لحظهای که در باز میشود
در افق دیدش،
انحنای زمین پیداست.
ما
عکسهای افتاده در برکهایم؛
و ماجرای آسمان
آن بالاست.
گمان میکنیم زندگی
همین لرزش تصویر ماست
بر سطح آب؛
اما اصل قصه
در جایی دیگر میگذرد.
ابدیت،
رشتههای درهم نور و تاریکی است؛
بافتی از حضور و غیبت،
آمدن و رفتن،
پیدایی و فرورفتن.
چرخش گوری است
با نوسان طبیعت تو؛
و فروچکیدنی آرام
در سیاهچاله اسرارآمیز آفرینش.
یک لحظه،
حضور راهبی بودایی را درک میکنی؛
نشسته میان دریا و شب و آسمان،
بیآنکه چیزی بخواهد،
بیآنکه چیزی را پس بزند.
او فقط هست.
و ناگهان میفهمی
تمام هستی
همین لحظه است؛
نه گذشتهای که از دست رفت،
نه آیندهای که هنوز نیامده.
همین لحظه
که دری باز میشود؛
همین شکاف کوتاه نور
در دیوار زمان.
لحظهای که
تمام آن را زیستهای؛
نه با فکر،
نه با کلمه،
نه با خاطره،
بلکه با همه وجودت.
و بعد
در بسته میشود؛
اما تو دیگر
همان کسی نیستی
که پیش از گشودهشدن آن در
به جهان نگاه میکرد.
#بیان_دیگر #دلنوشته
@bayandigar
Post #125
100
- ❤ 4