«تا از خودپرستی فارغ نشوی، خداپرست نتوانی بودن؛ تا بنده نشوی آزادی نیابی؛ تا پشت بر هر دو عالم نکنی، به آدم و آدمیت نرسی؛ و تا از خود نگریزی، به خود در نرسی؛ و اگر خود را در راه خدا نبازی و فدا نکنی، مقبول حضرت نشوی؛ و تا پای بر همه نزنی و پشت بر همه نکنی، همه نشوی و به جمله راه نیابی؛ و تا فقیر نشوی، غنی نباشی؛ و تا فانی نشوی، باقی نباشی.این سخن عینالقضات در حقیقت دربارهی یک دگرگونی عمیق در انسان است؛ دگرگونی از «منمحوری» به «حقمحوری».
دریغا عشق فرض راه است همه کس را. دریغا اگر عشق خالق نداری، باری عشق مخلوق مهیا کن تا قدر این کلمات تو را حاصل شود. دریغا از عشق چه نشان شاید داد و چه عبارت توان کرد! در عشق قدم نهادن کسی را مسلم شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق آتش است؛ هر جا که باشد جز او رخت دیگری ننهد. هر جا که رسد، سوزد و رنگ خود گرداند.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی میگوید «تا از خودپرستی فارغ نشوی، خداپرست نتوانی بودن»، منظورش نابودی انسان یا کنار گذاشتن زندگی نیست؛ سخن از رها شدن از خودپرستی و خودمحوری است. انسان ممکن است از خدا سخن بگوید، اما در عمق وجود هنوز همهچیز را از دریچه «من» ببیند و حتی معنویت را برای رسیدن به خواستههای خودش بخواهد.
«تا بنده نشوی، آزادی نیابی» نیز در همین معناست. بندگیِ حق، در این زبان عرفانی، اسارت نیست؛ بلکه رهایی از اسارتِ نفس و «منِ محدود» است. تا وقتی انسان تحت فرمان خواستهها، ترسها، تعلقات و خودبینیهای خویش است، آزادی حقیقی ندارد.
اما جملهی «تا پشت بر هر دو عالم نکنی، به آدم و آدمیت نرسی» معنای ظریفی دارد.
«دو عالم» در زبان عرفانی میتواند اشاره به دنیا و آخرت داشته باشد. یعنی انسان نهتنها باید از دلبستگی به دنیا عبور کند، بلکه حتی نباید خدا را صرفاً برای پاداش آخرت، بهشت یا نجات شخصی بخواهد. «پشت بر هر دو عالم کردن» یعنی حق را برای خودِ حق خواستن؛ نه اینکه خدا وسیلهای برای رسیدن به دنیا یا آخرتِ مطلوبِ «من» باشد.
و «تا پای بر همه نزنی و پشت بر همه نکنی، همه نشوی و به جمله راه نیابی» نیز به معنای تحقیر انسانها یا ترک جهان نیست. «پای بر همه زدن» یعنی بر همهی تعلقاتی که در برابر حقیقت برای انسان اصالت پیدا کردهاند، قدم گذاشتن؛ یعنی هیچچیز را در جایگاه حق ننشاندن و به هیچچیز وابستگیِ نهایی نداشتن.
اینجا یک نکتهی عمیق عرفانی وجود دارد: تا از «همه» نگذری، به «همه» نمیرسی. تا زمانی که انسان در مرکزیت «من» و خواستههای شخصی خود محصور است، جهان را نیز از دریچهی همان «من» میبیند. اما وقتی این مرکزیت فرو میریزد، وجود انسان گشودهتر میشود و نسبت او با همهی هستی تغییر میکند. بنابراین پشت کردن به «همه»، پشت کردن به هستی نیست؛ پشت کردن به وابستگی و خودپرستی است.
«تا از خود نگریزی، به خود درنرسی» نیز ادامهی همین معناست. عینالقضات میان «خودِ محدود و خودمحور» و حقیقت عمیقتر وجود انسان فاصله میگذارد. تا زمانی که با تصویر ذهنی، نقشها، خواستهها و تعریفهای ساختهشده از خود یکی هستیم، به حقیقت خویش راه نمییابیم. باید از آن «خود» که حجاب حقیقت شده عبور کرد تا خودِ عمیقتر آشکار شود.
از همینجا معنای «فنا» روشن میشود: «تا فانی نشوی، باقی نباشی.» فنا در این زبان، نابودی وجود انسان نیست؛ فانی شدنِ خودبینی، خودپرستی و توهم استقلال از حق است. آنچه باید از میان برود، «منِ خودبنیاد» است، نه اصل وجود انسان.
و در برابر فنا، «بقا» قرار میگیرد؛ یعنی هنگامی که خودپرستی فروکش میکند، حقیقتی عمیقتر در انسان آشکار میشود و انسان از زندگی کردن صرفاً برای «خود» به زندگی در جهت حقیقت و عشق منتقل میشود.
به همین دلیل عینالقضات همهی این مسیر را در نهایت به «عشق» میرساند. عشق برای او صرفاً یک احساس عاطفی نیست؛ نیرویی است که انسان را دگرگون میکند. وقتی میگوید «عشق آتش است»، یعنی عشق حقیقی اجازه نمیدهد انسان همان انسانِ پیشین باقی بماند. آنچه با حقیقت عشق ناسازگار است ــ خودخواهی، خودبینی، تعلقات کور و مرکزیت «من» ــ در این آتش میسوزد.پس «ترک خود» در نگاه عینالقضات، ترک زندگی نیست؛ ترک آن چیزی است که میان انسان و حقیقت حجاب شده است. هرچه «منِ محدود» کنار میرود، عشق مجال ظهور بیشتری پیدا میکند؛ و هرچه عشق آشکارتر میشود، انسان از خودپرستی به خداپرستی و از خودبینی به حقیقت نزدیکتر میشود.
اگر بخواهیم تمام سخن عینالقضات را در یک جمله خلاصه کنیم:
👌فنا، مردنِ «منِ خودپرست» است؛ عشق، آتش این دگرگونی است؛ و بقا، آشکار شدن حقیقتی است که پشت این «من» پنهان مانده بود.