به زنجیرِ شب از خورشید، دستم را جدا کردند
ولی از پنجرههای بسته، فردا را صدا کردند
مرا گفتند: «راهی نیست، جز تسلیمِ این دیوار»
قدم برداشتم؛ دیوارها راهی بنا کردند
نه از طوفان هراسیدم، نه از آوازِ خاموشی
که دریا را همان موجی که میلرزید، پا کردند
اگر یک روز خاکستر شدم در آتشِ تردید
از آن خاکسترِ خاموش، هزاران شعله پا کردند
Post #4452
245
#شرکت_کننده07