مردی که سکوت را شکست
شب بود
شبی که همه خواب بودند
خواب، در رگهای شهر دویده بود
سکوت، مثل دودی سنگین، همهجا را گرفته بود
دشمن با خیال راحت، مهرههایش را جلو میبرد
کسی نبود که بپرسد:
تا کجا؟
تا کدام مات؟
اما...
یک نفر بود
یک نفر از تبار خاک
از تبار آنها که نامشان در باد گم شده،
اما خونشان در رگ زمین جاری است
او برخاست.
نه با سپاه،
نه با فریاد،
با یک نگاه،
با یک قدم...
با توکلی در دل و زخمی بر تن
او سکوت را شکست
معادلات را به هم ریخت
گفت:
اگر همه خواب اند، من بیدار میمانم
اگر همه ساکت اند، من فریاد میشوم
اگر همه تسلیم اند، من ایستادهام.
و آنگاه،
خواب از چشمها ریخت
زنجیرها ترک خورد
و آواز بیداری از حلقوم شهر برخاست
او نماد آزادگی شد
نه به خاطر شمشیر،
که به خاطر ایستادن
نه به خاطر خون،
که به خاطر بیداری
و تاریخ، نامش را نه با طلا،
که با آتش خواهد نوشت،
او سنوار است...
✍محمد فامیل ستاری
🇮🇷 بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی ایران
Post #6498
555

- ❤ 21
- 👎 1