#برش_کتاب
#روایت_پیشرفت
📚 استاد عشق
🖋 ایرج حسابی
💢یکی از همراهانم، که حالش خیلی بد بود، و اهل تنگستان بود، شخصیتی بسیار سلحشور داشت. شبی که در اغما بود، و فکر می کرد شب آخر زندگیش است، در حالی که سرش روی زانوی من بود، اشاره کرد، سرم را جلوی دهانش ببرم، بعد با صدای ضعیفی، که با زحمت شنیده می شد گفت: خواهش میکنم قداره مرا بیاورید، و به من ببندید، تا بدون قداره نمیرم. چون مرگ بی قداره، برای یک مرد تنگستانی ننگ است.
من هیچ وقت، این خاطره را، فراموش نمی کنم. عملا فهمیدم که همین عرق ملی، شجاعت و تعصب عمیق آنها، باعث شده است، چنین اسطوره هایی، در تاریخ ما خلق کرده باشند.
🆔 |@bas_eng|
🆔 |@BoreshKetaab|
Post #3225
195
- 👍 8