ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🍀 یک صبح بهاری با پدرم...
✍ سید محب الله سادات
⭐️ حایز مقام اول صنف دوازدهم
بعد از نماز صبح است و خورشید به فراز فروغ سرودش رسیده است؛ در حال آمدن که ترنم باران رساتر از هر صداست، با زمزمههای روشنتر هر کلمه هوش و گوش از سرمان میرباید، ذهنم لبالب از سوال بود، از سوالهای وراج که در من جوانه زده بودند.
«پدرجان! این کدام فصل است از فصلهای سال و چرا این قدر زیباست و از فصلهای دیگر متفاوت است؟»
پدرم رو به من کرد و نگاه کودکانه و جستجوگرانهام را دید. با چهرۀ درخشان و لبخند پهناور که از نگاه نافذ و چهرۀ آفتابسوختهاش یکباره با چشمهایم گره خورده بود، گفت:
«فرزندم! هر فصل از فصلهای سال زیباییهای خودش را دارد؛ اما این فصل که از زیباییهای زیادتری برخوردار است، ثمرۀ فصلهای گذشته است که از تلاش و زحمات آنها، این فصل و زیباییهایش به ارمغان آمده است و این که به فصل بهار نامیده میشود، از خود حکمتی دارد. فصل بهار، یعنی فصل سرزندگی، فصل طراوت، فصل دیدن حاصل زحمات فصلهای گذشته، فصل مهربانی، فصل مسرت و شادی، فصل دیدن حاصل عرق جبین، فصل کنار گذاشتن کینه و کدورتها، و فصل همدگرپذیری.»گویا خاطرات گذشته برایش بیدار شده بود؛ لذا ادامه داد:
«فصلی که درختان و گلها و گیاهان هم با پوشیدن لباس جدید و زیبا، استقبال میکنند و رقصکنان به استقبالش میروند و پرندگان هم با نواختن نغمههای بهاری با هم از این فصل تجلیل میکنند.»نگاهم با نگاهش تلاقی کرده بود و به نگاه پرفروغش خیره شده بودم؛ راسخ و جدی بود. سکوت کرده بود. سکوتی ژرف، بین من و او حاکم شد. صدای پرندگان در آرامشِ راه میپیچید. ناگاه این سکوتی که آرامش را به وجود هر انسان مینشاند، توسط رعد و برق مهیب که نوید یک روز بارانی را میداد شکست؛ رعد و برقی که بر تن رعشه میانداخت و برایم رعبآور بود. در همین حال پدرم با گفتنِ فرزندم مرا در بغل گرفت و راهی خانه شدیم.
#فصل_سرزندگی
#مدرسه_احیاءالعلوم_هرات
@Aehyaa