هر آینه، آیینهی اسرارنما نیست
هر بیخبری، باخبر از سرّ خدا نیست
گر صیقل دلها نبود اشک، سبب چیست
جز ناخن وی بر دل ما عقدهگشا نیست؟
هر کوردلی را شرف عشق نزیبد
تقصیر کسی نیست تو را صدق و صفا نیست!
از پای درافتاده و در پای تو افتیم
بیما چه نشستی گرت آیین جفا نیست؟
چندین پی آوارگی ما ز چه کوشی؟
ما را که به جز زمزمهی مهر و وفا نیست
ویران کند ار کوه بود تیشهی تدبیر
تدبیر، ولی در سفر عشق روا نیست
عمریست که خون میخورم و باز خموشم
از چیست تو را هیچ نظر جانب ما نیست؟
بگذار برانگیزم از این دشت غباری
کش نقش مرادی به رخ از گردش پا نیست
تعلیم سخن میدهیام از لب جانبخش
اما سخنم را برِ تو، هیچ بها نیست
آن را که ستودیم به نیکی، گه و بیگاه
از زشتی خو، جز پی بدخویی ما نیست
دیریست بدی میکنی و هیچ نگفتم
افسوس که در چشم تو یک ذرّه حیا نیست
آزرده دل از کوی تو رفتیم و نگفتی
کی بود؟ کجا رفت؟ چرا بود؟ چرا نیست؟
#کرمخانی (صبا)
اشاره: بیت پایانی این غزل که سالها در افواه عام بنام استاد شهریار میچرخد، در اصل از این شاعر کرمانشاهی است که نام کوچکش را در هیچ کجا نیافتم. غزل فوق را از کتاب «باغ ابریشم» که به همت «وفای کرمانشاهی» و «کیومرث عباسی قصری» فراهم آمده، برداشتهام.
@alikameli80