را میتوان یکی از فشردهترین بیانهای او دربارهی نسبتِ نیت، عمل، معرفت و سرانجام انسان دانست. محور اصلی سخن این است که ارزش حقیقیِ عمل را ظاهر آن تعیین نمیکند، بلکه حقیقتِ درونی و غایتِ آن، یعنی نیت، تعیینکننده است.
۱. «اعمال تو حکم از نیت تو گیرد»
عینالقضات ابتدا میان صورت عمل و حقیقت عمل تفاوت میگذارد:
«اعمال تو حکم از نیت تو گیرد»
ممکن است دو نفر دقیقاً یک کار انجام دهند: هر دو نماز بخوانند، روزه بگیرند یا صدقه بدهند؛ اما حقیقت این دو عمل یکسان نباشد، چون انگیزهی درونیشان متفاوت است.
مثلاً کسی ممکن است صدقه بدهد برای اینکه مردم او را سخاوتمند بدانند؛ دیگری برای پاداش اخروی؛ و سومی نه برای دیدهشدن در دنیا و نه حتی برای رسیدن به پاداش، بلکه صرفاً برای خدا.
ظاهر هر سه یکی است، اما حقیقت معنویشان متفاوت است.
از اینجا عینالقضات پرسش اساسی را مطرح میکند:
«تا ترا باعث بر عمل چیست؟»
یعنی: چه چیزی تو را به انجام این عمل واداشته است؟
این پرسش بسیار عمیقتر از این است که «چه کاری انجام دادی؟». عینالقضات میخواهد انسان به جای حسابکردن اعمالش، به سرچشمهی اعمالش نگاه کند.
۲. نیت به اندازهی علم انسان شکل میگیرد
بعد میگوید:
«و نیت تو درخور علم تو تواند بود.»
یعنی نیت انسان متناسب با نوع فهم و معرفت او شکل میگیرد.
اگر افق معرفت من فقط همین جهان مادی باشد، طبیعی است که انگیزههای من نیز در همین جهان باقی بماند. اگر تمام دستگاه فکری من بر لذت، منفعت، شهرت، امنیت، قدرت یا حتی پاداش بنا شده باشد، اعمال دینی من نیز ممکن است در نهایت وسیلهای برای رسیدن به همان چیزها شوند.
پس عینالقضات یک رابطهی زنجیرهای میسازد:
معرفت »» نیت »» عمل »» سرنوشت انسان
انسان ابتدا جهان را به شکلی خاص میفهمد؛ آن فهم، خواستن او را میسازد؛ خواستن او نیتش را میسازد؛ و نیتش اعمالش را شکل میدهد.
۳. ممکن است حتی عبادت هم از جنس «عادت» باشد
بخش بسیار ظریف اینجاست:
«اگر نماز کنی یا روزه داری یا صدقه دهی، باعث تو همه بر آن عادتست.»
عینالقضات هشدار میدهد که حتی عمل دینی میتواند به عادت تبدیل شود.
ممکن است کسی نماز بخواند، چون از کودکی چنین کرده است؛ روزه بگیرد، چون محیط و خانوادهاش چنین کردهاند؛ صدقه بدهد، چون این رفتار در فرهنگ او ارزشمند است.
در این صورت، پرسش عینالقضات این است:
آیا من واقعاً انتخاب کردهام، یا فقط عادتهای بهارثرسیدهام را ادامه میدهم؟
به همین دلیل عبارت:
«بعثت لرفض العادات»
را میآورد؛ یعنی رسالت پیامبر را در اینجا با تعبیر رهاکردن عادتها و بیرونآمدن از تقلیدِ کور پیوند میدهد.
در خوانش عینالقضات، دین قرار نیست صرفاً مجموعهای از رفتارهای تکرارشونده باشد؛ باید انسان را از زیستنِ ناخودآگاه به سوی زیستنِ آگاهانه ببرد.
۴. حتی «آخرتطلبی» هم میتواند هنوز خودمحور باشد
اینجا متن یک مرحله جلوتر میرود.
میگوید اگر تو لذتهای آخرت را میخواهی و به خاطر آن عبادت میکنی، این از حب دنیا بالاتر است، اما هنوز نوعی خواستنِ لذت برای خویشتن در آن وجود دارد:
«اگر طلب لذات دائم ترا بر عمل میدارد، این حب آخر تست.»
یعنی انسان ممکن است از دنیا بگذرد، اما هنوز خودش را مرکز خواستن قرار داده باشد.
در سطح اول:
من دنیا را میخواهم.
در سطح دوم:
من آخرت را میخواهم.
اما در هر دو حالت، یک «من» وجود دارد که چیزی را برای خودش میخواهد.
البته عینالقضات میان این دو تفاوت میگذارد؛ لذت اخروی را پایدار میداند و لذت دنیوی را فانی. اما مقصود نهایی او این نیست که صرفاً موضوع مطلوب را از دنیا به آخرت تغییر دهیم.
او میخواهد از این مرحله هم عبور کنیم.
۵. قلهی سخن: عبادت برای خدا، نه برای خود
سپس به مرتبهی دیگری میرسد:
«و اگر ترا معرفتی هست بجلال و جمال ازلی، این عشق در درون تو نه حب دنیا بگذارد و نه حب آخرت.»
اینجا زبان عینالقضات از طلب به عشق تغییر میکند.
انسانی که خدا را فقط وسیلهای برای رسیدن به چیزی میبیند، هنوز در منطق معامله است:
من عبادت میکنم »» خدا به من پاداش میدهد.
اما انسانی که «جلال و جمال ازلی» را شناخته، دیگر خدا را وسیلهی رسیدن به چیز دیگری نمیخواهد.
خودِ خدا مطلوب است.
اینجاست که آیهی:
«إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَاءً وَلَا شُكُورًا»
معنا پیدا میکند:
یعنی: ما برای وجه خدا اطعام میکنیم؛ نه پاداشی میخواهیم و نه سپاسی.
این «لوجهالله» بسیار مهم است. عمل از حالت معامله بیرون میآید.
نه:
برای دنیا
نه:
برای آخرت
بلکه:
برای او.