🔆 هفتمین صبح
⚜ بخش چهارم: طوفانی که از خاکستر برخاست
🔸 آن صبح مثل هر صبح دیگری بود. من در خانه بودم. بوی قهوه در آشپزخانه پیچیده بود. همسرم داشت برای بچهها صبحانه آماده میکرد. رادیو ترانهای آرام پخش میکرد. و بعد، یکباره، همهچیز ایستاد. صدای آژیر. نه یکی، نه دو تا. پشت سر هم. بعد انفجار های پی در پی. بعد پیامک. بعد تلفن. صدای برادرم که فریاد میزد: «تلویزیون را روشن کن.»
🔹 و من روشن کردم. و آنچه دیدم، نمیتوانم فراموش کنم. مردان مسلح از غزه وارد شده بودند. حماس. صدها نفر. از زمین، از هوا، از دریا. آنها از دیوار گذشته بودند، از حصار، از هر چیزی که فکر میکردیم غیرقابل عبور است. آن روز، آن عملیات، اسمی داشت که هنوز در گوشم زنگ میزند: طوفان الاقصی. طوفانی که از یک نوار باریک، از پشت آن دیوار بلند، از دل مردمی که سالها در محاصره بودند، برخاست. طوفانی که هیچکس انتظارش را نداشت.
🔸 هیچکس نمیدانست. نه من، نه همسایهام، نه آن سربازی که کنار دیوار ایستاده بود. همه غافلگیر شدند. من یونیفرمم را از کشو بیرون کشیدم و پوشیدم. دستهایم میلرزید. همسرم پرسید: «کجا؟» گفتم: «نمیدانم.» و رفتم. در حالی که هنوز بوی قهوه در آشپزخانه بود. در حالی که هنوز ترانهی رادیو در گوشم بود. در حالی که هنوز نمیدانستم چه بر سر من و آنها خواهد آمد. طوفان الاقصی شروع شده بود.
#هفتمین_صبح
| @basij_mazums | 🧩
Post #9977
102
- ❤ 3
- 🔥 1
- 👌 1