🔆 هفتمین صبح
⚜ بخش پنجم: در میان طوفان
🔸 آن روز طولانیترین روز عمرم بود. ما به سمت دیوار حرکت کردیم. جادهها پر بود از ماشینهای نظامی، آمبولانس، و آدمهایی که فرار میکردند. رادیو قطع و وصل میشد. صداها گیج بودند. کسی نمیدانست چه خبر است. فقط میدانستیم که حماس در شهرها و کیبوتصها پخش شده. خیلی ها را کشته. خیلی ها را با خود برده. به غزه. به همان نوار باریکی که سالها آنطرف دیوار بود.
🔹 من در یک ایست بازرسی مستقر شدم. فقط میتوانستم ببینم. ببینم و بشنوم. صدای تیراندازی از دور میآمد. صدای فریاد. صدای هلیکوپترهایی که بالای سرمان میچرخیدند و نمیدانستند به کجا شلیک کنند. آسمان پر از دود بود و زمین میلرزید. نه از زلزله، از چیزی که اسمش را نمیدانستم. آن روز من فقط یک مرد بودم که یونیفرم پوشیده بود و نمی دانست که کند.
🔹 میدانستم آنها چرا آمدند. وقتی فشار از حدی فراتر رود و تهدید ها حداکثری شود این مردم از دل تهدید ها فرصت ها می سازند. آنها، آنسوی دیوار، سالها منتظر این طوفان بودند. طوفان الاقصی. طوفانی که از دل خاکستر و محاصره برخاست و همهچیز را با خود برد. من در میان آن طوفان ایستاده بودم و فقط تماشا میکردم. تماشا میکردم که دنیای من، در یک صبح، فرو میریزد.
#هفتمین_صبح
| @basij_mazums | 🧩
Post #9986
136
- 🔥 10