آن روز، آن صبح، در میان هیاهوی دریا،
در زیر آفتاب گرم جنوب،
افتاد ناگهان سایهی اهریمنِ شوم بر سر این مرز و بوم.
شد روزگار سیاه
و دلها بود از غم، سیاه.
آه کشید مادر، وطن عزادار بود،
ساز مردان دریا اینبار میخواند از غم،
از غمِ ۱۶۸ گل سرخ.
اما بعد از آن زنگ،
در کلاسهای درس و میان نیمکتهای چوبی،
خواندن و مشق کردنِ الفبای میهندوستی را...
۱۶۸ نوگلِ غرق به خون،
خواندند از وطن،
با خون خود ساختند از خویش،
شجرهی طیبهای به وسعت وطن.
Post #4455
266
#شرکت_کننده16