@amirsorayan
خاطره بازی . دهم مهر ۱۴۰۵
✍ سید محسن عظیمی
«پای رفتنم نیست هنوز...!»
🌱 درد است، درد، که ببینی #معلمی برگهٔ استعفایش را در هوا بچرخاند و در فضای مجازی به نمایش بگذارد؛ چیزی که این روزها شاهدش هستیم. چقدر باید زخمش عمیق بوده باشد که با چشمی اشکبار و دلی خونین، سرمایهٔ عاشقیاش را اینجور چوب حراج بزند!
🌱از سال ۱۳۷۵ که زلف گره زدم به #کلاس و #تدریس و درس و #عشق و #ادبیات، تا سال ۱۴۰۳ که ظاهراً #بازنشسته شدم، هرگز نشد به رهایی از تدریس و کلاس و درس بیندیشم و گچ و تخته را رها کنم! تمام این مدت ماندم و بین #معلمی و کسب و کار و نشر و پخشِ کتاب، اوّلی را انتخاب کردم.
🌱آن روزها طلاقِ عشـق هنوز مبغوضترین بود. کسی جشنِ #طلاق چه میدانست که چیست! من و هزاران عاشق #سوختهدل، مانده بودیم که بسوزیم و بسازیم و روشنی بخشیم؛ ماندیم و سوختیم؛ اما حریف این شب تیره، نشدیم که نشدیم!
🌱ماندم؛ حتی پس از #بازنشستگی هم از پا ننشستهام! هنوز دارم سیاهیها را از روی #تختهسفید پاک میکنم. هنوز بین جوانها نفس میکشم؛ باشد که نفَسی وامانده و فرو رفته را احیا بتوانم کرد.
نفس بزن که برایت نفس نفس بزنم
نفس به جز تو نباید برای کس بزنم
مرا اسیر خودت کردهای دعایی کن،
که آخرین نفسم را در این قفس بزنم
🌱و اینک من گرچه #پولدار نشدم؛ اما ثروتمندم:
ثروتمندم؛ گرچه حقوقم چندصد میلیونی نیست؛ اما هرچه هست، #بازرگانان شهر هم در آرزویش کلاه از سر برمیدارند.
🌱ثروت واقعی لحظهای است که زوجی جوان و برومند با سبدی گل در دست، وارد جلسه #شعر و #ادبیات شوند و با زندهکردن خاطرات ۲۰ساله، تا پایان جلسه، با نگاهی مشتاق، چشم از لبانت برنگیرند.
🌱ثروت واقعی آن لحظهٔ حیاتبخش است که در اتاق عمل، #پزشک جراح، ماسک از صورت برگیرد و چشم در چشمت با یادآوریِ خاطرات سالهای دور، اضطرابِ عمل را برایت به خوابی آرامبخش تبدیل کند.
🌱ثروت واقعی لحظهای است که #پلیس جوان، خودروی تو را بیخطایی، متوقف کند تا بتواند معلمِ روزهای دورِ خود را در آغوش کشد.
🌱ثروت واقعی لحظهای است که بلیط در دست، در فرودگاه، به دلیلی واهی، پشتِ گِیت ماندهای و هواپیما دارد میپرد؛ که ناگهان دستی مردانه دستت را میفشارد و میبوسد و با خود مستقیم تا کابین #خلبان همراهی میکند.
🌱ثروت واقعی شاید لحظهای باشد که #رانندهاسنپ پیاده میشود به دستبوسی، و تمامقد در را برایت باز میکند و تا مقصد، از خاطرات، از عشق، از زندگی میگوید.
🌱ثروت واقعی شاید لحظهای است که ناگهان تمام میهمانانِ رستوران، همپا و همصدا بهپا میخیزند و درحالیکه نگاهشان به نگاهت گره خورده، چند دقیقه ممتد برایت کف میزنند و #جشـن بهپا میکنند و تو تازه میفهمی که برای این همصدایی، یک گروه (در رأس آنها بزرگمردی به نام گُرگه پور)، طی یکماه در پی تدارک بودهاند تا تو را در جشن بازنشستگیات غافلگیر کنند.
🌱ثروت واقعی، لحظهای است که #مدیرکافه، ناگهان پای صندوق اعلام میکند که تمام میهمانانِ استاد، امشب میهمان من هستند! و تو از این همه #عشـق، زبانت بند میآید!
🌱ثروت واقعی لحظهٔ پایان ترم است که پای #تخته با خطی خوش نوشتهای:
دَمِ آخر است بنشین که رخ تو سیر بینم
که امیدِ صد تماشا به همین نگاه دارم
و حالا دانشجویانت نمیتوانند جلوی اشکشان را بگیرند!
🌱ثروت واقعی آن است که، بی که بدانی و بخواهی، یک نفر، تصویرت را، خندهات را، نگاهت را، و دستنوشتهات را در یک قاب، شکار کند و تو را چون #اسطوره ای از خوبیها در نگاه هزاران نفر به اشتراک بگذارد:
جغرافیای کوچک من، بازوان توست!
ای کاش تنگتر شود این سرزمین به من
🌱به امید آن روز که هیچ #معلم، #مربی و #استادی از دردِ نان، #آموزشِ «بابا نان داد» را ترک نکند و هیچ جوانی، چرخ طوافی را بر نیمکت کلاس، ترجیح ندهد!@amirsorayan