دست از طلب ندارم👌🏻
ساعت سه شب، تو خوابگاه، نیما با یه نودل سردشده و لپتاپی که ۱۵٪ شارژ داشت، ایمیل هفدهمین رد شدنش از یه شرکت رو میخوند: «متأسفانه...».
هماتاقیش گفت: «داداش بیخیال، همینجا یه کار پیدا کن.» از همهچی ناامید شده بود که نگاهش به بیتی از شعر حافظ افتاد که به دیوار چسبونده بود:
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
همون شب رزومهش رو از صفر نوشت، نمونهکارهاش رو مرتب کرد و برای ده تا شرکت دیگه فرستاد. یه ماه بعد، وسط یه کلاس خستهکننده، گوشیش لرزید: «تبریک! از شنبه منتظرتیم.»
🌱 یادمون باشه هر شکستی پایان ماجرا نیست، یه شروع دوبارهست🌱
20 مهر | بزرگداشت حافظ
🆔️ @basijusc
Post #4547
238