رنج ایرانی بودن
بخش اول/
نوشتن از دردی که همهمان در حالِ زندگی کردنش هستیم، کار سادهای نیست. این روزها، انگار کلمات هم زیر آوار اخبار و اضطراب خفه شدهاند؛ اما تصمیم گرفتم همین افکار آشفتهام را مکتوب کنم. حس میکنم این روزها، گیر افتادن در این تاریکی و سردرگمی، تبدیل به حالتِ غالبِ روحِ جمعیمان شده و پنهان کردنش، فقط تحملِ این بار را سنگینتر میکند.
بذارید از خانواده و دوستانم شروع کنم. عمیقاً نگرانشون هستم. از اول جنگ صداشون رو نشنیدم و حتی از خیلیهاشون خبری هم ندارم. من در جنگ ۱۲ روزه، ایران بودم. هنوز صدای بمبهایی که شبها باهاشون از خواب میپریدیم یادمه. فرق جنگ با بحرانهای دیگه اینه که ایدهای نداری که چه زمانی ممکنه اتفاقی برای خودت یا عزیزانت بیفته. ممکنه یک پیک موتوری یکی از رستورانهای میدون نیلوفر بوده باشی که داشتی سعی میکردی شب عیدی یک حداقل پولی در این روزهای سخت دربیاری و زمانی که منتظر بودی تا مرسوله آماده بشه، بمب اسرائیلی از راه میرسه و زندگیت رو به جرم «ایرانی بودن» ازت میگیره. ممکنه یک مادر بوده باشی و صبح، دختر کوچکت رو با هزار امید به مدرسه فرستاده باشی و چند ساعت بعد صدای ناله تمام بچههای شهرستانتون رو بشنوی که با برخورد موشکهای آمریکایی، جان شیرینشون ناجوانمردانه پرپر شده است. به یکباره تمام یک شهر کوچک بدون بچه میشه. هنوز دو هفته نشده، آمار کشتههای غیرنظامی ایران به بیش از ۱۵۰۰ نفر رسیده؛ بیشتر از آمار ۷ اکتبری که باعث شد اسرائیل به ازاش در غزه نسلکشی و پاکسازی قومی راه بندازه. فقط هم مرگ نیست. از اونجایی که طرف مقابلت «اخلاقیترین ارتش جهان»ـه، میاد و انبارهای نفت و بنزین شهر ۱۰ میلیون نفریت رو یهجوری میزنه تا فرداش از آسمون نفت بباره و آبهای زیرزمینی و محیط زیست شهرت برای مدت نامعلومی سمی بشه و آرومآروم بکشتت.
اما فقط آمار غیرنظامی نیست که برای من دردآوره. من پارسال برای دانشگاههای آمریکا اپلای کردم و یکدونه هم انگلیس (همین جایی که الان هستم). اگر اینجا قبول نمیشدم، چون ناجی بعضیها، ترامپ، ورود هر ایرانی (فارغ از نژاد، قومیت، دین و جهتگیری سیاسی) رو به خاک آمریکا ممنوع کرده بود، تمام تلاشهای یکسالهام برای اپلای به هدر میرفت. اما فقط این نبود. چون اون یکی ناجی برخی که درگیر توهمات توراتی و سودای آخرالزمانی برای ساخت اسرائیل بزرگ است و میخواد تا جایی که میتونه جنگ راه بندازه تا بهخاطر فساد مالیش به دادگاه کشیده نشه، هر چند ماه یکبار به کشورم حمله میکنه و مانع ادامه روند عادی زندگیمون میشه. نمیتونستم شانس دیگهای برای اپلای داشته باشم و چون در کشوری به دنیا اومدم که تبعیضهای متعددی درش نهادینه میشه، اردیبهشتماه میشدم سرباز. تازه این وسط برام یه تاس میریختن و احتمال بالای ۵۰ درصد بود که به جرم نکرده، از نظر دوَل استعماری غربی تروریست محسوب بشم! همه مثل من خوششانس نیستن و بنابراین آره، برای بسیاری از نظامیهایی که ازشون خبری نداریم هم بسیار ناراحتم؛ چون به جرم ایرانی بودن «انسانزدایی» شدن.
نگران بسیاری از دوستان و مردمم هم هستم که دیگه عاصی شدن از دست بیکفایتیهای این حکومت. خسته شدن از دیدن اینکه وقتی داشت سفرههاشون کوچک و کوچکتر میشد، برخی میگفتن «نزدیک قلهایم» و یک چند سالی مونده ابرقدرت جهان بشیم. خسته شدن از دروغ، خسته شدن از توهم، خسته شدن از تبعیض. نگرانم براشون چون خودشون رو بین دو لبه قیچی میبینن. یکی از لبهها میگه اگر از خونهت بیای بیرون با تیر میزنمت و اون یکی لبه هم ممکنه هر آن، خونهت رو با کارپتبامبینگ روی سرت خراب کنه. نگرانشونم چون بهشون دروغ میگن و وعدههای عجیبِ حمایت و پیروزی میدن و جونشون برای عدهای که زیر آفتاب لسآنجلس نشستن تبدیل میشه به فاندهای چندصدهزار دلاری؛ و درنهایت وقتی هم کشته بشن، ممکنه روی خون سرخشون برقصن درحالیکه تصویر قاتلشون رو در دست دارن.
اما بذارید رک و راست باشم. حس ذلیل بودن میکنم بهخاطر ایرانی بودنم. حس میکنم ما ملت چند هزار ساله با کلی فرهنگ غنی، شدیم بازیچه دست دنیا. دچار شرم نیابتی شدم برای اینکه دیدم بخشی از هموطنانم از ترامپ و نتانیاهو التماس کردن برای بمباران ایران و سر کار گذاشتن فرد سیاسی مورد علاقهشون. بذارید کمی درباره این شرم توضیح بدم چون لایههای فراوانی داره. در وهله اول نفسِ «حمله به وطن» برایم غیرقابلپذیرشه. هر ملت بزرگی باید خودش عهدهدار و تصمیمگیر سرنوشت خودش باشه و گره زدن سرنوشت به دوَل خارجی کمال نابالغیه. شاید اگر این متن رو چند هفته پیش نوشته بودم لازم بود بیشتر توضیح بدم اما الان دیگه همهچیز واضحه.
@bahramani_ch
Post #933
990