کافکا تقریبا با عصبانیت به چشمهایم خیره شد و با صدایی آهسته و گرفته که پیدا بود احساسِ شدیدی را کتمان میکند، گفت: «من در قفس هستم...»
«میفهمم. اداره...»
کافکا حرفم را قطع کرد: «نهتنها در اداره، بلکه اصولا.»
دست راستش را مُشت کرد و روی سینهاش گذاشت: «میلهها در درون مناند.»
ـ گفتگو با کافکا، گوستاو یانوش
آناماکا، آغاز بینام زمستان.
Post #4389
452
- ❤ 10
- 🕊 2
- ✍ 1
- 💔 1