در ازدحامِ شهر، گم شد صدای بارانم
نشست گردِ خاموشی به رویِ شانهبارانم
چراغِ کوچهها را باد، یکیک خامُش انداخت
ولی روشنتر از هر شب، تو بودی در شبستانم
مرا تا خانه برد آن عطرِ گمشده در خاطره
که پیچیدهست هنوز از نامِ تو در کوچهباغانم
اگرچه دوریات در من شبی بیانتها ساختهست
به امیدِ سحر میگذرد این شامِ ویرانم
Post #4458
272
#شرکت_کننده01