.
🌙 قسمت سوم | یک جمله ماندگار
کار تمام شده بود.
خانه روشن شده بود و قرار بود برگردند.
اما قبل از رفتن، یکی از اعضای خانواده
رو به او کرد و از زحمتی که کشیده بود
تشکر کرد.
او هم فقط یک درخواست داشت:
❤️ «برای خواهرم فاتحه بخونید.»
همین.
نه انتظار چیزی داشت،
نه دنبال تشکر خاصی بود.
فقط میخواست برای خواهرش
فاتحهای خوانده شود.
آن لحظه برایش عجیب بود...
او برای انجام یک کار ساده آمده بود؛
اما حالا احساس میکرد چیزی بیشتر
از یک کار فنی اتفاق افتاده.
🌱 و شاید همینجا بود که کمکم فهمید:
جهادی فقط درباره کاری که
انجام میدهی نیست...
گاهی درباره حسی است که بعد از
انجام آن کار با خودت به خانه میبری.
اما...
👀 این تازه شروع تغییر او بود.
فردا ادامه این داستان رو میگیم...
Post #574
40

- ❤ 4