💠
تو مثل ماه که کامل شدهست در دل روز
میان جادهٔ خشکیده ای سراب اندوز
مرا بگیر در آغوش و شعلهشعله بسوز
و چشم های خودت را به چشم هام بدوز
که چشمهام به تو آشنا ترند هنوز
پلان اول عالم؛ بدایت انسان
الهه های زمین و خدایگانِ زمان
فرشتگان به سجده درآمده، شیطان
غزال های جوان... از زمان خلق جهان
به چشم های تو سوگند میخورند هنوز
تپش گرفتن قلب زمین از آمدنت
خمارِ خیلِ پریزادگان به عطر تنت
ستاره ریختن از امتداد پیرهنت
ترانه های تورا وقت نی لبک زدنت
درخت های کهنسال از برند هنوز
زمان خلق تو بی شک نداشته است نظیر
به کار برده خداوند از بلور و حریر
گشوده کافه چشمت سر کدام مسیر؟
که عابران کسل ماندهات صغیر و کبیر
هزاره هاست از آن قهوه میخرند هنوز
تو آن غزل که مرا میکِشی به تب تاصبح
و میخزی به جهانم به هر سبب تا صبح
گزیده شاعرت از غم چقدر لب تا صبح
مگر که موی تو وا مانده بود شب تا صبح
که کوچه های خیالم معطرند هنوز
هزاره های تهی بخت ابتذال زده
تفکرات پر از شبههٔ سوال زده
نهال های خزان خوردهٔ زوال زده
پرنده های دم صید بال بال زده
از انجماد نگاه تو مضطرند هنوز
از آسمان خبر آمد که عشق آیین است
و دوست داشتن تو چقدر شیرین است
قلم برای تو آکنده از مضامین است
کجاست راه رسیدن به تو؟ سوال این است
خیالهای فرومانده ابترند هنوز
#محمدحسین_امیری «خزان۱۴۰۵»
Post #465
85
Forwarded from مح.امیرے