از جالبترین مباحث در انسانشناسی، که همزمان هم بحثی معرفتشناختی است و هم روششناختی، بازتابندگی (reflexivity) است. خاصه اینکه گاه تمام یک متن مردمنگارانه reflexive میشود. با این حال، گاهی همچون هر مشکل فکری دیگری مرز میان مفاهیم گم میشود. پل اتکینسون (2021: 80 ـ 78) در تدقیق reflexivity بحث جالبی دارد که گزیدهای از آن را اینجا میگذارم. بنیاد این بحث بر تمایز میان reflexivity و reflection استوار است و بر این مبنا از دو نوع بازتابندگی صحبت میکند: بازتابندگی معرفتی (epistemic) و بازتابندگی خودشیفتهوار (narcissistic).
در متن ترجمه از واژگان انگلیسی این دو استفاده کردم تا تمایز میانشان بهتر دیده شود.
باید در نظر داشت که reflexivity ویژگیای فراگیر در پژوهش اجتماعی است، حال آنکه critical reflection فعالیتی است که پژوهشگر انجام میدهد. reflexivity فقط به توانایی اندیشیدن دربارهی کنشهایمان مربوط نمیشود ـ که آن را reflection مینامیم ـ بلکه به بررسی بنیانهای چارچوبهای فکری مربوط است. reflexivity بیانگر آگاهی پژوهشگر از پیوند ضروریش با موقعیت پژوهش و، در نتیجه، تأثیرش بر آن است. reflexivity پژوهش از این واقعیت ناشی میشود که هر تلاشی برای توصیف، طبقهبندی یا به هر شکل دیگری اندازهگیری پدیدهها، بر خود آن پدیدهها تأثیرگذار است. هیچ نقطهای بیرون از نظام پژوهشگر، موضوع پژوهش و پدیدهها وجود ندارد که بتوان از آن، بدون درجهای از تأثیرپذیری، این نظام را مورد مشاهده قرار داد.
پیامد کلی این امر آن است که میتوان کنشگران reflective را تشویق کرد تا مفروضات ضمنی خود را به موضوعاتی برای وارسی حرفهای تبدیل کنند و، بهطور کلی، دانش ضمنی خود را آشکار سازند. این یعنی فراتر رفتن از صرف reflection خودشیفتهوار و خودتحسینگر.
پاسخهایی که صرفاً بر اساس خودآگاهی شخصی پژوهشگر صورتبندی میشوند نیز راه به جایی نمیبرند. این همان چیزی است که گاهی reflexivity خودشیفتهوار نامیده شده است. reflexivity مستلزم میزانی reflection است، اما این دو یکسان نیستند. Reflective اصطلاحی مرتبط اما متمایز است که به نوعی از اندیشیدن دربارهی خودمان نیز اشاره دارد، یعنی نشان دادن خودمان به خودمان، اما بدون آنکه مستلزم آگاهی صریح از پیامدهای این نمایش باشد.
بسیاری از کاربردهای رایج کنونی reflexivity در پژوهش کیفی و مردمنگاری دقیقاً از همین نوعاند. این کاربردها به انواع reflexivity معرفتشناختی که پیشتر ترسیم کردهایم توجه کافی ندارند و صرفاً گزارش میکنند که پژوهشگران خودآگاه یا خودانتقادگر بودهاند. در حالی که مسألهی اصلی در reflexivity این نیست.
معمول است که نویسندگانی ادعا کنند مردمنگاری reflexive را بهعنوان نوعی فضیلت روششناختی و مایهی خودتحسینی انجام دادهاند؛ در چنین مواردی، پژوهشگر ظاهراً خاستگاههای زندگینامهای و پیشگرایشهای خود را آشکار میکند. وقتی این امر بهعنوان یک فضیلت شخصی تلقی شود، توجه کافی به جنبههای معرفتشناختی و جمعی reflexivity پژوهش نمیشود. در اینجا این نکته نادیده گرفته میشود که reflexivity پژوهش همان چیزی است که اساساً امکان پژوهش را فراهم میکند: دانش رشتهای، ابزارهای روششناختی و شکلهای متعارف بازنمایی. این reflexivity ویژگی اساسی پژوهش را شکل میدهد.
ه reflection شخصی و زندگینامهای بیتردید در فرایند انجام پژوهش جایگاه خود را دارد. کنشگران reflective همواره شایستهی تقدیرند. دستکم، reflection میتواند درجهای از صداقت و شفافیت را در فرایند پژوهش تقویت کند. اما زمانی که خودوارسی به خوددلبستگی یا خودمشغولی تبدیل شود، کارکرد خود را از دست میدهد؛ بهویژه از آن رو که تمام ظرافتها و پیچیدگیهای reflexivity را به کنشی فردی تقلیل میدهد که اغلب چیزی جز دروننگری نیست.
مدیسون (۲۰۰۶) این نکته را بهصورتی جدلی بیان میکند: «میخواهم در آنچه به نظر میرسد دریایی از جنون خودمردمنگارینویسی باشد، بار دیگر اندیشیدن به دیگری را در مردمنگاری احیا کنم. احساس میکنم دیگری در سایههای تیره و مبهم در حال لغزیدن است و شاعرانگی ساختگی خود، آن را تحتالشعاع قرار داده است».
در موارد افراطی، این امر میتواند پژوهش اجتماعی را چنان محدود کند که عملاً چیزی جز خود پژوهشگر باقی نماند. خودمشغولی افراطی به نام reflexivity به بدترین زیادهرویهای خودمردمنگارینویسی میانجامد؛ جایی که حالات عاطفی، علایق و تجربیات خود نویسنده جایگزین درگیری مستمر با یک جهان اجتماعی میشوند.
هسته اصلی مناقشه، ارزش ذاتی reflection آگاهانه درباره شیوه انجام پژوهش نیست؛ مسأله این است که تا چه اندازه نوشتن درباره خود، مانع نوشتن تحلیلی درباره دیگران در میدان شده است.
[منبعشناسی انسانشناختی]