از همان دوران کودکی خورهی جدیت و ساعی بودن به جانم افتاده بود. این مرضِ من بوده و هست. همانطور که عدهای سیفلیسی به دنیا میآیند، من جدی زاده شده بودم. و با جدیت تمام تلاش کردم که دیگر جدی نباشم، که زندگی کنم، که ابداع کنم، خودم خوب میدانم چه میگویم. اما با هر تلاش دوباره دیوانه میشدم، به حریمِ امن سایههایم میگریختم، به دامان کسی که نه میتوانست زندگی کند و نه از دیدن زندگی دیگران رنج میبُرد.
میگویم زندگی کردن، بیآنکه معنا و مفهومش را بدانم. من سعی کردم زندگی کنم، بیآنکه بدانم برای چه سعی میکنم. در نهایت، شاید بیآنکه خودم بدانم زندگی نیز کرده باشم.
مالون میمیرد
ساموئل بکت
ادبیات فرانسه🇫🇷
📚کانون کتاب، گوشهای امن برای دوستداران کتاب و جهان ادبیات✨
با ماهمراه باشید🌱
تلگرام -
اینستاگرام -
پویش در پناه کتاب