Post #4464
212
شده یه گوشه بشینی خیره به دیوار و بفهمی مشکل دیوار نیست، خستگیِ توئه؟ اون لحظهای که نه اشک میاد نه حرف، فقط یه خلأ میاد میشینه وسط سینهت و سنگینت میکنه، دیوار رو بهروت سفیده، خالیه، ولی تو توش هزار تا صحنه میبینی، هزار تا «کاش»، هزار تا «چرا»، آدم بعضی وقتا زل میزنه به یه نقطه ثابت چون زندگیش بیش از حد متحرکه، چون دلش یه ثانیه سکون میخواد، یه جا که هیچی ازش نخوان، نه قوی بودن، نه توضیح دادن، نه وانمود کردن که حالش خوبه، خیره شدن به دیوار یعنی اعتراف بیصدا به اینکه یه چیزی تو دلت گره خورده و هنوز اسمشو پیدا نکردی.