.
امیدوارم پاییز امسال
پر از خبرهای خوبی باشه براتون
که خیلی وقته منتظرید ...
روزتان به شادی و نیکی 🍂
Channel Public Channel
عج عجیب این جا همه چی درهمه
@azadlfarhali
- Subscribers
- 204
- Photos
- 6.5K
- Videos
- 5.6K
- Links
- 2.6K
Recent Posts 20 shown
Post #33973
16
فارس: پزشکیان در نیویورک در هتل مستقر نشده است
پزشکیان در سفر به نیویورک بهجای هتل، در محل اقامت نماینده ایران در سازمان ملل (رزیدانس) مستقر شده است.
این اقدام با هدف کاهش هزینههای سفر، برای اولینبار توسط یکی از رؤسایجمهور ایران انجام شده است.
🚨مرد خاکی👍
پزشکیان در سفر به نیویورک بهجای هتل، در محل اقامت نماینده ایران در سازمان ملل (رزیدانس) مستقر شده است.
این اقدام با هدف کاهش هزینههای سفر، برای اولینبار توسط یکی از رؤسایجمهور ایران انجام شده است.
🚨مرد خاکی👍
Post #33972
16
✅یاد گرفتنِ درس احترام از یک کودک ژاپنی!
✍️علی مرادی مراغه ای
این ویدئوی دختر خردسال ژاپنی در شبکههای اجتماعی مورد توجه قرار گرفته. او را هنگام عبور از خط عابر پیاده نشان میدهد که کولهپشتی به همراه دارد، پیش از عبور چند بار به رانندگانی که توقف کردهاند تعظیم کرده با حرکات دست از آنها تشکر میکند.
البته رانندگان هم وقتی او را می بینند بلافاصله می ایستند.
احترام به دیگران از سالهای نخست زندگی باید آموزش داده شود که متاسفانه ما وقتش را نداریم!
این خاطره تلخ هیچوقت یادم نمی رود که یکسال پیش در شهرِ(...) ماشین ام را بردم مکانیکی برای تعمیر جلوبندی.
نشسته بودم کانال تلگرام ام را چک می کردم اما هر از چندی می دیدم یکی از آن مکانیکی ها یا شاگردش یا همسایه صافکارش، یک مرتبه داد می زد:
«آچار فرانسه»!
کمی مشکوک شدم که اینها چقدر به آچار فرانسه نیاز دارند؟!
اما پس از مدتی پرس و جو، پی بردم که وقتی دختر جوانی از آن نزدیکی ها رد می شود آنها با گفتنِ آچار فرانسه همدیگر را خبر می کنند که به زن یا دختر نگاه کنند..!
🔻به نظرم همگی مقصریم اما بخش اعظم اش کیفر گندمهایی است که قبل از ما، پدرانمان خورده اند..!
✍️علی مرادی مراغه ای
این ویدئوی دختر خردسال ژاپنی در شبکههای اجتماعی مورد توجه قرار گرفته. او را هنگام عبور از خط عابر پیاده نشان میدهد که کولهپشتی به همراه دارد، پیش از عبور چند بار به رانندگانی که توقف کردهاند تعظیم کرده با حرکات دست از آنها تشکر میکند.
البته رانندگان هم وقتی او را می بینند بلافاصله می ایستند.
احترام به دیگران از سالهای نخست زندگی باید آموزش داده شود که متاسفانه ما وقتش را نداریم!
این خاطره تلخ هیچوقت یادم نمی رود که یکسال پیش در شهرِ(...) ماشین ام را بردم مکانیکی برای تعمیر جلوبندی.
نشسته بودم کانال تلگرام ام را چک می کردم اما هر از چندی می دیدم یکی از آن مکانیکی ها یا شاگردش یا همسایه صافکارش، یک مرتبه داد می زد:
«آچار فرانسه»!
کمی مشکوک شدم که اینها چقدر به آچار فرانسه نیاز دارند؟!
اما پس از مدتی پرس و جو، پی بردم که وقتی دختر جوانی از آن نزدیکی ها رد می شود آنها با گفتنِ آچار فرانسه همدیگر را خبر می کنند که به زن یا دختر نگاه کنند..!
🔻به نظرم همگی مقصریم اما بخش اعظم اش کیفر گندمهایی است که قبل از ما، پدرانمان خورده اند..!
Post #33971
252

⁉️کرباسچی: فرض کنید بجنگیم؛ تا کی بجنگیم؟
▪نگران تحقیر از طرف ترامپ نباشید، پزشکیان بلد است پاسخ بدهد.
▪خسارتهای جنگ، در نسل آینده هم معلوم نیست قابل جبران باشد.
▪نگران تحقیر از طرف ترامپ نباشید، پزشکیان بلد است پاسخ بدهد.
▪خسارتهای جنگ، در نسل آینده هم معلوم نیست قابل جبران باشد.
- 👍 2
Post #33970
17
🇮🇷🇺🇸لحظه ورود پرزیدنت پزشکیان به فرودگاه نیویورک
Post #33969
14
Post #33968
18
نورالدین الدغیر خبرنگار الجزیره:
مذاکرات در سطحی مهم، در جریان است و باید منتظر نتایج این دیدارها ماند.
پیشنهادهایی روی میز قرار گرفته که در حال بررسی هستند و ممکن است، دستکم بهطور موقت، به کاهش تنش و رفع بنبست میان دو طرف منجر شوند؛ ضمن آنکه این بار نشانههای خوبی از گشایش و رویکرد بازتر آمریکا دیده میشود.
مذاکرات در سطحی مهم، در جریان است و باید منتظر نتایج این دیدارها ماند.
پیشنهادهایی روی میز قرار گرفته که در حال بررسی هستند و ممکن است، دستکم بهطور موقت، به کاهش تنش و رفع بنبست میان دو طرف منجر شوند؛ ضمن آنکه این بار نشانههای خوبی از گشایش و رویکرد بازتر آمریکا دیده میشود.
Post #33967
14
امروز سن همه ۱۴۰۵ است
آیا میدانستید که امروز سن تمام مردم جهان یکسان است؟ امروز روز بسیار خاصی است که تنها یک بار در هر هزار (۱۰۰۰) سال اتفاق میافتد.
سن شما + سال تولدتان = ۱۴۰۵
این موضوع آنقدر عجیب است که حتی کارشناسان هم نمیتوانند آن را توضیح دهند!
خودتان بررسی کنید؛ امروز سال ۱۴۰۵ است. این همان چیزی است که هزاران سال منتظرش بودیم!
مثال ۱:
سن من ۶۲ سال است.
من در سال ۱۳۴۳ متولد شدهام.
پس: ۱۴۰۵=۶۲+۱۳۴۳
از سن امسال خود استفاده کنید.
مثال ۲:
من در سال ۱۳۳۹ متولد شدهام و ۶۶ سال سن دارم.
۱۴۰۵ = ۶۶ + ۱۳۳۹
🙋🏻♂️ بسیار جالب است...
خودتان امتحان کنید.
آیا میدانستید که امروز سن تمام مردم جهان یکسان است؟ امروز روز بسیار خاصی است که تنها یک بار در هر هزار (۱۰۰۰) سال اتفاق میافتد.
سن شما + سال تولدتان = ۱۴۰۵
این موضوع آنقدر عجیب است که حتی کارشناسان هم نمیتوانند آن را توضیح دهند!
خودتان بررسی کنید؛ امروز سال ۱۴۰۵ است. این همان چیزی است که هزاران سال منتظرش بودیم!
مثال ۱:
سن من ۶۲ سال است.
من در سال ۱۳۴۳ متولد شدهام.
پس: ۱۴۰۵=۶۲+۱۳۴۳
از سن امسال خود استفاده کنید.
مثال ۲:
من در سال ۱۳۳۹ متولد شدهام و ۶۶ سال سن دارم.
۱۴۰۵ = ۶۶ + ۱۳۳۹
🙋🏻♂️ بسیار جالب است...
خودتان امتحان کنید.
Post #33966
13
🇺🇸🇮🇷واشنگتن پست به نقل از مقامات آمریکایی: پایان دادن به جنگ با ایران اولویت اصلی کاخ سفید است‼️
Post #33965
15
Forwarded from ربات حذف ✂️

‼️فرد ۲۳ ساله تبعه افغانستانی ملقب <شغال کثیف> قاتل ایلیا 11 ساله به اعدام محکوم شد!
۱ خرداد ۱۴۰۵ در مشهد وقتی ایلیا میره گیم نت بازی کنه این حرومزاده به بهونه ساندویچ گولش میزنه و سوار ماشینش میکنه،میبرتش یه جای خلوت و با زدن سنگ به سر ایلیا،ایلیا رو به قتل میرسونه.
روز بعد ۲ خرداد ۱۴۰۵ توسط پلیس دستگیر میشه.
افغانستانی حروم زاده
۱ خرداد ۱۴۰۵ در مشهد وقتی ایلیا میره گیم نت بازی کنه این حرومزاده به بهونه ساندویچ گولش میزنه و سوار ماشینش میکنه،میبرتش یه جای خلوت و با زدن سنگ به سر ایلیا،ایلیا رو به قتل میرسونه.
روز بعد ۲ خرداد ۱۴۰۵ توسط پلیس دستگیر میشه.
افغانستانی حروم زاده
Post #33964
14
عجیب این جا همه چی درهمه ✅ ترامپ مدعی شد در حاشیه اجلاس سازمان ملل یک مقام آمریکایی جلسهای ۳ ساعته با هیئت ایرانی برگزار کرد و خوب بود.
✅ ترامپ :
کوشنر و ویتکوف در نشست با مقامات ایران حضور داشتند
کوشنر و ویتکوف در نشست با مقامات ایران حضور داشتند
Post #33963
13
✅ ترامپ مدعی شد در حاشیه اجلاس سازمان ملل یک مقام آمریکایی جلسهای ۳ ساعته با هیئت ایرانی برگزار کرد و خوب بود.
Post #33962
12
✅ پروازهای تهران به بغداد هم لغو شد
پیش از این، پروازهای ماهان به ترکیه و عمان و نیز تمام پروازهای ایرانی به گرجستان لغو شد
پیش از این، پروازهای ماهان به ترکیه و عمان و نیز تمام پروازهای ایرانی به گرجستان لغو شد
Post #33961
12
✅ آکسیوس :
تا ساعاتی دیگر جلسه ای بسیار مهم و سرنوشت ساز در نیویورک میان ترامپ و سران کشور های عربی خلیج فارس در مورد ادامه جنگ با ایران برگزار خواهد شد.
تا ساعاتی دیگر جلسه ای بسیار مهم و سرنوشت ساز در نیویورک میان ترامپ و سران کشور های عربی خلیج فارس در مورد ادامه جنگ با ایران برگزار خواهد شد.
Post #33960
37
Post #33959
43
عجیب این جا همه چی درهمه حکایتِ مصائبِ میرزا احمد در طلیعهیِ ماهِ مهر نویسنده تورج اجلی چنین گویند که چون آفتابِ شهریورماه به زردی گرایید، میرزا احمدِ کاتب، عیالوارِ بینوایِ بلادِ طهران، نگاهی به قامتِ صبیِّ خویش، غلامرضا انداخت و دید که قدش یک وجب بلندتر گشته و وقتِ نزولِ او به…
📖 فرهنگِ واژگانِ سخت و عتیق
برای درک بهتر اصطلاحات ادبی به کار رفته در داستان، فهرست زیر تنظیم شده است:
طلیعه: آغاز، ابتدای هر چیز (در اینجا شروع ماه مهر).
کاتب: نویسنده، میرزابنویس.
صبیّ: فرزندِ پسر، کودک.
اکابر: مدارس بزرگسالان یا مدارس به طور کلی (در اینجا به معنی آموزشگاه و مدرسه).
مشعشع: درخشان، نورانی و پر زرق و برق.
فرنگمآب: کسی که متمایل به فرهنگ غربی و متجدد است.
ساحت: آستانه، میدان، پیشگاه.
شترِ جماز: شتر تیزرو و اصیل که در قدیم به عنوان معیار ارزش یا دیه استفاده میشد.
عاقل اندر سفیه: نوعی نگاهِ بالا به پایین، نگاه دانایان به نادانان.
افاده فروختن: ناز کردن، کلاس گذاشتن، تکبر ورزیدن.
اثنا: میان، در حینِ کاری (در همین اثنا: در همین حال).
مفلس: ورشکسته، بیپول، فقیر.
دارالخلافه / بلاد: پایتخت (تهران) / شهرها.
وراقان: کاغذفروشان، صحافان (بازار لوازمتحریر).
ابتیاع کردن: خریدن، تهیه کردن.
سیاهه: لیست، صورتحساب.
ملعون: لعنتشده (در اینجا به شوخی برای شخصیتهای کارتونی خارجی استفاده شده).
عیال: همسر، خانواده.
فرسخ: فرسنگ، واحد مسافت قدیم (حدود ۶ کیلومتر).
مرکب / ستور: وسیله نقلیه / چهارپا و الاغ.
ملکالموت: عزرائیل، فرشته مرگ.
اجتهادِ لدنی: دانشی که بدون درس خواندن و مستقیماً از جانب خدا به قلب کسی الهام شود.
مطبخ: آشپزخانه.
افلاس: بیپولی شدید، ورشکستگی.
فیالجمله / الغرض: خلاصه کلام، بگذریم.
برای درک بهتر اصطلاحات ادبی به کار رفته در داستان، فهرست زیر تنظیم شده است:
طلیعه: آغاز، ابتدای هر چیز (در اینجا شروع ماه مهر).
کاتب: نویسنده، میرزابنویس.
صبیّ: فرزندِ پسر، کودک.
اکابر: مدارس بزرگسالان یا مدارس به طور کلی (در اینجا به معنی آموزشگاه و مدرسه).
مشعشع: درخشان، نورانی و پر زرق و برق.
فرنگمآب: کسی که متمایل به فرهنگ غربی و متجدد است.
ساحت: آستانه، میدان، پیشگاه.
شترِ جماز: شتر تیزرو و اصیل که در قدیم به عنوان معیار ارزش یا دیه استفاده میشد.
عاقل اندر سفیه: نوعی نگاهِ بالا به پایین، نگاه دانایان به نادانان.
افاده فروختن: ناز کردن، کلاس گذاشتن، تکبر ورزیدن.
اثنا: میان، در حینِ کاری (در همین اثنا: در همین حال).
مفلس: ورشکسته، بیپول، فقیر.
دارالخلافه / بلاد: پایتخت (تهران) / شهرها.
وراقان: کاغذفروشان، صحافان (بازار لوازمتحریر).
ابتیاع کردن: خریدن، تهیه کردن.
سیاهه: لیست، صورتحساب.
ملعون: لعنتشده (در اینجا به شوخی برای شخصیتهای کارتونی خارجی استفاده شده).
عیال: همسر، خانواده.
فرسخ: فرسنگ، واحد مسافت قدیم (حدود ۶ کیلومتر).
مرکب / ستور: وسیله نقلیه / چهارپا و الاغ.
ملکالموت: عزرائیل، فرشته مرگ.
اجتهادِ لدنی: دانشی که بدون درس خواندن و مستقیماً از جانب خدا به قلب کسی الهام شود.
مطبخ: آشپزخانه.
افلاس: بیپولی شدید، ورشکستگی.
فیالجمله / الغرض: خلاصه کلام، بگذریم.
Post #33958
24
عجیب این جا همه چی درهمه حکایتِ مصائبِ میرزا احمد در طلیعهیِ ماهِ مهر نویسنده تورج اجلی چنین گویند که چون آفتابِ شهریورماه به زردی گرایید، میرزا احمدِ کاتب، عیالوارِ بینوایِ بلادِ طهران، نگاهی به قامتِ صبیِّ خویش، غلامرضا انداخت و دید که قدش یک وجب بلندتر گشته و وقتِ نزولِ او به…
چون به خانه بازآمدند، عیالِ میرزا گفت: «ای مرد! ابزارِ مشق خریدی، اما فکرِ آمد و شدِ طفل را نکردی؟ مکتب چهار فرسخ از ما دور است و خیابانها مملو از کالسکه و خودروهایِ آهنین!»
پس میرزا روزِ بعد به ایستگاهِ "سرویسِ مکتب" شد. رانندهای را دید با پرایدی خسته و دودی که عینکِ ریبن بر چشم داشت و سیگاری به لب. میرزا گفت:
«نرخِ کرایهیِ صبیِّ ما تا مکتب چقدر است؟»
راننده نگاهی به آسمان انداخت و گفت: «بر حسبِ ثانیههایِ توقف در ترافیکِ بزرگراهِ همت، امسال کرایهیِ رفتِ صبیّ شما معادلِ سندِ ششدانگِ خانهیِ پدریتان است و برایِ برگشت باید باغِ لواسان را هم به نامم کنی!»
میرزا فریاد زد: «مگر طفلِ مرا با بالگردِ شخصی جابهجا میکنی؟» راننده اخم کرد و گفت: «ترافیکِ طهران جانفرساست؛ در ثانی، خودرویِ من مزیّن به سیستمِ صوتیِ پیشرفته است که اطفال را در طولِ مسیر سرگرم میسازد!»
میرزا به ناچار پذیرفت و قرار شد فردا صبح سرویس بیاید. سحرگاهِ روزِ اولِ مهر، هنوز سپیدهیِ صبح نزده و خروس بانگ نداده بود که صدایِ بوقِ ممتدِ راننده، اهلِ محل را از خواب پراند.
میرزا، غلامرضا را که چشمانش از شدتِ خوابآلودگی بسته بود، بغل کرد و به دمِ در برد. درِ پراید چون باز شد، میرزا از وحشت بر خود لرزید؛ چرا که چهارده طفلِ دگر به صورتِ دوطبقه و فشرده در آن چپانده شده بودند!
غلامرضا را نیز مانندِ بارِ پنبه در میانِ اطفال چپاندند، چنان که دستش در جیبِ دیگری رفت و کلهاش در کیفِ شاگردِ کلاسِ ششم! راننده در را فشار داد تا بسته شد و گازِ مرکب را فشرد.
راننده چنان سریع در کوچهها میراند که گویی ملکالموت در صندلیِ عقب نشسته است! اطفال همگی آیهالکرسی میخواندند و جیغ برمیآوردند و راننده میگفت: «این سرعت مایهیِ ترشحِ آدرنالین است، شاد باشید!»
چون به پشتِ ترافیکِ بزرگراه رسیدند، آفتاب بالا آمد و هوا به غایت گرم شد. اطفال فریاد زدند: «عمو! کولر را روشن کن که هلاک شدیم!» راننده گفت: «کولر مایه باطل شدنِ گارانتیِ پراید است؛ زبانِ خود بیرون آورید تا بادِ شبکهای شما را خنک کند!»
سرانجام به علتِ ترافیکِ شدیدِ دارالخلافه، سرویس ساعتِ دوازدهِ ظهر به دمِ درِ مکتب رسید! مدیرِ مکتبخانه بیرون آمد و گفت: «بسه دیگر! شیفتِ اول تمام شد، زنگِ تعطیلی را زدهایم؛ اینها را برگردان به خانهشان!»
غلامرضا خسته و کوفته، با کیفی که بندش پاره شده بود، ساعتِ دوِ بعد از ظهر به خانه بازآمد. میرزا احمد او را در آغوش کشید و گفت: «فرزندم، روزِ اولِ علمآموزی چگونه بود؟»
غلامرضا گریه آغاز کرد و گفت: «پدر! کیفِ من چنان سنگین است که گویی بارِ شترانِ کاروانِ ابریشم را بر پشتم نهادهاند؛ تمامِ مسیر به جلو خمیده بودم و حس میکنم به درجهیِ پیرِ فرزانه و گوژپشت نائل آمدهام!»
عیالِ میرزا کیف را گشود و دید معلم در گروهِ مجازیِ اولیا پیام فرستاده: «به جهتِ تقویتِ هوشِ فضاییِ اطفال، فردا باید هر دانشآموز یک دستگاه کوادکوپتر برایِ کلاسِ علوم به همراه بیاورد!»
میرزا احمد چون این پیام بدید، سر به دیوارِ مطبخ کوفت و گفت: «بارالها! یا صبیِّ مرا به درجهیِ اجتهادِ لدنی برسان که دیگر نیاز به این مکتب نداشته باشد، یا صبری به سنگینیِ کوهِ دماوند به من عطا کن!»
فردا صبح، غلامرضا پتو را بر سر کشید و فریاد زد: «پدر! به مدیر بگو من طاعون گرفتهام، اصلا بگو من ترکِ تحصیل نمودهام و میخواهم در دکانِ مشهدیحسن شاگردِ چایچی شوم!»
میرزا نگاهی به الاغِ کهنسالِ خویش در طویله انداخت که از عهدِ جدش به ارث رسیده بود. دستی بر سرِ خر کشید و گفت: «خرِ عزیزم! از فردا تو سرویسِ مدرسهیِ نورچشمیِ مایی، که پرایدِ راننده مایه افلاسِ ما گشت.»
پس غلامرضا را بر خر سوار کرد و خودش پیاده افسارِ آن بگرفت و به سویِ مکتب روانه شد. در میانهیِ راه، پلیسِ راهور آنها را متوقف کرد و گفت: «حرکتِ ستور در بزرگراه ممنوع است و باید جریمه پرداخت کنی!»
میرزا احمد کارتی را که موجودیاش صفر بود به پلیس داد و گفت: «این را بگیر و خر را هم توقیف کن و به پارکینگ ببر، که دیگر مرا طاقتِ این همه مصیبت نیست!» پلیس چون احوالِ زارِ میرزا بدید، دلش بسوخت و با چشمِ گریان آنها را رها کرد.
چون به مکتب رسیدند، غلامرضا در برگهیِ انشایِ خویش با موضوعِ "ثروت بهتر است یا علم؟" نوشت: «هیچکدام! صندلیِ مدیریتِ مکتبخانه از هر دو بهتر است؛ چرا که بدونِ علم، ثروتِ خلق را به نامِ شهریه و کمک به مدرسه غارت میکند!»
و فیالجمله، الغرض از این قصهیِ پر آبِ چشم آنکه: ماهِ مهر آمد و میرزا احمد ماند و دستهایِ خالی و دفتری کاهی؛ ولیکن غلامرضا در پایانِ روز رو به پدر کرد و گفت: «بابا، فردا زنگِ اول ریاضی داریم و معلم گفته باید چرتکهیِ ژاپنی بخریم...» و قصه همچنان ادامه داشت!
پایان
#تورج_اجلی
فرهنگ واژگان سخت در کامنت دوم
پس میرزا روزِ بعد به ایستگاهِ "سرویسِ مکتب" شد. رانندهای را دید با پرایدی خسته و دودی که عینکِ ریبن بر چشم داشت و سیگاری به لب. میرزا گفت:
«نرخِ کرایهیِ صبیِّ ما تا مکتب چقدر است؟»
راننده نگاهی به آسمان انداخت و گفت: «بر حسبِ ثانیههایِ توقف در ترافیکِ بزرگراهِ همت، امسال کرایهیِ رفتِ صبیّ شما معادلِ سندِ ششدانگِ خانهیِ پدریتان است و برایِ برگشت باید باغِ لواسان را هم به نامم کنی!»
میرزا فریاد زد: «مگر طفلِ مرا با بالگردِ شخصی جابهجا میکنی؟» راننده اخم کرد و گفت: «ترافیکِ طهران جانفرساست؛ در ثانی، خودرویِ من مزیّن به سیستمِ صوتیِ پیشرفته است که اطفال را در طولِ مسیر سرگرم میسازد!»
میرزا به ناچار پذیرفت و قرار شد فردا صبح سرویس بیاید. سحرگاهِ روزِ اولِ مهر، هنوز سپیدهیِ صبح نزده و خروس بانگ نداده بود که صدایِ بوقِ ممتدِ راننده، اهلِ محل را از خواب پراند.
میرزا، غلامرضا را که چشمانش از شدتِ خوابآلودگی بسته بود، بغل کرد و به دمِ در برد. درِ پراید چون باز شد، میرزا از وحشت بر خود لرزید؛ چرا که چهارده طفلِ دگر به صورتِ دوطبقه و فشرده در آن چپانده شده بودند!
غلامرضا را نیز مانندِ بارِ پنبه در میانِ اطفال چپاندند، چنان که دستش در جیبِ دیگری رفت و کلهاش در کیفِ شاگردِ کلاسِ ششم! راننده در را فشار داد تا بسته شد و گازِ مرکب را فشرد.
راننده چنان سریع در کوچهها میراند که گویی ملکالموت در صندلیِ عقب نشسته است! اطفال همگی آیهالکرسی میخواندند و جیغ برمیآوردند و راننده میگفت: «این سرعت مایهیِ ترشحِ آدرنالین است، شاد باشید!»
چون به پشتِ ترافیکِ بزرگراه رسیدند، آفتاب بالا آمد و هوا به غایت گرم شد. اطفال فریاد زدند: «عمو! کولر را روشن کن که هلاک شدیم!» راننده گفت: «کولر مایه باطل شدنِ گارانتیِ پراید است؛ زبانِ خود بیرون آورید تا بادِ شبکهای شما را خنک کند!»
سرانجام به علتِ ترافیکِ شدیدِ دارالخلافه، سرویس ساعتِ دوازدهِ ظهر به دمِ درِ مکتب رسید! مدیرِ مکتبخانه بیرون آمد و گفت: «بسه دیگر! شیفتِ اول تمام شد، زنگِ تعطیلی را زدهایم؛ اینها را برگردان به خانهشان!»
غلامرضا خسته و کوفته، با کیفی که بندش پاره شده بود، ساعتِ دوِ بعد از ظهر به خانه بازآمد. میرزا احمد او را در آغوش کشید و گفت: «فرزندم، روزِ اولِ علمآموزی چگونه بود؟»
غلامرضا گریه آغاز کرد و گفت: «پدر! کیفِ من چنان سنگین است که گویی بارِ شترانِ کاروانِ ابریشم را بر پشتم نهادهاند؛ تمامِ مسیر به جلو خمیده بودم و حس میکنم به درجهیِ پیرِ فرزانه و گوژپشت نائل آمدهام!»
عیالِ میرزا کیف را گشود و دید معلم در گروهِ مجازیِ اولیا پیام فرستاده: «به جهتِ تقویتِ هوشِ فضاییِ اطفال، فردا باید هر دانشآموز یک دستگاه کوادکوپتر برایِ کلاسِ علوم به همراه بیاورد!»
میرزا احمد چون این پیام بدید، سر به دیوارِ مطبخ کوفت و گفت: «بارالها! یا صبیِّ مرا به درجهیِ اجتهادِ لدنی برسان که دیگر نیاز به این مکتب نداشته باشد، یا صبری به سنگینیِ کوهِ دماوند به من عطا کن!»
فردا صبح، غلامرضا پتو را بر سر کشید و فریاد زد: «پدر! به مدیر بگو من طاعون گرفتهام، اصلا بگو من ترکِ تحصیل نمودهام و میخواهم در دکانِ مشهدیحسن شاگردِ چایچی شوم!»
میرزا نگاهی به الاغِ کهنسالِ خویش در طویله انداخت که از عهدِ جدش به ارث رسیده بود. دستی بر سرِ خر کشید و گفت: «خرِ عزیزم! از فردا تو سرویسِ مدرسهیِ نورچشمیِ مایی، که پرایدِ راننده مایه افلاسِ ما گشت.»
پس غلامرضا را بر خر سوار کرد و خودش پیاده افسارِ آن بگرفت و به سویِ مکتب روانه شد. در میانهیِ راه، پلیسِ راهور آنها را متوقف کرد و گفت: «حرکتِ ستور در بزرگراه ممنوع است و باید جریمه پرداخت کنی!»
میرزا احمد کارتی را که موجودیاش صفر بود به پلیس داد و گفت: «این را بگیر و خر را هم توقیف کن و به پارکینگ ببر، که دیگر مرا طاقتِ این همه مصیبت نیست!» پلیس چون احوالِ زارِ میرزا بدید، دلش بسوخت و با چشمِ گریان آنها را رها کرد.
چون به مکتب رسیدند، غلامرضا در برگهیِ انشایِ خویش با موضوعِ "ثروت بهتر است یا علم؟" نوشت: «هیچکدام! صندلیِ مدیریتِ مکتبخانه از هر دو بهتر است؛ چرا که بدونِ علم، ثروتِ خلق را به نامِ شهریه و کمک به مدرسه غارت میکند!»
و فیالجمله، الغرض از این قصهیِ پر آبِ چشم آنکه: ماهِ مهر آمد و میرزا احمد ماند و دستهایِ خالی و دفتری کاهی؛ ولیکن غلامرضا در پایانِ روز رو به پدر کرد و گفت: «بابا، فردا زنگِ اول ریاضی داریم و معلم گفته باید چرتکهیِ ژاپنی بخریم...» و قصه همچنان ادامه داشت!
پایان
#تورج_اجلی
فرهنگ واژگان سخت در کامنت دوم
Post #33957
31
حکایتِ مصائبِ میرزا احمد در طلیعهیِ ماهِ مهر
نویسنده تورج اجلی
چنین گویند که چون آفتابِ شهریورماه به زردی گرایید، میرزا احمدِ کاتب، عیالوارِ بینوایِ بلادِ طهران، نگاهی به قامتِ صبیِّ خویش، غلامرضا انداخت و دید که قدش یک وجب بلندتر گشته و وقتِ نزولِ او به دایرهیِ علم و اکابر است.
پس عزمِ جزم کرد تا او را در مکتبخانهای نامنویسی کند؛ ولیکن چون به نخستین کوی رسید، تابلویی بدید مشعشع به خطِ زرین: «اکابرِ لاکچریِ غیرانتفاعیِ تیزهوشانِ افلاطون» و با خود گفت: «شاید سعادتِ غلامرضا در این سرای باشد.» چون پای در دالانِ مکتب نهاد، منشیِ خوبرویِ فرنگمآبی را دید که پشتِ میزی از چوبِ گردو نشسته بود و به جایِ خوشآمدگویی، ابتدا دستگاهِ پوزِ بانکی را پیش آورد و گفت: «جهتِ ورود به ساحتِ علم، فیشِ ورودی پرداخت کنید!»
میرزا کارتِ اعتباریِ خویش را که تمامِ داراییاش در آن غنوده بود، به منشی داد؛ صدایِ بوقِ دستگاه برآمد و منشی لبخندزنان گفت: «تبریک میگویم، فیالحال شما مجازید که قیافهیِ مبارکِ مدیرِ مکتبخانه را زیارت کنید!»
میرزا احمد چون به اتاقِ مدیر شد، مردی را دید با ریشِ تراشیده و کت و شلواری به قیمتِ دیهیِ یک شترِ جماز، که تسبیحی از شاهمقصود در دست داشت و بر صندلیِ ماساژورِ برقی تکیه زده بود.
مدیر نگاهی عاقل اندر سفیه به جامهیِ سادهیِ میرزا انداخت و فرمود: «شهریهیِ پایهیِ امسالِ صبیّ شما، بدونِ احتسابِ زنگِ تفریح و هوایِ کلاس، معادلِ قیمتِ یک دستگاه پرایدِ صفرِ کارخانه است!»
میرزا فغان برآورد که: «ای واویلا! مگر در این دکان چه میآموزید که قیمتش با خونبهایِ افراسیاب برابری میکند؟» مدیر افادهای فروخت و گفت: «هندسه به زبانِ تانزانیایی و آموزشِ بورسِ بینالملل به طعمِ متاورس!»
میرزا دستِ تمنّا دراز کرد که: «مرا مراعات کنید که مردی کارمندم.» مدیر سر به نزدیکِ گوشِ میرزا آورد و نجوا کرد: «اگر شهریهیِ رسمی سنگین است، کیسهای زرِ پنهانی در این کشو رها کن که مریدان آن را زیرمیزی و ما آن را هدیهیِ داوطلبانهیِ اجباری نامیم!»
در همین اثنا، مردی دگر لرزان وارد شد و صندلیِ چرمیِ مدیر را بوسید و چکِ صیادیِ ده رقمی پیشکش کرد؛ مدیر رو به میرزا کرد و گفت: «ببین و عبرت بگیر! این ولیِّ محترم، کلیهیِ خویش را پیشفروش کرده تا فرزندش زنگِ تفریح کاپوچینو بنوشد!»
میرزا چون این حجمِ قساوت بدید، دستِ غلامرضا را بگرفت و دواندوان از آن عمارتِ فرعونی بگریخت و به سویِ محلهیِ خویش شد تا مکتبی دولتی و عاری از تجمل بیابد.
پس به تابلویی رسید که روی آن نبشته بود: «مدرسهیِ دولتیِ اسوههایِ فقر». مدیرِ این مکتب مردی خسته بود که با گچ بر رویِ میزِ خویش خط میکشید. میرزا گفت: «یا مدیر! این طفل را به رایگان ثبتنام کن.»
مدیر آهی کشید و گفت: «ثبتنام، موافقِ قانونِ اساسی رایگان است؛ ولیکن به جهتِ آنکه بودجهیِ ما ته کشیده، سهمِ شما برایِ رنگآمیزیِ سقف، تعویضِ پنجرههایِ شکسته و خریدِ مینیواشِ امورِ تربیتی، معادلِ یارانه نقدیِ سه سالِ شماست!»
میرزا که چارهای نداشت، فیشِ واریزیِ کمک به مدرسه را امضا کرد؛ اما مدیر گفت: «کار تمام نیست! فیالحال باید به بازارِ وراقان (لوازمتحریر) بشوی و سیاههیِ اموالِ مشقِ شب را ابتیاع کنی، وگرنه طفل را به کلاس راه نخواهیم داد.»
میرزا احمد شال و کلاه کرد و غلامرضا را به بازارِ بزرگِ طهران برد؛ اما چون پای در دکانِ لوازمتحریر نهاد، گویی به صرافیِ شمشِ طلا وارد شده بود!
دکاندار چرتکهای انداخت و لیستِ مدرسه را نگریست و گفت: «اتودِ مکانیکی با مغزِ نانو، سه عدد ماژیکِ هایلایتِ فسفریِ آلمانی و دفتری چهلبرگ با جلدِ اکلیلیِ برجسته، کلاً دومیلیون تومان!»
غلامرضا با دیدنِ دفتری که عکسِ پهلوانِ غربی
"مردِ عنکبوتی" بر آن بود، دستِ پدر بکشید که: «بابا! این را برایم بخر.» میرزا نگاهی به برچسبِ قیمت انداخت و قلبش تیر کشید.
میرزا رو به طفل کرد و گفت: «فرزندم! این پهلوان ملعون و کافر است؛ بیا برایت دفتری بخرم با جلدِ کاهیِ نوستالژیک که بویِ نفتِ خالص دهد و تا عهدِ پیرسالیات دوام آورد!»
اما دکاندار گفت: «مردِ حسابی! امروزه در مکتبخانهها اگر طفلی دفترِ فانتزی سیمی نداشته باشد، شاگردانِ دگر او را به چشمِ انسانهایِ غارنشین مینگرند و زنگِ تفریح با او لقمه نمیخورند!»
ناگاه مادری در گوشهیِ دکان زارزار گریه آغاز کرد. میرزا پرسید: «خاتون، تو را چه شده؟» مادر گفت: «معلمِ هنرِ پسرم خواسته تا "گواشِ ششرنگِ فرانسوی" و "بومِ نقاشیِ ابریشمی" بخرم؛ من هنوز خودم بومِ نقاشی را در بیداری ندیدهام!»
میرزا احمد جامه بدرید و کارتِ بانکیِ دومِ خویش را نیز در راهِ خریدِ جامدادیِ آهنرباییِ سهطبقه و خطکشِ شابلوندار فدا کرد، چنان که حسابش پاک شد، آنچنان که آینهیِ عِبرتِ خلق گشت.
#ادامه در کامنت اول
@Tourajiolozhi
نویسنده تورج اجلی
چنین گویند که چون آفتابِ شهریورماه به زردی گرایید، میرزا احمدِ کاتب، عیالوارِ بینوایِ بلادِ طهران، نگاهی به قامتِ صبیِّ خویش، غلامرضا انداخت و دید که قدش یک وجب بلندتر گشته و وقتِ نزولِ او به دایرهیِ علم و اکابر است.
پس عزمِ جزم کرد تا او را در مکتبخانهای نامنویسی کند؛ ولیکن چون به نخستین کوی رسید، تابلویی بدید مشعشع به خطِ زرین: «اکابرِ لاکچریِ غیرانتفاعیِ تیزهوشانِ افلاطون» و با خود گفت: «شاید سعادتِ غلامرضا در این سرای باشد.» چون پای در دالانِ مکتب نهاد، منشیِ خوبرویِ فرنگمآبی را دید که پشتِ میزی از چوبِ گردو نشسته بود و به جایِ خوشآمدگویی، ابتدا دستگاهِ پوزِ بانکی را پیش آورد و گفت: «جهتِ ورود به ساحتِ علم، فیشِ ورودی پرداخت کنید!»
میرزا کارتِ اعتباریِ خویش را که تمامِ داراییاش در آن غنوده بود، به منشی داد؛ صدایِ بوقِ دستگاه برآمد و منشی لبخندزنان گفت: «تبریک میگویم، فیالحال شما مجازید که قیافهیِ مبارکِ مدیرِ مکتبخانه را زیارت کنید!»
میرزا احمد چون به اتاقِ مدیر شد، مردی را دید با ریشِ تراشیده و کت و شلواری به قیمتِ دیهیِ یک شترِ جماز، که تسبیحی از شاهمقصود در دست داشت و بر صندلیِ ماساژورِ برقی تکیه زده بود.
مدیر نگاهی عاقل اندر سفیه به جامهیِ سادهیِ میرزا انداخت و فرمود: «شهریهیِ پایهیِ امسالِ صبیّ شما، بدونِ احتسابِ زنگِ تفریح و هوایِ کلاس، معادلِ قیمتِ یک دستگاه پرایدِ صفرِ کارخانه است!»
میرزا فغان برآورد که: «ای واویلا! مگر در این دکان چه میآموزید که قیمتش با خونبهایِ افراسیاب برابری میکند؟» مدیر افادهای فروخت و گفت: «هندسه به زبانِ تانزانیایی و آموزشِ بورسِ بینالملل به طعمِ متاورس!»
میرزا دستِ تمنّا دراز کرد که: «مرا مراعات کنید که مردی کارمندم.» مدیر سر به نزدیکِ گوشِ میرزا آورد و نجوا کرد: «اگر شهریهیِ رسمی سنگین است، کیسهای زرِ پنهانی در این کشو رها کن که مریدان آن را زیرمیزی و ما آن را هدیهیِ داوطلبانهیِ اجباری نامیم!»
در همین اثنا، مردی دگر لرزان وارد شد و صندلیِ چرمیِ مدیر را بوسید و چکِ صیادیِ ده رقمی پیشکش کرد؛ مدیر رو به میرزا کرد و گفت: «ببین و عبرت بگیر! این ولیِّ محترم، کلیهیِ خویش را پیشفروش کرده تا فرزندش زنگِ تفریح کاپوچینو بنوشد!»
میرزا چون این حجمِ قساوت بدید، دستِ غلامرضا را بگرفت و دواندوان از آن عمارتِ فرعونی بگریخت و به سویِ محلهیِ خویش شد تا مکتبی دولتی و عاری از تجمل بیابد.
پس به تابلویی رسید که روی آن نبشته بود: «مدرسهیِ دولتیِ اسوههایِ فقر». مدیرِ این مکتب مردی خسته بود که با گچ بر رویِ میزِ خویش خط میکشید. میرزا گفت: «یا مدیر! این طفل را به رایگان ثبتنام کن.»
مدیر آهی کشید و گفت: «ثبتنام، موافقِ قانونِ اساسی رایگان است؛ ولیکن به جهتِ آنکه بودجهیِ ما ته کشیده، سهمِ شما برایِ رنگآمیزیِ سقف، تعویضِ پنجرههایِ شکسته و خریدِ مینیواشِ امورِ تربیتی، معادلِ یارانه نقدیِ سه سالِ شماست!»
میرزا که چارهای نداشت، فیشِ واریزیِ کمک به مدرسه را امضا کرد؛ اما مدیر گفت: «کار تمام نیست! فیالحال باید به بازارِ وراقان (لوازمتحریر) بشوی و سیاههیِ اموالِ مشقِ شب را ابتیاع کنی، وگرنه طفل را به کلاس راه نخواهیم داد.»
میرزا احمد شال و کلاه کرد و غلامرضا را به بازارِ بزرگِ طهران برد؛ اما چون پای در دکانِ لوازمتحریر نهاد، گویی به صرافیِ شمشِ طلا وارد شده بود!
دکاندار چرتکهای انداخت و لیستِ مدرسه را نگریست و گفت: «اتودِ مکانیکی با مغزِ نانو، سه عدد ماژیکِ هایلایتِ فسفریِ آلمانی و دفتری چهلبرگ با جلدِ اکلیلیِ برجسته، کلاً دومیلیون تومان!»
غلامرضا با دیدنِ دفتری که عکسِ پهلوانِ غربی
"مردِ عنکبوتی" بر آن بود، دستِ پدر بکشید که: «بابا! این را برایم بخر.» میرزا نگاهی به برچسبِ قیمت انداخت و قلبش تیر کشید.
میرزا رو به طفل کرد و گفت: «فرزندم! این پهلوان ملعون و کافر است؛ بیا برایت دفتری بخرم با جلدِ کاهیِ نوستالژیک که بویِ نفتِ خالص دهد و تا عهدِ پیرسالیات دوام آورد!»
اما دکاندار گفت: «مردِ حسابی! امروزه در مکتبخانهها اگر طفلی دفترِ فانتزی سیمی نداشته باشد، شاگردانِ دگر او را به چشمِ انسانهایِ غارنشین مینگرند و زنگِ تفریح با او لقمه نمیخورند!»
ناگاه مادری در گوشهیِ دکان زارزار گریه آغاز کرد. میرزا پرسید: «خاتون، تو را چه شده؟» مادر گفت: «معلمِ هنرِ پسرم خواسته تا "گواشِ ششرنگِ فرانسوی" و "بومِ نقاشیِ ابریشمی" بخرم؛ من هنوز خودم بومِ نقاشی را در بیداری ندیدهام!»
میرزا احمد جامه بدرید و کارتِ بانکیِ دومِ خویش را نیز در راهِ خریدِ جامدادیِ آهنرباییِ سهطبقه و خطکشِ شابلوندار فدا کرد، چنان که حسابش پاک شد، آنچنان که آینهیِ عِبرتِ خلق گشت.
#ادامه در کامنت اول
@Tourajiolozhi
Post #33953
59

✅جدیدترین رده بندی باهوش ترین کشورها آپدیت شد و مردم ایران تو جایگاه چهارم باهوش ترین مردم دنیا قرار گرفتند
@Sahamnewsorg
@Sahamnewsorg
Post #33952
60
خبرنگار خطاب به مهاجر مراکشی: در کشورت جنگ نیست، چرا به اسپانیا فرار کرده ای؟
مهاجر: چون در مراکش مردم بی دلیل مرا اذیت میکردند.
خبرنگار: چرا؟
مهاجر: من در مراکش همکارم را کشتم، بعد از آن پلیس و مردم اذیتم کردند و میخواستند مرا بگیرند، برای همین به اسپانیا آمدم!!!
چه قصه آشنایی آمدن مهاجران افغانی به ایران و با وجود هزاران جرم انجام میدهند و غیرقانونی در ایران هستند باز هم طلبکارند
مهاجر: چون در مراکش مردم بی دلیل مرا اذیت میکردند.
خبرنگار: چرا؟
مهاجر: من در مراکش همکارم را کشتم، بعد از آن پلیس و مردم اذیتم کردند و میخواستند مرا بگیرند، برای همین به اسپانیا آمدم!!!
چه قصه آشنایی آمدن مهاجران افغانی به ایران و با وجود هزاران جرم انجام میدهند و غیرقانونی در ایران هستند باز هم طلبکارند
- ❤ 1
- 👍 1
- 🤬 1
About this channel
- How can I read @azadlfarhali without a Telegram account?
- TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for عجیب این جا همه چی درهمه: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
- How many subscribers does عجیب این جا همه چی درهمه have?
- عجیب این جا همه چی درهمه (@azadlfarhali) has 204 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
- Does عجیب این جا همه چی درهمه know I viewed it here?
- No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.