🔆 هفتمین صبح
⚜ بخش سوم: دیواری که قد میکشد
🔸 سالهاست آن دیوار بلندتر میشود. آب، غذا، دارو؛ همهچیز از آنسو میآید، اما نه به اندازهی کافی. من در مغازهام مشتریهایی دارم که شکایت میکنند از قیمتها، از مالیات، از اینکه زندگی سخت شده. حق دارند. اما وقتی شبها تلویزیون را روشن میکنم و میبینم در همان نوار باریک، مادرها برای یک قرص نان صف میبندند، چیزی در من میلرزد. نه از همدلی. از این که میدانم من در همین چند کیلومتر، در خانهای گرم، شام میخورم و به فردا فکر نمیکنم.
🔹 آنسو، بچهها با سنگ بازی میکنند، نه با اسباببازی. دخترها آهسته حرف میزنند که از ترس، صدایشان را کسی نشنود. پسرها یاد گرفتهاند که آسمان، بیشتر از اینکه آبی باشد، خاکستری است؛ از دود، از گرد و غبار. آنها در محاصرهاند. محاصرهای که فقط دیوار نیست؛ در نان است، در آب، در دارو، در خواب. و من در همین نزدیکی، در خانهای که نمی دانم واقعا برای من هست یا نه، چای مینوشم و به فردا فکر میکنم.
🔸 من نمیخواهم دربارهی سیاست حرف بزنم. من فقط یک مرد معمولیام. اما حتی یک مرد معمولی هم میفهمد که وقتی یک طرف دیوار زندگی میکنند و طرف دیگر فقط زنده میمانند، چیزی درست نیست. آن دخترک را به یاد میآورم. و به این فکر میکنم که آیا او حالا بزرگ شده؟ آیا هنوز پشت همان سیمخاردار ایستاده؟ آیا هنوز به این سو نگاه میکند؟
#هفتمین_صبح
| @basij_mazums | 🧩
Post #9972
295
- 🔥 8
- ❤ 1
- 👌 1