نامه شماره ۳۸
نیکان قشنگم
نیستی و من نمیدانم روزهایت چگونه میگذرند. گاهی این زندگی آنقدر خالی و سنگین میشود که آرزو میکنم کاش میتوانستم به این همه درد پایان بدهم.
اما بعد به یاد میآورم که فقط یک روز در هفته قرار است تو را ببینم و برای همان یک روز، شش روز هفته را میشمارم و لحظهها را یکییکی پشت سر میگذارم.
چه ظلم بزرگی است فاصلهای که میان مادر و فرزندش میافتد. چه تلخ است که بعد از جدایی، مادری که سالها تمامش را برای فرزندش گذاشته، ناگهان در زندگی او به کسی تبدیل شود که حتی حق شنیدن صدایش را هم ندارد.
تمام وجودم را برای تو گذاشتم و حالا سهم من از مادر بودن، شده است یک روز در هفته. نمیتوانم صدایت را هر وقت دلم خواست بشنوم. نمیتوانم ببینمت، بغلت کنم، از روزت بپرسم، کنارت بنشینم و تماشایت کنم که بزرگ میشوی.
و هیچ چیز برای یک مادر دردناکتر از این نیست که فرزندش زنده و نزدیک باشد، اما زندگی میانشان دیواری کشیده باشد.
نیکان عزیزم،
اگر روزی این نوشتهها را خواندی، بدان که قلب مادرت هیچوقت از تو دور نشد. حتی در روزهایی که نتوانستم کنارت باشم، حتی در شبهایی که نبودنت را با اشک به صبح رساندم،تو همیشه جایی عمیق در قلب من زندگی میکنی.
زندگی بدون تو برای مادرت خالی از چیزیست که سالها معنای زندگیاش بود.
تاوان رهایی از یک ظلم، شد دیدار یک روز در هفته من و تو.
مادر از تو یک خواهش دارم و آن اینکه هرگز شبیه مردی که پدر صدایش میزنی نباش!
از طرف مادرت، یک جستجوگرِ جنگجو
@ALetterFromTo
Post #53
282
- 💔 18
- 😢 5
- ❤ 3
- 😭 3
- 👏 1