شمس و مولانا؛ اشارتی به معلمی و زیستن با روایتی تازه
به عنوان یک معلم، در میان روایتهای گوناگون از رابطه شمس و مولانا، یک چیز برایم بیش از همه تأملبرانگیز است: اینکه یک آموزشگر میتواند با «گزندگی سقراطی»، آرامش کاذب یادگیرندهای را که زیر انبوه کتابها و مفاهیم غرق شده است برهم زند؛ او را بیدار کند و به آگاهیای فراتر از جایگاه، طبقه و تبار خویش برساند.
چنانکه مولانا در غزلیات شمس میگوید:
سجادهنشین باوقاری بودم
بازیچه کودکان کویم کردی
«بازیچه کودکان شدن»، در یک معنا، میتواند پایین آمدن از مقام «استاد سیراب» و رسیدن به مقام ظاهراً نازلتر «استاد تشنه» باشد؛ استادی که از جایگاه دانای کل فاصله میگیرد و امکان «آموزگاری به طریقی دیگر» را فراهم میکند.
شمس، مولانا را از حرکت انتزاعی میان مفاهیم به سوی لمس جهان و تجربه زیسته فراخواند؛ شاید «سماع» نماد همین چرخش از دانستن به زیستن، از مفهوم به تجربه و از اندوه به شادی باشد.
و به گفته مولانا:
کیست مولا؟ آنکه آزادت کند
بند رقّیت ز پایت برکند
برای ما معلمان، این پرسش همچنان پابرجاست:
آیا آموزگار رهایی هستیم، یا صرفاً منتقلکنندگان دانش و بازتولیدگران سنتهایی که هنوز فرصت بازاندیشی نیافتهاند؟
به مناسبت ۸ مهرماه ۱۴۰۵؛ روز ملی بزرگداشت مولانا
صادق کشاورزیان
پینوشت: تصویر پیوست نقاشی با عنوان «پیامبر رقصان»
مدرسه معلمی الفب
🌱 برای زیستن قصههای تازه
وبسایت | اینستاگرام | تلگرام | لینکدین | بله
Post #275
135
- 👍 3