#داستان_کوتاه
#چهره
#آلیس_مونرو
#قسمت_چهارم
مادرم رژلب نمیزد. سینهبندهایی میبست که زیاد اندامش را نشان نمیداد. موهایش را میبافت و بالای سرش میبست که پیشانی سفیدش را بلندتر نشان میداد. لباسهایش همیشه ازمدافتاده و یکجورهایی گلوگشاد بود. از آن زنهایی بود که میتوان با گردنبند مروارید تصورشان کرد. هرچند فکر نکنم هرگز گردنبند مرواریدی داشت.
چیزی که به نظرم میخواهم بگویم این است که من زمینهساز جر و بحثهای دائمی آنها شده بودم. شاید هم شانس آورده بودند که بهانهٔ دمدستی برای دعوا پیدا کرده بودند؛ مشکلی جدی که اختلافهای دیگر آنها را کمرنگ میکرد و شرایطی برایشان به وجود میآورد که راحتتر بودند. تمام سالهایی که در شهر خودمان زندگی میکردم، هیچوقت ندیدم زن و شوهری طلاق گرفته باشند. برای همین فرض میکنم زن و شوهرهای دیگری هم توی شهر ما بودند که زیر یک سقف، هر کدام برای خودشان مستقل زندگی میکردند. زن و مردهای دیگری هم بودند که این واقعیت را قبول کرده بودند که حرفها و کارهایی توی دنیا هست که هرگز بخشیده نمیشوند و سدهایی بین آدمها وجود دارد که هرگز از بین نخواهد رفت.
با این اوضاع، سیگار کشیدن و مشروب خوردن زیاد پدرم غیرمنتظره نبود؛ کاری که خیلی از دوستهایش میکردند و ربطی به موقعیتشان نداشت. وقتی هنوز پنجاهوچند سالش بود، سکته کرد و بعد از اینکه ماهها توی رختخواب افتاد، مرد. تعجبی نداشت که مادرم تمام آن مدت از او نگهداری کرد. اما پدرم بهجای آنکه ملایمتر شود و از مادرم تشکر کند، او را با اسمهای نامتعارف صدا میکرد؛ واژههایی که بهخاطر وضعیت بد جسمیاش واضح نبودند، اما تلخیشان را هم خودش و هم مادرم درک میکردند و به نظر میرسید هر دو از آن شرایط راضی هستند.
ادامه دارد...
#باهم_کتاب_بخوانیم
https://t.me/Afa_Gh
Post #10581
13
آفاق #داستان_کوتاه #چهره #آلیس_مونرو #قسمت_سوم در خانه، واضحترین خصلت پدرم توانایی او برای تنفر و تحقیر بود. این دو فعل معمولاً با هم همراه بودند. از غذاهای خاص، بعضی مارکهای ماشین، بعضی از موزیکها، طرز صحبت کردن عدهای، مدلهای لباس، کمدینهای رادیویی…Telegram آفاق آفاق را گردیدهام، مهر بتان ورزیدهام بسیار خوبان دیدهام، اما تو چیز دیگری @z_o_h_r_e_h_b
- ❤ 1