ـ داستان کارگردانی جوان که نمایشنامهای دربارهی ایمان در دورهی اشکانیان مینویسد و با اجرای آن تلاش میکند گذشته و حال سرزمینش را بازکاوی کند. در مسیر جستوجوی او، تضاد میان دلبستگیها و آزادی، میان فرد و جمع آشکار میشود.
«به تو باز خواهم گشت از میوهها و آرزوهای سرشار،
زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت...»
جدایی از گروه و اجرای مستقل نمایشنامه، مسیر انسان را برای مواجهه با گذشته، حال و آرزوهای ناتمامش روشن میکند.
آناماکا، آغاز بینام زمستان.