گر لحظه خرامانسازم، دروغی بیش نبود
لبخند سحرآمیزت، مهی بیش نبود
گر تظاهر بود آنچه دیدم،
وجودت را در پسِ دیگری نهان دیدم.
گر لحظهای تنگِ مستی، شیدایم کنی،
با نوای دلانگیزت، رسوایم کنی،
چگونه از یاد برم سیمای دلآشوبت؟
چگونه از یاد برم شبِ بینورت؟
گر بیابی اندر آن چاه، نوایی،
من بیابم ز صباحت، دگر وادی.
ای دلربا، گر دلبر به دامِ ظلمت میکشی،
به شیدایی، دلی نوپا به بند میکشی.
فراموش کن آنچه بودی، آنچه هستی؛
ز بحری به برّی، ز اقبال به ادبار.
که افسوس، در پسِ آینهی سرنوشتم، سیاهی بود؛
چنان دیدمش که وحشت، بندبندِ وجودم را گسست.
آن آینه، آینده بود
و من، غرقِ مرداب؛
چنان دیدمش که ترس،
زنجیری شد بر دستانم.
اما آن زنجیر، دروغین بود
و من دانستم؛
آنچه در پسِ نقابِ مهرت بود،
جفا بود.
کاش هیچوقت روشن نمیساختی
آنچه را که سالها در پرده مانده بود؛
کاش دمی خلاص میشدم
از مهرِ بیمهرت،
از زندگیِ بیروحت،
از جسمِ بیوجدانت،
از چشمانِ بیفروغت،
از چهرهی شوریدهات.
Post #4487
369
#فینالیست1