شب از شب پر شده بود و آسمان سیاه بود،
آنچنان سیاه که هر بار میدیدمش، یاد چشمهایت میافتادم.
رخِ ماه در پهنهی تاریک آسمان میدرخشید،
آنچنان که تو بودی در زندگیام.
پیچوتابِ موهایت،
مثل موجی که آرام از میان شب میگذشت،
هنوز در خیال من جاریست؛
و من غرقِ همان موجها بودم،
بیآنکه بدانم ساحلِ نجاتم، خودِ تو بودی.
Post #4456
268
#شرکت_کننده19