نیچه در ستیز با شوپنهاور | شور و چیرگی در برابر دلسوزیشوپنهاور بارها و بارها از اینکه زندگی انسان اشتباه است و نیستی بر هستی مرجح است نوشت - «... حال ما چنان فلاکتبار بوده که یقیناً نیستی کامل بر آن مرجح است [1] -، از اینکه بهترین شانس این است که کسی وارد جهان نشود و اگر شد هرچه زودتر از آن رخت بربندد. البته که شوپنهاور تأکید کرد که تأکیدی روی خودکشی ندارد، بل حتی خودکشی را انکار میکرد: «خودکشی – یا استهلاک خودخواستهی پدیداری منفرد – عملی یکسره باطل و نابخردانه است، زیرا شیفینفسه بر اثر آن متأثر نمیشود» [2]، اما سرانجام سخن او این است که نمیباید به دنیا میآمدیم و این جهان و زندگی در آن ارزش زیستن ندارند. بااینحال، اکنون که هستیم میباید از راه «انکار اراده» و همچنین «شفقت» یا «دلسوزی» بر موجودات زنده، زیستن را تاب آوریم، با دیگران «یکی» شویم، رنجشان را رنج خود انگاریم و درصدد رفع رنج برآییم و این دقیقاً کاریست که شوپنهاور آن را عمل اخلاقی معرفی میکند [3].
فردریش نیچه، باوجودیکه در اوایل جوانیْ شوپنهاور را مربی خود دانست، در کتابهای مختلف علیه بدبینی شوپنهاور مستقیم و غیرمستقیم سخن گفت. او حتی در کتاب فراسوی خیر و شر، فلوتنوازی شوپنهاور را مسخره کرد و گفت «بهراستی این هم شد آدم بدبین؟» [4].
پسِ ذهنِ نیچه این بود که شوپنهاور زیادی رنجور و از رنجِ جهان بسیار دلزده است و این افسردگی و ناراحتی و پسزدنِ جهان توسط شوپنهاور ناشی از همین رنجوربودناش است. نیچه اما برخلاف شوپنهاور به زندگی و به رنجهای آن آری گفت. در چنین گفت زرتشت، صراحتاً به بودا و شوپنهاور و امثالهم کنایه زد و نوشت:
تا به یک بیمار یا یک سالخورده یا یک جسد برمیخورند در دم میگویند: «زندگی باطل است!»؛ اما اینان تنها خود باطل اند؛ خود و چشمانشان که جز یک نما از هستی را نمیبیند. [5]
همچنین سه دگردیسی مشهور نیچه در کتاب چنین گفت زرتشت و تبدیل شتر به کودک در راستای آریگویی نیچهای به زندگی و پسزدنِ شوپنهاوریسم از زیستن است:
اما، برادران، بگویید چیست آنچه کودک تواند و شیر نتواند؟ چرا شیر رباینده هنوز باید کودک گردد؟
کودک بیگناهی است و فراموشی، آغازی نو، یک بازی، چرخی خودچرخ، جنبشی نخستین، آریگفتنی مقدس. آری، برادران، برای بازیِ آفریدن به آریگفتنِ مقدس نیاز است ... [6].
****
آفرینش مفهوم «ابرانسان» توسط نیچه، فارغ از آنکه پاسخ به چندین مسئله بود، پاسخ به شوپنهاوریسم و از برای چیرگی بر آن بود، همان ابرانسان که نیچه در کتاب چنین گفت زرتشت بسیار در باباش سخن میگوید و اصلاً زرتشتاش از کوه «فروشد» میکند تا ابرانسان را به انسانها بیاموزد. او حتی بعدها – در کتاب «ارادهی قدرت» - تأکید داشت که «نه نوع بشر که ابرانسان هدف است» [7].
بازارزشگذاری ارزشها و شکستن لوحهای کهنه و جایگذاری لوحهای نو ابزاری دیگر از برای نیچه در راستای مقابله با شوپنهاوریسم است. شوپنهاور از نگاه نیچه واپسین صورت فلسفی همان سنت مسیحی-افلاطونی بود و بنابراین نقد مسیحیت و نقد شوپنهاور - در بسیاری از موارد - دو روی یک سکه اند. نیچه بر گلهایکردن انسانها توسط مسیحیت و بهخصوص نهگویی مسیحیت به زندگیِ اینجهانی – «زمینی» – خرده میگرفت و این درست در راستای تقابل او با شوپنهاوریسم است.
****
نتیجه آنکه، نیچه برای آنکه شوپنهاوریسم، بودیسم و مسیحیت را کنار زند، میباید عناصر پایهایشان را کنار میزد و یکی از این عناصر پایهای، حساسیت زیاد به «رنج» و واکنش به رنج بهواسطهی «دلسوزی» است – که در بالا ارتباطاش با شوپنهاور را گفتم - و از همینروست که نیچه علیه دلسوزی بود و در کتاب «دانش شاد» یا «حکمت شادان» - چنانکه در تصویر بالا آوردهام – بهصراحت نوشت که «بزرگترین خطر در کجاست؟ در دلسوزی» [8].
بسیاری از عقاید نیچه - از عشق به سرنوشت و تأکید بر ضرورت، بازگشت جاودان و طبیعتگرایی تا حتی سلسلهانگاری یا اشرافیگرایی - در همین راستا هستند.
**
یادداشتها 1: آرتور شوپنهاور، جهان همچون اراده و تصور، برگردان ر. ولییاری، تهران، نشر مرکز، 1393، جلد اول، دفتر چهارم، ص 321.
---
2: شوپنهاور، پیشین، ص 390.
---
3: نک: شوپنهاور، دو مسئلهی بنیادین اخلاق، برگردان ر. ولییاری، تهران، نشر مرکز، 1396، §16، صص 235-236.
---
4: ف. نیچه، فراسوی خیر و شر، برگردان د. آشوری، تهران، نشر خوارزمی، 1375، گزینگویهی 186، ص 137.
---
5: نیچه، چنین گفت زرتشت، برگردان د. آشوری، تهران، نشر آگه، 1387، صص 57-58.
---
6: نیچه، پیشین، ص 39.
---
7: ف. نیچه، ارادهی قدرت، برگردان مجید شریف، تهران، نشر جامی، 1386، ص 746.
---
8: ف. نیچه، حکمت شادان، برگردان فولادوند و ...، تهران، نشر جامی، 1377، گزینگویهی 271، ص 242.