تمام عمر خندیدم به این عاشق، به آن عاشق
ندانستم که جانم میشود روزی نثارِ عشق
به رنج عاشقان خندیدم و از دردشان گفتم
ندانستم که میبازم خرد در گیرودارِ عشق
چه مغرورانه میگفتم که هرگز دل نمیبازم
چه آسان با نگاهی شد غرورم خاکسار عشق
به هر مجنون که میدیدم، نصیحت مینمودم من
خودم روزی شدم آواره در کوی و دیار عشق
به عقل خویش مینازیدم و دل را نمیدادم
چه بیرحمانه عقل افتاد از چشمم به کار عشق
گمانم بود عاشق را فقط یک خندهای کافیست
نمیدانستم اما گریه دارد روزگار عشق
چهها گفتند و من با خنده از افسانه رد گشتم
کنون خود قصهای تلخم میان روزگار عشق
خدا داند که پیش از این چه بیپروا گذر کردم
کنون درماندهام در کوچههای بیقرار عشق
اگر روزی ببینم عاشقی را غرق اندوهی
دگر هرگز نمیخندم به حال سوگوار عشق
که من هم روزگاری خنده بر دیوانگی کردم
و حالا ماندهام با یک دل در اختیار عشق
ایمانسلطانی
🌟کانال شعر کلبه✍👇#شعر_دکلمه@afltooon
❀═༅࿇🍃📚 🍃 ࿇༅═❀
https://t.me/afaltoooon
❀═༅࿇🍃📚 🍃࿇༅═❀
⭕️[رے اڪــشــن و فــوروارد فــرامــوش نــشــه⭕️