- چرا چپگرایی برای برخی جذاب است؟
یکی از جذابیتهای اندیشههای چپ برای بخشی از نسل جوان، وعدهٔ رهایی از سنتها و داوریهای جاافتادهای است که احساس میکنند زندگیشان را محدود، دشوار و پررنج کرده است. جوانی که خواستهها و انتخابهایش پیوسته با معیارهای موروثی سنجیده و محکوم میشود، طبیعی است به اندیشهای گرایش پیدا کند که وعدهٔ درهمشکستن این محدودیتها را میدهد. این نارضایتی همیشه هم بیدلیل نیست؛ برخی سنتها واقعاً آزادی انسان را محدود میکنند و به رنج او دامن میزنند.
اما لغزش از آنجایی آغاز میشود که تجربهٔ رنجآورِ برخی سنتها، به حکمی علیه تمامی میراثهای گذشته بدل میشود؛ گویی برای آزادشدن باید تمامی پیوندها را گسست و راهورسم زندگی را بهکلی از نو، بر زمینی خالی بنا کرد.
جذابیت چنین وعدهای روشن است، اما اعتبارش نه: از اینکه برخی سنن ظالمانهاند، نمیتوان نتیجه گرفت که انسان حتماً بدون تمامی سنن، آزادتر و خوشبختتر خواهد بود.
لشک کولاکوفسکی، فیلسوف لهستانی که خود زمانی مارکسیست بود و بعدها از مارکسیسم گسست، نسبت ما با سنتها را چنین توضیح میدهد:
«اگر نسلهای جدید، در مقابل سنتی که از پدرانشان به ارث بردهاند، پیدرپی شورش نمیکردند و سر به عصیان برنمیداشتند، ما امروز هنوز در غارها زندگی میکردیم. ضمناً اگر روزی شورش و عصیان علیه سنن موروثی، همگانی و عام شود، جای ما دوباره در همان غارها خواهد بود. پیروی از سنت و ایستادگی در برابر سنت به اندازهٔ متعادل برای زندگی اجتماعی لازم است.»
این نقلقول، هم پاسخی به تقدیس بیچونوچرای سنت است و هم نقدی بر شورِ ویرانکردن هرچه از گذشته به ما رسیده است. تمدن به هر دو نیاز دارد: توانایی آموختن و بهارثبردن، و توانایی پرسیدن و تغییردادن.
اگر هیچ رسمی را به پرسش نکشیم، شاید خطاها و ستمهای گذشته را تکرار کنیم؛ و اگر هیچچیزی را شایستهٔ حفظکردن ندانیم، چهبسا دستاوردهای نسلهای پیشین را از دست بدهیم.
نقد من به گرایشهای سنتستیزِ چپ، دقیقاً از همینجا آغاز میشود: از جایی که مخالفت با سنت، بهخودیخود به فضیلت تبدیل میشود و دیگر لازم نیست نشان دهند کدام سنت، به چه دلیل و با چه پیامدی باید کنار گذاشته شود.
حالآنکه شکستن یک سنت، لزوماً نشانهٔ پیشرفت نیست؛ همانطور که پایبندی به سنتی خاص هم بهخودیخود نشانهٔ خردمندی محسوب نمیشود.
بشر نباید راهورسم زندگی را از صفر آغاز کند. او زبان، فرهنگ، آداب همزیستی و شیوههای مراقبت و مسئولیتپذیری را از نسلهای پیشین میآموزد. این میراث بیعیب نیستند، اما همهشان هم بد به حساب نمیآیند. بهصرفاً مجموعهای از زنجیرها هم نیست؛ امکانِ همزیستی ما تا اندازهٔ زیادی بر همین آموختهها استوار است.
ایراد گرایشهای سنتستیزِ چپ آنجاست که خانواده را صرفاً دستگاه سلطه، مذهب را فقط ابزار فریب و تعلق ملی را صرفاً تعصب میبینند. چنین نگاهی، با دیدن آسیبهای یک نهاد، ارزشها و کارکردهایش را بهکلی نادیده میگیرد. البته که مبارزه با خشونت در خانواده ضروری است، اما از آن نمیتوان بیارزشیِ پیوندهای خانوادگی را نتیجه گرفت؛ همانطور که مخالفت با تحمیل دین هم، نباید به تحقیر همهٔ دینداران بدل شود.
نه قدمت، دلیل حقانیت است و نه گسستن از گذشته، تضمین پیشرفت. هرکس خواهان برچیدن سنت یا نهادی است، باید دقیقاً توضیح دهد چه چیزی را از میان میبرد، چه چیزی را بهجای آن میگذارد و چرا حاصل این تغییر، زندگی بهتری خواهد بود. شورِ ویرانکردن، هرگز جای تواناییِ ساختن را نمیگیرد.
جوانان باید مراقب باشند فریب ظاهر آوانگارد و زبانِ پرزرقوبرقِ سنتستیزی را نخورند؛ هر سخنی که بوی عصیان میدهد، لزوماً راهی به آزادی نمیگشاید. وعدهٔ ساختن جهانی نو، وقتی با تحقیر تمامی میراث گذشته و سودای آغاز از صفر همراه شده، همواره به ویرانی و استبداد انجامیده است. پس پیش از همراهشدن با شورِ تخریب، بپرسید: دقیقاً چه چیزی قرار است ساخته شود و به چه بهایی؟
- منبع نقلقول: لشک کولاکوفسکی، «زندگی بهرغم تاریخ»، ترجمهٔ خسرو ناقد، نشر جهان کتاب، ص ۱۳.
بهزاد مهرانی
ـــــــــــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe
Post #2939
13.9K