سید مرتضی مستجاب الدعواتی، از دنیا رفت. پیر صد و چند سالهای که کتاب تاریخ بود و بسیاری از حوادث قرن اخیر ایران را از نزدیک درک کرده بود و خود در دل بسیاری از وقایع سیاسی و اجتماعی آن حضور داشت. مرحوم مستجابی از خاندان صدر در اصفهان بود و با موقعیت اجتماعی و روابط بسیاری که با بزرگان ادب و سیاست در دوره پهلوی یافته بود، توانسته بود در دل جریانهای اجتماعی و صدر محافل ادبی و فرهنگی قرار گیرد. از حضور در کنار مصدق و همراهی با سید ابوالقاسم کاشانی داستانهای بسیار داشت. هنر خوبی هم در یادکرد خاطرات داشت. از دوستیها با بسیاری از شخصیتهای درجه یک و درجه چندم فرهنگی و ادبی خاطرات تلخ و شیرین و اطلاعات سودمندی در ذهن و زبانش داشت. اهل شعر بود و ذوق لطیفی داشت. در لابلای مجموعه بزرگی که از اشعار پراکنده فراهم آورده بود، گاه اطلاعات نادری از شاعران کمتر شناخته شده دوره پهلوی به چشم میخورد که نتیجه مصاحبتهای او بوده است. به حکم سالها دوستی و صمیمیتی که بین او و مرحوم پدرم بود، از نوجوانی با او محشور بودهام. گزارشهای بسیاری از او در طی این سالها شنیدم و با شور و گاه شفافیتی که در حالات بیان داشت، میشد موقف او را در برابر بسیاری از آنچه دیده بود فهمید. هم پشیمانی از فعالیت در کنار نواب صفوی بر اثر خامی و جوانی، هم عشق و محبتی که نسبت به نواب صفوی در دل داشت، هر دو را آمیخته به هم، استادانه بیان میکرد. بسیار حاضرجواب بود و بیان شیرینی داشت و برای بزم دوستان و ساعتها حکایت و بحث و گفت و گو، تاب و توانی حیرتانگیز داشت. پادشاه نقل و روایت بود. مثلاً داستان ترور هژیر، یا هر داستان دیگر را چنان با جزئیات و تعلیق با مدیریت زمانبندی و فواصل آن، روایت میکرد که شنونده در دل ماجرا قرار میگرفت. لذا محضرش دلخواه بسیاری بود. همه اینها با سابقه پرباری که در جریانات اجتماعی داشت، از او یک شخصیت بارز ساخته بود و خاطراتش بسیار شنیدنی بود. از ایام آوارگی که در سالهای اول پس از انقلاب در بیروت داشت، از دو سه سال شیرینی که در نجف و در ارتباط با شخصیتهای حوزه نجف داشت، از ایام نوجوانی در تهران و آمیختن با اهالی زورخانههای پایتخت و از هزار و یک حکایت ریز و درشت دیگر. معتمد بود و بسیاری از بزرگان و بزرگنمایان برای درک حضور یا کسب اعتبار بیشتر به دیدنش میرفتند و در خاطرم نیست که دیدار کسی را رد کرده باشد، در خانهاش همیشه به روی همه کس باز بود و خوان کرمش از بام تا شام گسترده. به اصفهان بسیار دلبسته بود. درمانگاهی در اصفهان تأسیس کرده بود و برای طبقات ضعیف خدمات درمانی ارائه میکرد، درمانگاهی که آن را به نام عموزاده محبوبش آقا موسی صدر نامیده بود که به یاد او روزگار میگذراند و خاطرات سالیانش را مرور میکرد. این سالهای آخر که صدسالگی را هم گذرانده بود، در فکر تأسیس کتابخانهای برای اصفهان بود که ساختمان بزرگی برای آن ساخته بود اما اجل مهلت تکمیل و راهاندازی آن را به او نداد.
حافظهای پر از شعر داشت. دو دفتر قطع رحلی بزرگ و بسیار قطور در قفسههای کتابخانهاش بود که همه صفحات آن را با خط دلنشینی که داشت مملو از اشعار مختلف کرده بود. مرحوم مستجابی خصلتهایی هم داشت که بسیار نادر بودند. نمونه یک انسان پر احساس با لحظاتی رنگ رنگ از جوش و خروش و جسارت و لطافت و مهربانی و زیرکی و بذله گویی و سرخوشی و اندوه و عزمی راسخ برای حضور، حضور در دنیایی که سرد و گرمش را چشیده بود و برای ما از تلخ و شیرینش قصهها داشت. رحمة الله علیه.
از چپ: سید مرتضی مستجابی، سید عبدالعزیز طباطبائی یزدی، علی طباطبائی یزدی
Post #123
3.7K