شب سردیست و من، افسرده.
راه دوریست و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
میکنم تنها از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدمها.
سایهای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غمها.
فکر تاریکی و این ویرانی،
بیخبر آمد تا با دل من،
قصّهها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است!
هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای، این شب چقَدَر تاریک است!
خندهای کو که به دل انگیزم؟
قطرهای کو که به دریا ریزم؟
صخرهای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب، نمناک است.
دیگران را نیز غم هست به دل،
غم من، لیک، «غمی غمناک» است...
#سهراب_سپهری
📚 هشت کتاب (مرگ رنگ)، ص ۲۱-۲۲
@alikameli80