افسانۀ ماهی و دریا
#بهزاد_پاکروح
۱۳۸۳
@andishehsarapub
- - - - - - - - - - - - - - - - -
ماهی از تُنگی سویِ دریا پرید
در خیالش ترسی از طوفان نبود
گرچه جسمش رشدِ چندانی نکرد
فکر و دیدش رشدِ بسیاری نمود
تورِ صید و موج و گرداب و نهنگ
هرچه سختی بود، او را یاد کرد
شد گلویش زخمی از قلّابِ مکر
چرخِ گردون با دلش بیداد کرد
در گلو، قلّاب و، بر تن، زخمِ تور
نیمهجان بر ساحلِ دریا ﻓُﺘﺎﺩ
لبزنان، کوششکنان در رقصِ مرگ
تشنه بود امّا کسی آبش نداد
مرغِ ماهیخوار آمد پیشِ او
از سرِ قلّاب بیرونش کشید
ماهیِ تا حدﱢ مردن تشنه را
بر دهان بگرفت و از ساحل پرید
غرّشی گویی صدای تیر بود
مرغ ماهیخوار، در گوشش شنید
پیشتر از آنکه داند این چه بود
بالهایش سست شد، چشمش ندید
مرغ، با ماهی تویِ دریا ﻓُﺘﺎﺩ
آب، ماهی را به هوش آورده بود
مرغ امّا، آب جانش را گرفت
ماهی از این مرگِ مرغ آزرده بود
ماهی زخمی در آن دریایِ سرد
بعد از آن شرحی که بر حالش گذشت
صحبتی با قطرههای آب کرد
رفت تا اعماق و دیگر برنگشت
قطرههای آبِ دریا گفتهاند
آنچه ماهی بهرِ آنها گفته است:
«گفت ماهی "جای ماهی ﺗُﻨﮓ نیست
گرچه دریا این همه آشفته است"»
...
📘افسانۀ ماهی و دریا، بهزاد پاکروح، انتشارات اندیشهسرا
🕯 t.me/andishehsarapub
🎸 t.me/pakruh
Post #700
9K