TGViewer
Channel Public Channel
بایگانی‌پژوه

بایگانی‌پژوه

@bankemasrch

بایگانی‌پژوه | نسخه مکتوب کانال بایگانی

@bankema کانال بایگانی
کانال ⅓ @yek3vom
Subscribers
2.77K
Photos
121
Videos
0
Links
244
Recent Posts 20 shown
Post #1327 998
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
Post #1326 1K
برمبنای آن ساز را پرده بندی کردم و دریافتم که تمام موسیقی ایرانی را اگر بر مبنای «گام راست» تنظیم کنیم می‌توانیم براحتی تمام هفت دستگاه موسیقی ایرانی را اجرا نمائیم.

«گام‌های گمشده»
–      نام این کتاب «گام‌های گمشده» است. البته شاید این کتاب بدلیل داشتن حالت تئوریک، برخوردهایی را با سایر همکاران سبب شود که البته من تمام نظریات آنها را نقل کرده‌ام و به تفسیر و بدلایلی آنها را رد کرده‌ام.
با تکمیل این کتاب، نتیجه‌یی گرفتم و آن شباهتی است که بین موسیقی ایرانی و یونانی وجود دارد، و می‌توان گفت که در اصل یکی هستند. حال موسیقی ایران به یونان رخنه کرده و یا بالعکس، و یا اینکه هردوی آنها در اصل، از یک نژاد بوده‌اند و بعد از همدیگر جدا شدند، بماند. البته روش بکار بردن ملودی‌ها متفاوت  است اما، اصول و پایه‌ی آنها یکی است.
  در این‌صورت، یونانی‌ها هم باید نظیر دست‌گا‌ه‌های ایرانی داشته باشند!
  –        البته، صد در صد. چنانچه یونانی‌ها هم چهار دست‌گاه بنام‌های «پروتوس»، «دئوتروس»، «تریتوس» و «تترائوس» دارند و آوازهای اولیه‌ی آنها چهارتا است. حتی به عقیده‌ی موسیقی‌دانان ما از جمله «عبدالقادر» «صفی‌الدین ارموی» و حتی فرصت شیرازی، موسیقی ایران به موسیقی یونان شبیه است، هر چند که اینان نمی‌دانستند در چه موردی این دو موسیقی با همدیگر ارتباط دارند. باید بگویم شباهت‌ها آنقدر دقیق و ظریف هستند که هیچ‌گونه مخالفتی نمی‌پذیرند، البته من فکر می‌کنم که موسیقی ایرانی به یونان رفته است، چنانچه «هرودت» می‌گوید: «موسیقی ماژی» و «ماژی» به معنی «مجوس» «مغ‌ها» است که در ایران تولد یافته و بطرف شرق سرازیر شده است و آنگاه به «مصر»، بعد به «یونان» و مطمئنن از آنجا به ایتالیا و اروپا منتقل شده‌است.
این‌که اروپایی‌ها خود را وارث یونانی‌ها می‌دانند، اتکا به موسیقی‌شان و البته به‌دلائل دیگر است.
– یعنی به‌ یک پیوند میان موسیقی ملل برمی‌خوریم؟
–          البته، مطمئنن پیوندی وجود خواهد داشت. چنان‌که یونانی‌ها فکر می‌کردند «گام دورین» مختص آن‌هاست و گام ملی است، اما، این گام از «استرالیا»، «آلاسکا» و جزایر کنار آفریقا سر درآورد، و اینکه آن‌‎ها هم‌چنین گامی را دارند، منتهی می‌شود، بکار گرفتن هر ملتی متفاوت است. ولی هرکس که در این گام «ملودی‌یی» بسازد، شباهت‌هایی بوجود خواهد آمد. از طرفی دیگر می‌بینیم، گام‌های «هندی» و «چینی» با سایر «گام‌ها» متفاوت‌اند.

تحقیقاتی در زمینه‌ی موسیقی «کردی» و «فولکلوریک» هم انجام داده‌اید. موسیقی «کردی» را که به موسیقی خام و  وحشی معروف است چطور می‌شناسید؟
–          موسیقی «کردی» موسیقی بسیار وسیع و پر قدرتی است. این موسیقی، بر چهار و یا پنج نوع مختلف است.
نوع اول: موسیقی محلی است که هر سال یکی از ترانه‌های‌شان گل می‌کند. نوع دوم: فولکلوریک است که همراه با مراسم خاصی اجرا می‌شود. نوع دیگر این موسیقی که بسیار عجیب و غریب است:
بیت‌خوانی، همانند شاهنامه‌خوانی است و مانند اپرا که در آن کلام کمتری وجود دارد و حالت آوازی آن بیشتر است.
«سیه‌چمانه» یا آهنگ عشقی و غمناک نوع دیگر این موسیقی است که از صداهای مختلف خواننده استفاده می‌کنند. «صدای سینه»، «صدای گلو» و «صدای سر» که در عین حال هر سه صدای مختلف را در آن ملودی بکار می‌برند، و این باعث تعجب است. چرا که حتی خواننده‌های اپرای ما نمی‌توانند همانند خواننده‌های «کردی» از هر سه صدا استفاده کنند. البته قومی در کوههای آلپ وجود دارد که از صدای سر و سینه توام استفاده می‌کنند. این نوع آوازخوانی، یکی از مشکل‌ترین نوع آوازخوانی است.
از نظر نوازندگی، نوازندگان عجیب و چیره‌دستی دارند، چرا که آنها موسیقی تفسیری ارائه می‌دهند. مثلا یک نی‌زن کردی می‌تواند براحتی با نواختن سازش، داستانی را تصویر کند. این «نی» از آهن ساخته شده است و یکی از پرقدرت‌ترین «نی»ها است.
به عقیده‌ی من موسیقی «کردی» بسیار غنی است، اما متاسفانه نمی‌توان از آن استفاده کرد، مخصوصا از نوع بیت‌خوانی‌اش. چرا که حالت وحشیانه عجیبی دارد، البته زیبائی این موسیقی بداشتن همین حالت وحشیانه است.

کانال بایگانی | کانال بایگانی‌پژوه
Post #1325 831
«گام‌های گمشده» مرا به سوی او کشانید. این نام کتاب تازه‌ای‌ست که به‌نام «مرتضی حنانه» ثبت شده است. کوشش‌های او و فعالیتش در پهنه موسیقی ایران، قابل ستایش و درخور تحسین است. چرا که توش و توان‌اش را به پای موسیقی این مرزو بوم ریخته است. با او به گفت‌وگو نشستیم تا حرف‌هایش را در زمینه فعالیت‌ها و تدوین کتاب تازه‌اش بشنویم.
– به‌تازگی کتابی درباره‌ی دستگاه موسیقی‌های ایرانی نوشته‌اید: کتابی که حاصل سیزده سال جستجوی شما در پهنه موسیقی ایرانی است، که همه‌ی تصور موسیقی‌دانان را درباره‌ی گام‌ها بهم می‌ریزد، از این تلاش برای تدیون کتاب با ما حرف بزنید:
 –         طی چند سالی که در ایتالیا تحصیل می‌کردم، اطلاعاتی از طریق مطالعه‌ی اجباری، درباره‌ی موسیقی «گریگورین» و یا «مذهبی» بدست آوردم؛ بنابراین به این فکر افتادم که دستگاه‌های موسیقی گریگورین، نمی‌توانند فقط ایتالیایی باشند و می‌بایست سابقه‌ی بیشتری داشته باشند. مثلا نظیر چنین دستگاه‌هایی هم باید در ایران باشند، بالاخره به این فکر افتادم که درباره‌ی ریشه‌های دستگاه‌های ایرانی، بیشتر تحقیق کنم و احیانا یافتن رابط‌ه‌ای با دستگاه‌های موسیقی ایتالیا که آن‌ها چه‌طور توانسته‌اند از طریق دستگاه، ترقی کنند و دستگاه‌های‌شان را به گام‌های متعددی تقسیم‌بندی کنند. موسیقی غرب و سمفونیک از همین موسیقی کلاسیک بوجود آمده است.
بعد از بازگشت به ایران به فکر ساختن اثری بودم که تم اصلی آن موسیقی ایرانی، و محیط چند صدائی آن اصواتی از علوم موسیقی فرنگی باشد.
اما متوجه شدم که زحمات‌م بی‌نتیجه خواهند ماند، چرا که این اثر نمی‌تواند اصالت داشته باشد و نمی‌تواند یک اثر هنری برجسته باشد. بدین روی به مرحله‌ای رسیدم که می‌بایست خودم با استفاده از دستگاه‌های ایرانی و قرار دادن هارمونی، زیر ملودی ایرانی، ترکیبی از موسیقی ایران بوجود بیاید. اگر موسیقی غربی پایه‌اش بر، یک، پنج، سه، هفت استوار باشد، ممکن است موسیقی ایرانی چنین نباشد، چنانچه اگر درجه‌ی پنجم برای موسیقی غربی با ارزش باشد، در موسیقی ایران و شرق درجه‌ی چهارم معتبر خواهد بود، و اگر درجه دوم برای آنها نامطبوع است، بعکس برای موسیقی ما بسیار دلنشین خواهد بود. پس می‌بینیم که حس شنوایی ملل مختلف در تشخیص دادن احساس‌شان متفاوت است.

– «دست‌گاه»؟ مگر موسیقی ما آپارتمان است؟!
  –       تحقیق‌ام را دنبال کردم، و متوجه شدم که اگر بخواهم هارمونی‌یی از خود دستگاه‌های ایرانی بسازم، می‌بایست اول بدانم که دست‌گاه‌های ایرانی چه هستند. البته در کلاس‌های متوسطه، تئوری و موسیقی ایرانی توام با افکار و عقاید استاد وزیری و خالقی را مطالعه کرده بودم، اما می‌بایست مطالعاتی بر روی اصطلاحات موسیقی ایرانی و تجزیه و تحلیل آنها به منظور دریافتن معنی واقعی آنها صورت می‌دادم، و از همه مهمتر اینکه بدانم این هفت دست‌گاه موسیقی ایرانی چه هستند و چرا اصلا ارتباطی با همدیگر ندارند. مثلا «سه‌گاه» هیچ ارتباطی با «همایون» ندارد، و «چهارگاه» هیچ رابطه‌ای با «ماهور»، در صورتی‌که گام «مینور» با گام «ماژور» یک رابطه‌ی مستقیم دارد. از هر «گام ماژور» می‌توان سه «گام مینور» استخراج کرد. با جمع‌آوری اصطلاحات به نکته‌ی قابل توجهی دست یافتم، و آن این است که آیا «دست‌گاه» همان لغتی است که برای تعداد اتومبیل و آپارتمان‌ها به‌کار می‌رود، یا اینکه معنی دیگری می‌دهد؟ در اینجا بود که به اصطلاح «دستان» برخوردم.
«دستان» یعنی پرده‌ای که بر روی ساز می‌بندند و بعد «دستان‌نشانی» یعنی پرده بندی، سپس متوجه شدم که در هر سه‌ی آن لغت‌ها «دست» مشترک است و یقینن نمی‌تواند برای ساختمان‌ها و اتومبیل به‌کار رود، «دست‌گاه» یعنی «دست» و «گاه». به معنی محل انگشتان دست، یعنی طرز قرار گرفتن «دست» بر روی «گاه» مثلا: «چهارگاه» یعنی چهارمین انگشت بر روی محل مخصوص، سه‌گاه، یعنی «گاه» سوم. پس حالا که چهارگاه و سه گاه داریم، باید «یک‌گاه» و «دوگاه» هم وجود داشته باشد، با همکاری سایر همکارانم موفق شدیم دستگاهی را به‌جای دوگاه بنشانیم که با دستگاه «سه‌گاه» و «چهارگاه» رابطه‌ای داشته باشد، و آن دستگاه «شور» بود. «شور» بخوبی می‌تواند «دوگاه» باشد و ارتباط برقرار سازد، ولی اگر دستگاه «همایون» را به جای «دوگاه» بگذاریم، هیچ ارتباطی برقرار نمی‌شود. پس دستگاه‌های ما بصورت «یک‌گاه» «دوگاه» «سه‌گاه» و «چهارگاه» باید باشند. با امتحان کردن آنها بر روی ساز بدرستی آنها پی بردیم، یعنی اگر «شور» دو گاه باشد و با «سه‌گاه» ارتباط برقرار کند، نوازنده دیگر مجبور نیست انگشتان‌ش را در محیط گسترده‌تری بکار گیرد. بهرحال کامل کردن این کتاب در مجموع، سیزده سال بطول انجامید و در آخر توانستم گامی را کشف کنم که در زمان ساسانیان وجود داشته و آن «گام راست» است.
Post #1323 1.3K
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
Post #1321 1.64K
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
Post #1320 1.62K
مثلا آن سالها یکباره شایع شد ملکه مادر فوت کرده، چون در مراسم ازدواج شاه و فرح ملکه مادر غایب بوده است و آنکه در تلویزیون نشان داده اند ملوک ضرابی  خواننده و دوست ملکه بوده که اتفاقا هم قد و قواره و مقداری هم شبیه بودند! این شایعه توسط راننده های تاکسی و سلمانی ها و کارگرهای گرمابه و... در سراسر ایران و خارج پخش شد. نمونه دیگری را برایت بگویم. وقتی رضا پهلوی به دنیا آمد و چند سالی گذشت، شایعه شد ولیعهد لال است. بالاخره دربار مجبور شد یک مصاحبه تلویزیونی در باغ کاخ سعد آباد ترتیب بدهد تا رضا بگوید " مامان"! و شایعه ها پایان یابد. اتفاقا شایعاتی که در حول و حوش روابط جنسی باشد بیشتر هم خریدار دارد....چرا؟ این هم سلیقه ایرانی هاست.دوران بیتل ها بود شهربانی و ساواک افتادند  به جان جوانانی که به سبک بیتل ها موی سرشان را بلند کرده بودند. - همان ماجرای حمله به کلوپ رشت 29؟- بله. در ادامه اش. موی جوان ها را در خیابان به صورت ضربدری می تراشیدند  و احیانا شلوارهای پاچه گشاد مد آن روزها را با قیچی پاره می کردند.- راستی آنشب که مثل حمله به خانه های تیمی چریک ها، به کلوپ رشت 29 حمله کردند با آنها که در آنجا بودند چه کردند؟- کلوپ متعلق به خانم سیف یکی از دوستان نزدیک اشرف پهلوی بود. کدام خرده حسابی باعث این حمله شد نمی دانم اما وقتی سر نقاش معروف "حسین زنده رودی" را تراشیدند، دوستان گفتند این کار مخالفت با فرح است که هنرمندان را دور خودش جمع کرده!- بالاخره ماجرای همجنس گرایی تو چه بود؟- ببین! من از خانواده ای بسیار با نفوذ می آیم. پدرم رئیس دادرسی ارتش بود و عمویم وزیر کشور و دبیر کل حزب ایران نوین. عموی دیگرم که معتقدم کم سواد بود درجه سپهبدی داشت و معاون ژاندارمری بود. با سواد واقعی فامیل من عموی دیگرم بود که سفیر ایران در واشنگتن بود. در آن سالها به هرکس که کوچکترین انتقادی از وضع و حتی از مناسبات درباری ها و یا اشراف می کرد یک مهر چپ به پیشانی اش می خورد. همان ماجرای حمله به مزرعه علی پهلوی و کشته شدن پسر تیمسار حجت و دختر پرفسور عدل هم ریشه اش به همین می رسید. یعنی گزارش داده بودند که اینها مارکسیست اسلامی شده اند!آن شایعات علیه من را هم بعد از اختلافی که با "کامران دیبا" پیدا کردم شروع شد.مخصوصا وقتی بوتیک مشترک با کامران دیبا را رها کرده و بوتیک موفق N1 را باز کردم. لباس هائی که می دوختیم و می فروختیم همه از پارچه های محلی کارخانه های کازرونی و کوراوغلی بود و احیای صنایع دستی ایران. پیشنهاد مشاورت سازمان برنامه را هم که رد کردم کار شایعه بالا گرفت. شاید چوب مخالفان پدرم را هم خوردم. زیرا وقتی در راس دادرسی ارتش قرار گرفت تعداد زیادی از توده ایها زندانی دوران سپهبد آزموده را آزاد کرد. بالاخره این کار ها که بی مقاومت انجام نمی شود و یکی از مقاومت ها هم همین شایعه سازی هاست. کار به جائی رسید که پدرم با درجه سپهبدی تقاضای استعفا کرد و شاه هم قبول کرد و بعد از آن تبلیغات علیه ما شدت گرفت چون دیگر پدرم مصدر مقام مهم دادرسی ارتش نبود و شاه هم با استعفای او موافقت کرده بود و این را به نشانه مغضوب بودن پدرم نزد شاه تلقی کرده بودند. بببین شایعات چه ریشه هائی دارند. الان هم درایران همینطور است.حتی شایعه ازدواج من و آقای محوی را هم ساواک پخش کرد. البته اگر یک جوان کریه المنظر بودم به جای این شایعه، یک شایعه دیگری درست می کردند. سهراب محوی هم گویا با خانواده فرح دیبا نسبتی داشت و به همین دلیل فرح پهلوی دستور بررسی داد و معلوم شده همه اینها شایعات ساخته شده توسط ساواک است.

کانال بایگانی | کانال بایگانی‌پژوه
Post #1319 1.08K
یورش به کلوپ رشت 29 که در آن شماری از فرزندان بلندپایگان شبها دور هم جمع می شدند و سپس دستور کوتاه کردن موی جوانان می رفت که علاوه بر اعتراض خانواده های قدرتمند و وابسته به دربار شاهنشاهی به اعتراض های خیابانی نیز ختم شود. اما پیش از ورود ماجرا به این مرحله، بدستور شاه سپهبد مبصر از ریاست شهربانی برکنار، بازنشسته و راهی خانه شد.کیوان خسروانی همه جزئیات آن یورش و حوادث خیابانی آن دو روز را بخاطر دارد. خود او از جمله دستگیر شدگان کلوپ رشت 29 بود.شاید اگر آنشب که به "کلوپ رشت29" یورش برده شد علاوه بر فرزندان ژنرال ها و وابستگان به دربار شاهنشاهی افرادی نظیر "پرویز تناولی" و "حسین زنده رودی" نیز در کلوب دستگیر نشده بودند کار به واکنش شدید همسر شاه "فرح" و خانه نشین شدن سپهبد مبصر نمی کشید. خسروانی می گوید: شما فکر می کنید در کلوپی که امثال زنده رودی و تناولی دو هنرمند شناخته شده مجسمه ساز و نقاش هم حضور می یافتند، چه می کردند جز دیدار و گفتگو و تفریحات معمولی؟ البته این واقعیت است که جوانان درباری نمی توانستند به هر کلوپی بروند و این کلوپ تقریبا به یک کلوپ اختصاصی تبدیل شده بود اما بر خلاف گزارش های ساواک که در آنجا در باره مناسبات افراد درجه اول داخل دربار صحبت می شود و یا گزارش شهربانی که آنجا را کلوپ همجنس گرایان معرفی کرده بود، کار فوق العاده ای در آن انجام نمی شد.همه این حوادث پشت سر مانده و حتی به سینه فراموشی نیز سپرده شده، اما خاطره بوتیک N1 آن هم در قلب تهران 40 سال پیش نه!خسروانی می گوید: وقتی زیر زمین را با قیمتی بسیار کم کرایه کردیم، دخمه ای بیش نبود، اما وقتی بوتیک را در آن افتتاح کردیم، هیچکس نمی توانست باور کند از آن دخمه که به آب انبار شبیه بود، چه بنائی ساختیم. بوتیکی که با چند پله از کف خیابان به پائین می رسیدی به در ورودی آن و آنقدر مشتری داشت که ناچار بودی برای دیدن و اندازه کردن لباس ها نوبت بگیری.خسروانی می گوید: بعد ازمدتی ناچار شدیم آنطرف خیابان، درست روبروی بوتیک، شعبه زنانه آن را باز کنیم اما، باز هم با نام "N1"ادامه گفتگوحیف است اگر این بخش از شخصت و نظرات کیوان خسروانی را بعنوان یک آرشتیکت عاشق معماری سنتی ایران ندانید.- صبر کن یک چیزی را بگویم. در ایران همیشه حکومت ها با هنرمندان و روشنفکران مسئله داشته اند و به همین دلیل شما نام معماران بزرگ ایرانی را در تاریخ پیدا نمی کنید، درحالیکه آثار آنها مثل تخت جمشید باقی است. این که شاهان در این قصر و یا آن قصرها زندگی کرده اند مهم بوده اما اینکه کدام معمار و یا معماران برجسته ای این بناها را ساختند نه. حتی در باره مساجد و مناره ها و قلعه های مهم و مشهور بعد از اسلام هم شما همین را شاهد هستید. یعنی همیشه نام امام ها را روی این بناها گذاشتند اما دریغ از آن که درکنارش بنویسد این بنا را چه کسی معماری کرد. بیچاره معمار و سازنده!- شاید حرفت درست باشد. اما حکم که صادر میکنی درست نیست. چون ما می دانیم که مثلا نام شعرا و ارج و احترام آنها در تاریخ باقی است.- موافق نیستم. ما این بی مهری تاریخی را نسبت به همه هنرمندان ایران از شعر و نثر گرفته تا تاریخ نگاری و هر رشته هنری و ادبی دیگری شاهدیم و البته قبول دارم که در معماری بیش از بقیه رشته ها. درست خلاف ایتالیا و رم، یونان و بیزانس و بقیه شهرها و آثار مهم معماری پیش و پس از رنسانس. مثلا شما می دانید معمار تخت جمشید کیست؟ نه! من هم که آرشیتکت هستم نمی دانم. معمار عالی قاپو را می دانید کیست؟ نه!اما درباره رشته های دیگر هنری که اشاره کردی. مثلا شعر. سعدی را آنقدر آزردند که به طرابلس رفت و کار گِل کرد تا جور و ستمی را که بر او می رفت از یاد ببرد. شمس تبریز را می گویند سنگسار کردند. مولانا به قونیه رفت و همانجا و دور از وطن درگذشت و ترک ها برایش بزرگترین و زیباترین آرامگاه را ساختند و صوفیان و عرفای بسیاری برای زیارت به آنجا می روند. صادق هدایت جلای وطن کرد، فروغ  بعد از آن همه فحشی که در زمان زنده بودنش خورد، حالا بعد از 40 سال یادبود و بزرگداشتش ممنوع است. شاملو همینطور. قبول کردی یا ادامه بدهم؟- یعنی به شما هم جفا شد؟-داستان طولانی است. - ماجرای همجنسگرائی را می خواهی بگوئی؟- همه اش این ماجرا نیست، اما این هم بود.  در ایران شایعه را مثل لوله تفنگ پشت گردن هر کس که اسم و رسم و شهرتی داشته باشد می گذارند تاهر وقت خواستند از آن برای تحمیل سکوت و یا حتی باج گیری استفاده کنند.نه فکر کنی شایعه سازی فقط گریبان امثال من را در آن زمان گرفت و یا حالا گریبان دیگران را می گیرد.
Post #1318 885
"کیوان خسروانی" برای جوان های ایرانی و خوش پوش دهه 1350 نامی آشناست. او را با بوتیک معروف "N1" می شناسند که در ساختمانی قدیمی که نیمی از آن زیر زمین و نیمی از آن همکف خیابان بود باز شد. در تقاطع دو خیابان ثریا و ایرج که موازی خیابان شاهرضای سابق و انقلاب کنونی است.گشایش بوتیک N1 در تهران آن زمان یک بدعت جنجالی بود زیرا شایع بود که دو جوانی که آن را گشوده اند به هم عشق می ورزند. در سالهای بعد، خسروانی آن شایعات را در حد شایعه تائید کرد و البته گفت که یکی از دلائل پخش آن شایعات رقابت هائی بود  در دربار بود، چون من مشخصا از خانواده ای بسیار با نفوذ می آیم. پدرم رئیس دادرسی ارتش بود و عمویم وزیر کشور و دبیر کل حزب ایران نوین، عموی دیگر بی سوادم با درجه سپهبدی معاون ژاندارمری و تنها با سواد فامیل من عموی دیگرم بود که سفیر ایران در واشنگتن بود و البته زیبائی خود من در جوانی هم مزید بر شایعه بود.خسروانی مهندسی معماری خود را از فرانسه گرفت و سپس به ایران بازگشت. اکنون از آن سالها چند ده سال می گذرد. خسروانی که اکنون نیز در فرانسه زندگی می کند به مرزهای پیری نزدیک شده است. اما صدا و رفتار بسیار جوانی دارد. می گوید تحصیلات خود را در رشته معماری در سال 1336 (1957) در دانشگاه برکلی امریکا آغاز کرد اما پس از یکسال آن را نیمه کاره رها کرده و به ایران بازگشت و در دانشکده معماری ایران تا فوق لیسانس معماری  ادامه داد. (1341)با گرفتن بورس از دولت فرانسه برای ادامه تحصیل به پاریس رفت و در آتیلهA.Leconte تحصیلات خود را ادامه داد وی در سال 1964کروکی هایی از معماری ایران و اروپا را در "سیته اینترناسیونال" پاریس به نمایش گذارد.پس از دیدن دوره تخصصی ترمیم آثار باستانی در دانشگاه رم، بار دیگر به ایران بازگشت واین بازگشت در سال 1966  بود.خیلی زود به حاشیه دربار شاهنشاهی راه یافت و طراح افتخاری فضاهایی جشن هنر شیراز شد. کمتر می دانند که طراحی نور پردازی تخت جمشید، طرح هوای آزاد مقابل کاخ آپادانا، نور پردازی حافظیه با 850 شکل تزئینی و طراحی جایگاه تماشاگران همه از کارهای او بود.طرح میهمانسرای نائین را خود ارائه داد و پس از تائید سازمان جلب سیاحان اجرا کرد. بنائی برگرفته از معماری بومی و خانه هراتی های نائین با 8 اتاق دوبلکس و رستوران و فضای خدماتی. این ساختمان که استادکاران محلی برای ساختن آن به کار گرفته شدند همچنان برپاست.طرح دیگر وی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در "گود زنبورک خانه" تهران بود .سرانجام به طراحی لباس با الهام از لباس های سنتی و قدیمی مناطق مختلف ایران رسید و نمونه هائی از آن- زری دوزی، قلمکاری، چشمه دوزی اصفهان، سوزن دوزی بلوچستان- را همسر شاه "فرح" به تن کرد.خسروانی با خضوع تمام از همکاری ها و تلاش های خانم منیره جهانبانی می گوید و لباس های فاخر شب های افتتاح جشن هنرهای شیراز: مانتوهائی از باتیک اسکوی آذربایجان که اکنون در مصر و در موزه مد پاریس نگهداری میشوند .خسروانی خاطراتی شنیدنی از آن سالها دارد. از فرزندان ژنرال های دوران شاه، جوانان درباری و حتی از زندگی بی آلایش شهناز پهلوی (همسر سابق اردشیر زاهدی و از زن نخست شاه "فوزیه") و از شوهر کنونی شهناز "جهانبانی" که با هم در گوشه ای از اروپا و به دور از جنجال زندگی می کنند. از من خواست که نام دقیق محل اقامت او را ننویسم زیرا آنها از هر نوع رابطه جنجالی و تماس با مطبوعات پرهیز دارند و من این خواست او را مراعات کردم. برایم از "کتایون" دختر پرفسور عدل گفت، از علی فرزند علیرضا پهلوی برادر شاه که در سقوط هواپیما کشته شد، از پسر سپهبد حجت رئیس تربیت بدنی سالهای منجر به انقلاب که در یک ماجرای عجیب مسلحانه بدست ساواک کشته شد و تیمسار حجت در نامه به شاه او را از فرزندی خود خلع کرد! همه آنها که نام بردم در زمین های روستائی میان زنجان و قزوین مزرعه ای بزرگ برپا کرده و با اندیشه هائی مذهبی بصورت یک "کمون" اولیه زندگی می کردند، اما سرانجام سر به شورش و اعتراض به اشرافیت دربار شاه برداشتند؛ که از آن میان پسر سپهبد حجت و کتایون عدل کشته شدند و  بچه های کتایون تحویل خانواده عدل شد! کیوان خسروانی اولین بار در اواخر دهه 40 دستگیر شد و خبری رسمی در این باره در مطبوعات وقت منتشر شد که بموجب آن گروه دستگیر شده همجنس باز بوده اند!این ماجرا در حمله ماموران شهربانی به کلوپ "رشت 29" که فاصله کمی از مجموعه باغ ها و ساختمان های دربار شاهنشاهی داشت روی داد. تیمسار سپهبد مبصر بعنوان رئیس شهربانی چنین فرمانی را صادر کرد و فردای آن روز نیز اعلام داشت، هر جوانی که موهای سرش بلند است را در خیابان گرفته و درجا موهایش را با ماشین شماره 2 کوتاه کنند.
Post #1316 1.96K
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
Post #1315 1.98K
خصوصیات فردی آقای مسکوب چه جور بود؟
در کتاب «حدیث نفس» درباره شاهرخ نوشته‌ام:
«بعضی افراد بعد از مرگ به دنیا می‌آیند. چقدر این حرف در مورد شاهرخ صادق است. من در عمر نسبتاً درازم انسان‌های خُرد و کلان زیاد دیدم. اما هرگز کسی را به انسانیت شاهرخ ندیدم. شاهرخ عاشق زندگی بود. می‌نویسد هیچ دلم نمی‌خواست عارف بودم و پیش از مرگ می‌مردم. همین دنیای دون را متأسفانه بیش از عالم علوی می‌پسندم. عاشق بیمار این عجوزه هزار دامادم. شاهرخ عاشق ایران بود. با زبان فارسی عشق می‌ورزید. فرهنگ ایران را وطن خود می‌دانست. با همه مهرش به وطن از بد روزگار بیست و پنج سال آخر زندگی اش را در خارج زیست. و دوازده سال نهایی را در پستوی یک دکه عکاسی».
خُب این هم از شاهرخ مسکوب از دوستان قدیمی شما و پنجمین مهمان شما. حالا آقای کامشاد عزیز شما برای رفیق نازنین‌تان آقای مسکوب و همشهری‌تان ارحام صدر و آقای مینورسکی و نهرو و توماس پین چه غذایی می‌خواهید در این مهمانی شام بدهید؟
اگر قرار بود که من خودم به این حضرات غذا بدهم نان و پنیر و سبزی و غذای حاضری بود. اما سال‌های سال است که از دستپخت بسیار عالی همسرم برخوردارم.
بله ناهید خانم که اینجا هستند…
این را هم باز می‌گذارم بر عهده ایشان که از این مهمانان عزیز پذیرایی کند و من مطمئن هستم که بهترین غذاها را به آنها خواهد داد.
حالا اگر بخواهید یک غذای اصفهانی به مهمانان بدهید چه غذایی می‌دهید که از ناهید خانم خواهش کنید که برایتان درست کند؟
بریانی اصفهانی.
امیدوارم که مهمانانتان خوششان بیاید. آقای ارحام صدر حتماً انگشت‌هایش را هم می‌خورد با بریانی! ولی حالا داریم می‌رسیم به آخرهای برنامه ما. مهمانان شما بریونی اصفهانی می‌خورند و «چهار فصل» ویوالدی را گوش می‌دهند. در این مهمانی شام با این شخصیت‌هایی که حضور دارند و فرض می‌کنیم که همه‌شان فارسی بلدند شما در باره چه چیزی صحبت می‌کنید و چه چیزی برای جمع شما مهم است؟
به نظرم چیزی که همه‌شان می‌توانم بگویم در آن شریکند، فرهنگ است و بالا بردن مقام انسان. حالا هر کدامشان به نحوی. یکی مثل تام پین با مبارزاتی که کرده، شاهرخ که مسلم است با کتاب‌هایی که نوشته. ارحام صدر حتی به نظر من به فرهنگ و باز کردن چشم و گوش مردم خیلی خیلی خدمت کرد در ایران و مینورسکی هم با کتاب‌هایش…
مینورسکی هم با اینکه یک غیر ایرانی بود تمام عمرش را گذاشت برای بزرگداشت فرهنگ و زبان فارسی.
کاملاً.
بنابراین مسئله عمده در مهمانی شام شما فرهنگ خواهد بود. خُب امیدوارم به شما خوش بگذرد در مهمانی. حتماً ارحام صدر هم در آنجا یک شوخی‌هایی با مهمانان می‌کند. فکر نمی‌کنید؟
حتماً حتماً و دست از سرشان بر نمی‌دارد. برای هر کدامشان یک جوکی می‌سازد و یک متلکی می‌گوید و همه را می‌خنداند.
خیلی ممنونم از شما آقای حسن کامشاد که در برنامه میزبان شرکت کردید.
من هم از شما ممنونم.

کانال بایگانی | کانال بایگانی‌پژوه
Post #1314 1.24K
در این نمایشنامه توی یکی از صحنه‌ها یک آقای قلدری را که اسمش فلاح بود آورده بودند که هالتر بلند کند. وسایل هالتر را در صحنه چیده بودند و او آمد و به دستانش پودر و غیره زد و پس و پیش رفت و غیره و ذالک و هرچه زور زد نتوانست که هالتر را تکان بدهد و بعد سر به زیر بیرون رفت. بعد از او یک پسر لاغر اندامی که جارو می‌کرد آمد و این پودرها را تر و تمیز کرد و بعد که می‌خواست صحنه را ترک کند دو انگشتی هالتر را بلند کرد و رفت بیرون. به این ترتیب تمام نمایشنامه را از دست آنها ربود. این ارحام صدر بود.
حتماً این را برنامه‌ریزی کرده بودند…
بله بله. ارحام صدر یکی از خصوصیاتش این بود که، لابد شاید دیده بودید، می‌آمد روی صحنه و با حضار هم صحبت می‌کرد و شوخی‌هایی می‌کرد. از جمله شنیدم که یک وقت استاندار مهمان‌های معززی برایش از تهران آمده بودند و رفته بودند به دیدن نمایشنامه ارحام صدر. ارحام صدر طبق معمول رفت جلوی صحنه… و گفت به به به امروز آقای استاندار هم به ما افتخار دادند و مهمان ما هستند. این روز چهارم آبان بود اتفاقاً. بعد گفتش که خداوندا ۱۰ سال از عمر این آقای استاندار بردار و بگذار روی عمر اعلیحضرت همایونی و تمام سالن آمین گفتند و دست زدند.
چهارم آبان روز تولد شاه بود…
بله اینها هم به همین دلیل آمده بودند آنجا. بنده هم بعد از آنکه کلاس ششم ادبی را تمام کردیم از هم جدا شدیم و من رفتم تهران به دانشکده حقوق… ده پانزده سالی بود که ارحام صدر را ندیده بودم. یک سفر رفتم اصفهان و آن کسی که مهماندار ما بود یک شب از ما دعوت کرد که برویم به تئاتر ارحام صدر و چون ما ده پانزده نفر مهمان بودیم و او باید بلیت می‌خرید رفته بود بلیت درجه دو خریده بود. بنابراین ما جلوی سالن نبودیم و عقب‌ترها بودیم. وسط نمایشنامه ارحام صدر طبق معمول آمد جلوی صحنه. آن موقع اسم من میرمحمد صادقی بود. گفت صادقی تویی؟ صد سال به این سال‌ها! این دوست من دست به قلمش خوب است، اما دست به جیبش تعریفی ندارد! چرا بلیت درج دو خریدی! پاشو پاشو برایش دست بزنید!
حتماً شما هم خندیدید. به شما که بر نخورد…
بله دیگر کاری که نمی‌توانستیم بکنیم… ولی همین ارحام صدر که پسر فراش مدرسه بود روزی که فوت کرد تمام اصفهان تقریباً در تشییع جنازه‌اش شرکت کردند. ارحام صدر هم با اندوخته‌ای که داشت یک بیمارستان در اصفهان ساخت که این بیمارستان هنوز هم هست و یکی از بهترین بیمارستان‌های شهر است.
به اسم خودش گذاشتند؟
نمی‌دانم اسمش چیست ولی همه می‌دانند که آن را ارحام صدر پایه‌گذاری کرده.
حالا آخرین مهمان شما شاهرخ مسکوب. فکر کنم که آقای مسکوب یکی از نزدیک‌ترین دوستان شما بوده. از شاهرخ بگویید؟
میهمانان حسن کامشاد/ شاهرخ مسکوب

شاهرخ مسکوب (۱۳۰۲ تا ۱۳۸۴ ه.ش.): پژوهشگر، مترجم و نویسنده ایرانی آثار: مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیار، روزها در راه، کارنامه ناتمام، و تألیف‌ها و ترجمه‌های دیگر دلیل دعوت: دو نفر که در زندگی من نقش بزرگی بازی کردند و خیلی حق به گردن من دارند؛ همسرم و شاهرخ مسکوب. عشق پایدارش فردوسی و شاهنامه بود و نثری که شاهرخ داشت به نظر من یکی از نثر‌های برجسته زبان فارسی است.
دو نفر که در زندگی من نقش بزرگی بازی کردند و خیلی حق به گردن من دارند اولی‌اش روبه‌روی شما نشسته…
همسر شما…
همسر بنده و دومی شاهرخ مسکوب است. شاهرخ مسکوب را من در کلاس ششم ادبی به او برخوردم و آشنا شدیم. من و شاهرخ و مصطفی رحیمی انشانویسان خوب کلاس بودیم. ولی انشاهایی که من می‌نوشتم بیشتر اقتباس از ح.م.حمید، لامارتین و ترجمه‌های قلابی آن روزها بود.
یک روز وقتی که من انشای خودم را خواندم و معلم هم به به و چه چه کرد و برایم دست زدند، توی حیاط مدرسه موقع زنگ تفریح یک دستی به شانه من خورد که شاهرخ بود. برگشتم گفت این مزخرفات چیه که می‌نویسی و اینها هم باورشان می‌شود…گفتم که منظورتان چیست. گفت که چرا کتاب نمی‌خوانی. آن روز رفتیم به خانه شاهرخ و یک تاریخ بیهقی درآورد و به من داد و گفت این را بخوان. و خودش معلوم بود که اینها را خوانده و وارد است…
جالبه که جوان هیجده نوزده ساله تاریخ بیهقی را بخواند…
نشستیم و تاریخ بیهقی را خواندیم. او برای من می‌خواند و معنی می‌کرد و لغات را تعریف و تقسیر می‌کرد. معلوم بود که خیلی تبحر دارد… از آنجا دوستی ما شروع شد و شصت و سه سال طول کشید تا مرگ شاهرخ.
در مورد کارهای آقای مسکوب بگویید که مخاطبان ما می‌خواهند بدانند که آقای مسکوب چه کرده. او در زمینه شاهنامه کار کرده. اهمیت کارهای او چیست؟
مسکوب همانطور که شما اشاره کردید عشق پایدارش فردوسی و شاهنامه بود. کتاب‌هایی که نوشته مثل «مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیار»، «سوگ سیاوش»، «تن پهلوان و روان خردمند» و کتاب آخرش که «ارمغان مور» است همه راجع به شاهنامه و فردوسی است. نثری که شاهرخ داشت به نظر من یکی از نثر‌های برجسته زبان فارسی است.
Post #1313 979
منتها این در آن روزگار اشتباه بزرگی بود.
مهمان دوم شما ولادیمیر مینورسکی است. به مینورسکی چه علاقه‌ای دارید که می‌خواهید جزو مهمانان شما باشد؟
میهمانان حسن کامشاد/ ولادیمیر مینورسکی

ولادیمیر مینورسکی (۱۸۷۷ تا ۱۹۶۶ م.): ایران‌شناس روس آثار: لرها و لرستان، کردها نوادگان مادها، ایران دین و تاریخ آن، و چندین اثر دیگر دلیل دعوت: او یک یهودی روس بود. یکی از بزرگترین ایران‌شناسان بود و عاشق ایران و ایرانی. اصرار می‌کرد که تو باید با من فارسی حرف بزنی. و من این کار را می‌کردم و به او علاقه پیدا کرده بودم.
من این را مقدمتاً بگویم که بخت و تصادف توی زندگی من نقش خیلی خیلی بزرگی بازی کرده. در سال ۱۹۵۴ که مقارن بود با بگیر و ببندهای بعد از کودتای ۲۸ مرداد و من هم با حزب توده همکاری‌هایی کرده بودم تصادفاً از من دعوت شد بروم به دانشگاه کمبریج و آنجا فارسی تدریس کنم و من رفتم.
روزی در دفتر دانشکده که نشسته بودم گفتند تلفن شما را می‌خواهد. من هیچ آشنایی نداشتم و تعجب کردم. پیرمردی با لهجه خیلی غلیظ فارسی خودش را معرفی کرد و گفت که من ولادیمیر مینورسکی هستم. گفت دلم می‌خواهد شما را ببینم و خواهش می کنم یک دیدنی از من بکنید. من رفتم. او یک یهودی روسی بود. یکی از بزرگترین ایران‌شناسان بود و عاشق ایران و ایرانی.
فارسی را با لهجه خیلی سلیس صحبت می‌کرد و چون مدت‌ها بود که فارسی حرف نزده بود و با ایرانی‌ها دمخور نشده بود دست به دامن شده بود و اصرار می‌کرد که تو باید هفته‌ای دو روز بیایی اینجا و با من فارسی حرف بزنی. و من این کار را می‌کردم و می رفتم مینورسکی را می‌دیدم و به او علاقه پیدا کرده بودم.
حالا مهمان سوم شما جواهر لعل نهرو از رهبران هندوستان.
میهمانان حسن کامشاد/ جواهر لعل نهرو

جواهر لعل نهرو (۱۸۸۹ تا ۱۹۶۴ م.): سیاستمدار هندی شهرت: از رهبران جنبش استقلال هند و اولین نخست‌وزیر این کشور آثار: نگاهی به تاریخ جهان، کشف هند، به سوی آزادی دلیل دعوت: در سفری به کمبریج که برای سخنرانی آمده بود به واسطه یکی از شاگردانم که از نزدیکانش بود، با او آشنا شدم و با او هم‌صحبت شدم.
من موقعی که در کمبریج درس می‌دادم یکی از شاگردهای من یک هندی بود. با جواهر لعل نهرو خویشی نزدیک داشت. قرار بود که به ایران برود و در سفارت هند کار کند. برای این بود که فرستاده بودنش به کمبریج که یک مقداری فارسی یاد بگیرد. از قضا قرار بود که نهرو بیاید به کمبریج و یک سخنرانی هم بکند. و این شاگرد من یک دعوت‌نامه برای من درست کرده بود و من هم رفتم.
اول بگویم نهرو که خودش تحصیلکرده دانشگاه کمبریج بود وقتی برای سخنرانی به کانون دانشجویان دانشگاه کمبریج آمد در ابتدا مدتی ساکت ایستاد و بعد یک دفعه زد زیر خنده. بعد گفت من حدود سی سال پیش اینجا درس می‌خواندم و هر روز چهارشنبه که این کانون جلسه داشت می‌آمدم و می‌رفتم آن گوشه روی صندلی می‌نشستم و بعضی وقت‌ها سخنران‌ها چیزهایی می‌گفتند که من می‌دیدم درست نیست ولی یکبار هم جرئت نکردم پا شوم و یک سؤالی بکنم. الان هم که آمدم اینجا یک دفعه این سالن و آن گوشه و آن صندلی ابهتش مرا گرفت و یادم رفت که من چه می‌خواستم بگویم … و قاه قاه زد زیر خنده.
بعد از اینکه سخنرانی نهرو تمام شد یک مجلس شامی بود که دعوت کرده بودند و این شاگرد من هم که خویشی نزدیک با او داشت مرا هم با خود برده بود و سر میزی که نهرو بود ما را هم نشاندند همانجا. ضمن شام که صحبت از اینجا و آنجا می‌شد من خواستم یک خودشیرینی بکنم و حرفی زده باشم به نهرو گفتم که اگر ما یک شخصیتی مثل شما در ایران داشتیم وضع‌مان خیلی بهتر از این بود. یک دفعه، بلافاصله درآمد گفت شما مصدق داشتید با او چه کردید! و من اصلاً دیگر هیچ چیزی نبود که جوابش را بدهم.
می‌رویم حالا به اصفهان و ارحام صدر که یکی از بزرگترین هنرپیشه‌های تئاتر و می‌شود گفت که کمدین‌های ایران بوده. خُب از ارحام صدر بگویید.
میهمانان حسن کامشاد/ رضا ارحام صدر

رضا ارحام صدر (۱۳۰۲ تا ۱۳۸۷ ه.ش.): کمدین و بازیگر ایرانی تئاتر شهرت: پایه‌گذاری مکتب کمدی انتقادی در تئاتر ایران موسوم به مکتب اصفهان آثار: خلیفه یک روزه، بوقلمون‌ها، شب‌نشینی در جهنم و آثار دیگر دلیل دعوت: ارحام صدر از کلاس هفت متوسطه با ما هم کلاس بود. بنابراین تقریباً دوستی نزدیکی با هم داشتیم. پسر فراش مدرسه‌ای بود روزی که فوت کرد تمام اصفهان تقریباً در تشییع جنازه‌اش شرکت کردند.
ارحام صدر از کلاس هفت متوسطه با ما هم کلاس بود تا وقتی که دیپلم‌مان را گرفتیم. بنابراین تقریباً یک دوستی نزدیکی با هم داشتیم. اولین خاطره‌ای که از ارحام صدر به عنوان یک کمدین دارم، که شاید خودش هم در آن موقع اطلاع نداشت که چنین استعدادی دارد، این بود که یک روزی در کالج اصفهان که ما شاگردان آنجا بودیم نمایشنامه‌ای گذاشته بودند.
Post #1312 1.34K
آقای حسن کامشاد خیلی خوش آمدید به برنامه میزبان. قبل از هر چیز لطفا به من بگویید که برای مهمانی شام می‌خواهید چه کسانی را دعوت کنید؟
من فکر کردم که مهمان اول من توماس پین باشد، دومی ولادیمیر مینورسکی باشد، سومی جواهر لعل نهرو، چهارمی ارحام صدر و آخری شاهرخ مسکوب.
بسیار خوب. شاهرخ مسکوب یکی از دوستان قدیمی شماست.
کاملاً.
من بعداً از شما می‌پرسم که چرا این پنج نفر برای شما اهمیت دارند و به خصوص ارحام صدر همشهری شما از اصفهان. ولی قبل از آن می‌خواستم ببینم که برای این مهمانان محترم شما می‌خواهید چه موسیقی پخش کنید که در مهمانی شام همه با هم لذت ببرید.
حسن کامشاد/ چهار فصل

موسیقی انتخابی: سمفونی چهار فصل اثر: آنتونیو ویوالدی
موسیقی که دلم می خواهد نواخته بشود «چهار فصل» ویوالدی است. علتش این است وقتی که من بازنشسته شدم رفتم سراغ ترجمه و در دهه ۱۳۷۰ که به اصطلاح اوج قلم‌فرسایی من بود در هفت سال اولش ۱۱ ترجمه کردم. این ۱۱ ترجمه و ترجمه‌های دیگر آن ایام پشت همین میز با شنیدن «چهار فصل» ویوالدی انجام گرفت.
الهام می‌داد به شما…
این صفحه همین طور می‌زد و تکرار می‌شد و من با این موسیقی کارهایم را انجام می‌دادم.
پس ویوالدی خدمتی هم کرده به ایرانی‌ها که ترجمه‌های شما را می‌خوانند…
امیدوارم.
حالا درباره مهمانانی که شما انتخاب کردید صحبت می‌کنیم. اولی گفتید توماس (تام) پین است.
میهمانان حسن کامشاد/ توماس پین

توماس پین (۱۷۳۷ تا ۱۸۰۹ م.): روشنفکر، دانشور، و انقلابی بریتانیایی‌تبار شهرت: از بنیانگذاران ایالات متحده آثار: عقل سلیم، بحران آمریکایی، و حقوق انسان دلیل دعوت: به نظرم یکی از چهره‌های جذاب روزگار است. شخصیت پین بیش از هر چیزی برای من جالب بود که یک شکم‌بند دوز برود و نویسنده بشود، نویسنده‌ای که محبوبیت پیدا کند.
تام پین یکی از چهره‌های جذاب روزگار است به نظر من. او یک شکم‌بند دوز بود و در شهر تِتفورد، شهرکی واقع در شمال شرقی لندن، زندگی می‌کرد. او از زندگی خودش رضایتی نداشت. اغلب مخفیانه دور از پدرش کتاب می‌خواند.
روزی رفت پیش نماینده مستعمره‌های انگلیس در آمریکا، که آن موقع بنجامین فرانکلین بود. گفت من می‌خواهم بروم آمریکا و از این کشور خسته شدم. به هرحال جوری با فرانکلین صحبت کرد که او را تحت تأثیر قرار داد. فرانکلین نشست و یک نامه نوشت به دامادش و پین با این نامه با یک کشتی که سه ماه و خُرده‌ای در روی آب بود رفت و به فیلادلفیا رسید. داماد فرانکلین هم نامه‌ای برایش نوشت و رفت پیش یک کسی که مطبعه و نشریه‌ای داشت شروع به کار کرد. بدین ترتیب تقریباً روزنامه‌نگار شد.
بعد در آمریکا کتابی نوشت و اسم آن را گذاشت «عقل سلیم». در این کتاب گفته بود که این مستعمرات (یعنی آمریکا) باید مستقل بشوند و یک کشور بزرگی تشکیل بدهند و از زیر استعمار انگستان بیرون بیایند. او سخت مخالف حکومت سلطنتی بود. این کتاب همینطور دست به دست می‌گشت و مردم می‌خواندند. او همچنین یک جزوه‌هایی هر ماه در می‌آورد که تمامش تشویق این ملت (آمریکا) بود که بروید استقلال خود را کسب کنید.
شما بنابراین علاقه‌تان به توماس پین به عنوان یک اندیشمند است که برای استقلال آمریکا تلاش می‌کرد یا به عنوان یک نویسنده. برای شما چه چیزی مهم است؟
شخصیت پین بیش از هر چیزی برای من جالب بود که یک شکم‌بند دوز برود و نویسنده بشود، نویسنده‌ای که آنجور محبوبیت پیدا کند. بعد هم که استقلال آمریکا به دست آمد برگشت به انگلستان و می‌خواست که انگلستان را هم جمهوری بکند. ولی اینجا (انگلستان) هیچکس محلی به او نگذاشت و ناچار شد از اینجا فرار کند و برود به فرانسه. وقتی که به ساحل فرانسه رسید او را سردست بلند کردند و بردند نماینده کنوانسیون کردند. ولی بعد که روبسپیر آمد سرکار و با حالت انقلابی که داشت توماس پین را انداختند زندان. و بعد سفیر آمریکا و دیگران او را نجاتش دادند وبرگشت دوباره به آمریکا.
منتها در این مدت کتابی نوشته بود که ضددینی بود و بعضی از چیزهایی را که در انجیل گفته شده بود او به عنوان مثال آورد که اینها مزخرفات است و اینها به درد نمی‌خورد. این حرف‌ها مردم را علیه او شوراند. وقتی که دوباره برگشت آمریکا حالا دوستانش مثل واشنگتن و جفرسون به مصدر حکومت رسیده بودند ولی به خاطر اینکه توماس پین با نوشتن آن کتاب ضددینی بدنامی پیدا کرده بود، می‌ترسیدند خیلی به او نزدیک بشوند. بنابراین آخر عمر توماس پین با فلاکت گذشت و با بدترین وضع روزهای پیری‌اش را گذراند.
جالب است که شاید او می‌دانست اگر علیه مسیحیت مطلب بنویسد چنین عواقبی برایش خواهد داشت ولی به استقلال رأی اعتقاد داشت و کارش را کرد.
کاملاً. چون هم در فرانسه و هم در آمریکا آنقدر موفق بود استقلال رأی پیدا کرده بود و فکر می‌کرد با شخصیتی و محبوبیتی که دارد می‌تواند آن کتاب ضد دینی را هم بنویسد و منتشر بکند.
Post #1311 1.23K
#گفتگو
#حسن_کامشاد
#صادق_صبا
#میزبان

🔺 پست قبلی
🔻 پست بعدی


🔸 گفتگو با حسن کامشاد

منبع: رادیو فردا / میزبان

🎧 شفاهی

📖 ۲۹۲۹ کلمه
⏳ ۲۲ تا ۲۸ دقیقه

🔻🔻🔻
Post #1310 4.3K
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
Post #1309 4.17K
سردار: بی‌درنگ! این آسیابان است. (به‌سرکرده) چون این کار زشت کرده شد آگاهم کنید ـ (به‌موبد) ای موبد، آیا نباید سرود بخوانی؟
سرکرده: برویم. تاریخ را پیروز شدگان می‌نویسند.
( با سرباز جسد را می‌‌گیرند و خارج می‌شوند.)
سردار: چرا خیره مانده‌اید؟ من این جامه‌ی سرداری را به‌دور خواهم افکند. این جنگی نا امید است. او برای ما جهانی ساخت که دفاع‌ کردنی نیست. هان چرا خیره مانده‌اید؟
زن: ای مرد، ببین، از همان آستان که آمدن آن شاه ژنده‌ پوش را دیدی نگاه کن، اینک در پی او سپاه تازیان را می‌بینم. ( سرکرده سراسیمه به‌درون می‌دود)
سرکرده: ما همه شکار مرگ بودیم و خود نمی‌دانستیم. داوری پایان نیافته است. بنگرید که داوران اصلی از راه می‌رسند. آن‌ها یک دریا سپاهند نه درود می‌گویند و نه بدرود، نه می‌پرسند و نه گوششان به‌پاسخ است. آن‌ها به‌زبان شمشیر سخن می‌گویند.
( موبد به‌درون می‌رود]
موبد: تازیان. تازیان.
( سرباز به‌درون می‌دود)
سرباز: تیغ بکشید. نیزه بردارید. زوبین‌ها. تبیره‌ها.
سردار: جمله بیهوده. به‌مرگ نماز برید که اینک بر در ایستاده است. بی‌شماره، چون ریگ‌های بیابان که در توفان می‌پراکند و چشم گیتی را تیره می‌کند!
زن: آری، اینک داوران اصلی از راه می‌رسند. شما را که درفش سپید بود این بود داوری، تا رای درفش سیاه آنان چه باشد.

کانال بایگانی | کانال بایگانی‌پژوه
Post #1308 3.18K
زن: چه می‌خواهی ای پادشاه؟
دختر: می‌توان او را به‌لقمه‌ای رام خود کرد؟ ای زن، شوهرت چگونه است؟
زن: دوستم دارد.
دختر: و تو؟
زن: من؟ ـ مگر از من چیزی پیداست؟ مگر من چیزی گفته‌ام که اینهمه آشکار می‌پرسی؟ دلم بر او می‌سوزد - آه نباید می‌رفت - من چه می‌کنم، آه، چه بر سرش می‌آید؟
دختر: چرا می‌لرزی، ای زن، چرا ویله می‌کنی؟
زن: او بسیار رنج برده است، من نیز، من نیز.
دختر: آه ای زن، من بر تو و یاوان شده‌ام.
زن: نه.
دختر: پیشتر بیا ای زن، دلم بر مهر تو جنبیده است.
زن: مرا می‌ترسانی.
آسیابان: مرگ به‌تو زن!
زن: چرا؟ با تو کدام خوشی را دیدم؟ من جوان بودم که به‌این سیاهی پا گذاشتم. هم‌صحبت من سنگی بود نهاده کنار سنگی دیگر.
دختر: (گریان) ای پدر، پدر، چرا ترا کشتند؟
سرکرده: نه دخترجان، داستان پادشاه را می‌گفتی!
دختر: مادرم - مرا ببخش از تو بیزارم - (جیغ می‌زند) از تو بیزارم.
( زن می‌کوبد توی گوشش، دختر صورتش به‌لبخند باز می‌شود.) - آه این سیلی زیبایی بود که تو به‌چهره‌ی پادشاه زدی، آنگاه که نخستین‌ بار با تو راز گفت.
زن: نگو، نگو، دخترم. آزارم مده. تو مرا دوست داری. نگو.
دختر: (وسوسه کننده) این آسیابان هیچ است. اگر اندکی از او بیزاری، اگر اندکی بهروزی می‌جوئی، با من باش.
زن: آری او چنین گفت. و دل من طپید. باز هم بگو ای پادشاه.
دختر: من به‌تو دلبسته‌ام ای زن آسیابان. تن تو استوار است و در این توفان و باران چیزی گرم‌تر از آن نیست. من به‌تو دل بسته‌ام.
زن: (ضجه می‌زند) آیا راست است؟ کسی دست مرا می‌گیرد؟
دختر: تو رها خواهی شد.
زن: از گرداب!
دختر: و من ترا در آغوش خواهم فشرد.
زن: تو دخترم را نیز در آغوش فشردی.
دختر: آن از مهر نبود. یک‌ پاره بیزاری بود. تو خود می‌دانی که آن دختر شایسته‌ی من نیست. آن همه چیزی نبود جز گستاخی، من بیزاری شمایان را می‌جستم، تو و آسیابان را، و می‌خواستم که مرا به‌دست خود بکشید. آسیابان و تو.
زن: دستم بریده باد!
دختر: چون منی می‌میرد، و پست‌ترین جانوران می‌مانند.
زن: تو نمی‌میری.
دختر: چه گفتی؟
زن: چگونه می‌توانم از شویم رها شوم؟
دختر: و من به‌دنبال مرداری بی‌جان هستم؛ مردی که جامه‌ی شاهی به‌تنش باشد. چگونه می‌توانم آنرا بیابم؟
زن: این اندیشه‌ای ترس‌آور است.
دختر: هر کس ببیند خواهد پنداشت کالبد پادشاه است. چه سرانجامی باشکوهتر از این برای شوی تو؟
زن: هیچکس بی‌گناه نیست.
دختر: من و تو برزین یک اسب می‌نشینیم و گنج من تا همیشه ما را بس خواهد بود.
زن: من رها می‌شوم؟
دختر: خب ـ چه می‌گوئی؟
زن: تو جوانتری.
دختر: و برازنده‌تر. من بر تخت طاقدیس می‌نشستم و بر فرش نگارستان می‌رفتم. فرش هزار یکصد و یازده گوهر. دوصد و یکده همسرانم در پی من بودند.
زن: در کاخ تیسفون؟
دختر: سی و سه دهلیز در کاخ ما، همه به‌ایوان من می‌رسد. با هفت شبستان گرداگرد. شبستان تاریک برای شورشیان، شبستان یاقوت برای زنان، و شبستان زبرجد برای نوازندگان، و دیگر آنها.
زن: آه، دختر ابله، پس تو این سخنان را گوش ایستاده بودی؟
دختر: و بیشتر از اینها را. تن تو استوار است ای زن آسیابان. و چیزی بهتر از رانهای تو نیست.
زن: (گریان) مرا شکنجه مده.
دختر: پستانهای تو شیری است، و در این توفان چیزی گرم‌تر از آغوش تو نیست.
زن: آه آه، پس تو همه را می‌شنیدی؟
دختر: ای زن آسیابان، آسیابان هیچ است. تو چشم ببند، او را می‌کشیم و می‌اندازیم در جامه‌های شاهوار من، و می‌گریزیم. همه خواهند انگاشت مرد کشته منم.
زن: دختر. دختر چه؟
دختر: این کنیزک نادان؟ او دخترکی بخرد نیست. اگر زنده بماند سپاه دشمن بر بدنش خواهد گذشت.
زن: او را بکش!
دختر: این برای او سرنوشت بهتری است.
زن: (جیغ‌زنان) او را بکش!
دختر: (جیغ‌زنان عقب می‌کشد) اینک پدرم می‌آید!
( آسیابان با چشمان دریده و چوبدست پیش می‌آید).
ـ او از دل تاریکی و توفان، از دل بوران، آسیمه‌سر می‌آید.
زن: او را بکش!
آسیابان: ای بی‌شرم ـ (حمله‌ می‌کند) بمیر! (جیغ می‌کشد و خود را در آغوش دختر می‌اندازد) آری، او به‌من تاخت. پادشاه شما، با شمشیر آخته. چون درنده‌ای ـ (بالای سر جسد می‌نشیند) او جنگاوری دلاور بود، و تیغ کابلی‌اش همتا نداشت. او چون مرگ بر من فرود آمد، و من او را کشتم.
سرکرده: آیا این خودکشی نبود؟
زن: [فریاد می‌کند] رستگاری کجاست؟ ( سرباز وارد می‌شود)
سرباز: دار آماده است، گور کنده شده، هاون کنار دار است و تنور گداخته است.
آسیابان: ای زن، و ای دختر من نزدیک‌تر بیائید. ای قربانیان تنگدستی من. اینک من از همزادم جدا می‌شوم؛ از بینوائی، از آنچه شنیده‌ام دشمنانی که می‌آیند ـ تازیان ـ به‌من ماننده‌ترند تا به‌این سرداران. و من اگر نان و خرما داشتم به‌ایشان می‌دادم.
سردار: دار را بشکنید و تنور را خاموش کنید. رای من برمی‌گردد.
موبد: رای من نیز.
سرکرده: و رای من.
سردار: افسانه همان می‌ماند. این پیکره‌ی بی‌جان را بردار کنید!
سرباز: پادشاه را؟
Older posts →

About this channel

How can I read @bankemasrch without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for بایگانی‌پژوه: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does بایگانی‌پژوه have?
بایگانی‌پژوه (@bankemasrch) has 2.77K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does بایگانی‌پژوه know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →