«میرزا کوچکخان، قهرمان یا ضدقهرمان؟»
یکی از شخصیتهای مهم و پرسشبرانگیز تاریخ معاصر ایران یونس استادسرایی است؛ معروف به میرزا کوچک خان، رهبر جنبش جنگل. داوری دربارۀ برخی شخصیتهای تاریخی دشوار است و میرزا از جمله کسانی است که داوری دربارهاش بسیار دشوار است.
اگر از منظر صرفاً ضدسوسیالیست به میرزا بنگریم، داوری دربارۀ او آسان است و باید بیدرنگ بر تمام کارنامۀ میرزا خط بطلان کشید. اما شخصیتهای تاریخی را باید بر اساس موقعیت تاریخی، کورانهای دورانشان و انگیزههایی که شاید امروز پی بردن به آنها دشوار باشد، شناخت و فهمید.
برای کسی چون من که گمان میکنم یکی از خطاهای بزرگ تاریخ ما نشناختن نظام سرمایهداری و تن ندادن به آن است، میرزا باید شخصیتی مردود باشد؛ بیهیچ شک و شبههای. اما اتفاقاً همۀ حرف من همین است که نمیتوان و نباید شخصیتهای تاریخی یا ــ به تعبیری بهتر ــ «فاعلان تاریخی ــ را بر اساس باورهای خودمان و صرفاً از یک دیدگاه سیاسی و ایدئولوژیک خاص داوری و ارزیابی کرد.
میرزا قرار بود روحانی شود، اما در کوران انقلاب مشروطه و استبداد صغیر به مجاهدان مشروطهخواهی پیوست که تهران را فتح کردند و محمدعلیشاه را بر تخت شهریاری سرنگون کردند. از این پس میتوان دوران مبارزاتی میرزا را به دو دوره تقسیم کرد. دورۀ اول از ۱۲۹۳ آغاز میشود و پایان آن را میتوان انقلاب اکتبر روسیه (۱۲۹۶) در نظر گرفت. میرزا در این دوران علیه اشغالگری روسهای تزاری مبارزه میکرد و از جانب دولت مرکزی ایران هم که بیطرفیاش از سوی دولتهای درگیر در جنگ جهانی اول نقض شده بود، تحمل میشد.
اما آن بخش سؤالبرانگیز فعالیت میرزا دورۀ دوم مبارزات اوست (از بهار ۱۲۹۹ تا هنگام مرگ در آذر ۱۳۰۰). در این دوره در پی اشغال انزلی از سوی نیروهای ارتش سرخ میرزا مجال مییابد دوباره رشت را تصرف کند. در اینجا ائتلافی میان میرزا، حزب کمونیست ایران (که آن زمان هنوز حزب عدالت نامیده میشد و در قفقاز تأسیس شده بود) و نمایندگان روسیۀ شوروی شکل گرفت. گفتگوهای میرزا با کمونیستهای ایرانی و روس منجر به اعلام جمهوری شوروی گیلان شد و این حکومت سوسیالیستی قرار بود پلی باشد برای سوسیالیستی و سوویتی (شورایی) شدن کل ایران. طبعاً بر چیدن نظام سلطنتی و تغییر عمدۀ مناسبات قدرت بخشی ناگزیر این ایده بود.
اما رفتارهای جناح کمونیست خیلی زود باعث رنجش میرزا و دوری گزیدن از متحدان بولشویکش شد. میرزا رشت را ترک کرد و کمونیستها (امثال سلطانزاده، احسانالله خان و پیشهوری) بیدرنگ در کودتایی دولت جدیدی که کاملاً باب میل خودشان باشد بدون میرزا تشکیل دادند. همینجا میتوان میرزا را ارزیابی کرد: آری، میرزا سوسیالیست و باورمند به نظام سوویتی (شوروی) بود، اما گمان میکرد ایران هنوز گنجایش پیادهسازی سیاستهای فرهنگی و اقتصادی سوسیالیسم را ندارد. او فقط چارچوب سیاسی نظام شوروی را فعلاً پذیرفته بود، گرچه دنبال اهداف سوسیالیستی تمامعیاری بود.
اینکه او میخواست از پایگاه گیلان شوروی کل ایران را سوسیالیستی کند، چیزی مگر توهمی عمیق نمیتوانست باشد. میرزا هم مانند بسیاری از انقلابیهای جانبرکف دیگر ایرانی، آرمان و رشادت داشت، اما بینش سیاسی و تاریخی قابلدفاعی نداشت. دم زدن از سوسیالیسم و نظام شوروی در آن زمان فقط نشانۀ این بود که میرزا برای اینکه دربارۀ شکل حکومت بلاتکلیف نباشد، دنبال نظام شورایی (شوروی) و سوسیالیستی رفته بود و با اینکه در برابر کمونیستها بر مناسبات خاص ایران تأکید میکرد، خود او مناسبات تاریخ اجتماعی ایران را درک نکرده بود.
میرزا وطندوستی دلاور بود که هدفی پوچ داشت. انسان بزرگی که تصمیمات نادرست گرفت. اما این همان «فاعل تاریخی» است که من میشناسم... نه دیو است و نه فرشته. همۀ حرف من در تاریخاندیشی و تاریخنگاری همین است که بگویم نگاه الهیاتی و مانَوی به تاریخ و بازیگرانش نداشته باشیم. تاریخ الهیات نیست که دیو و فرشته داشته باشد؛ تاریخ انسانهایی دارد که بزرگند اما اشتباه میکنند؛ کوچکند اما درست عمل میکنند. میرزا هم یکی از همانهاست؛ مانند امیرکبیر که خطا و بزرگی با هم داشت؛ مانند عباس میرزا و ناصرالدینشاه و مانند دیگرانی که شمارشان بسیار است. و اینچنین یونسِ داستان ما را نهنگِ تاریخ بلعید و پیکر منجمدش را در ارتفاعات تالش بالا آورد...
✍مهدی تدینی
@ae_aums
Post #4591
637