چیزی که از چخوف یاد گرفتم، و این رو در نامهای به «گورکی» نوشته، اینه که مینویسه موقعی که نویسنده پشت میز میشینه و مینویسه باید سرد باشه، عین یخ. یعنی اینکه هیچ احساس ترحمی برای فیگوری که خلق میکنه، یا احساس عشق، نداشته باشه. و این رو خواننده باید احساس بکنه.
چخوف در «بادن بادن» در آلمان مُرد. توی عکسهای قدیمی که من توی یکی از کتابهام داشتم یک عکسی بود که «اولگا کنیپر»، زن چخوف، رو نشون میداد که با «استانیسلاوسکی» در پارکی در بادن بادن جلو مجسمهی چخوف وایساده بودن. (زن چخوف فاحشه بیشرمی بود. از یک هنرپیشه مسکویی آبستن شد، اومد سقط جنینش رو توی خونه چخوف کرد. چخوف هم چون دکتر بود خیلی کمکش کرد) من که رفتم بادن بادن فیلم بگیرم تمام پارک رو گشتم و مجسمه رو پیدا نکردم. گفتم ولی اینجاها یک جایی باید مجسمه چخوف باشه. ما رو فرستادن شهرداری. توی آرشیو شهرداری یک آدم پیری بود. دفترها رو ورق زد و گفت آره مجسمه چخوف اینجا بوده. گفتم چی شد؟ گفت موقع جنگ جهانی دوم ذوبش کردن، گلوله درست کردن و شلیک کردن!
ـ بر لوحِ روزگار، گفتگو با سهراب شهیدثالث
آناماکا، آغاز بینام زمستان.
Post #4371
888
- ❤ 20
- 💔 5
- ✍ 2
- ❤🔥 1