جغد مینروا بر فراز دانشگاه تهران: در باب ترومای دانشگاه تهران اصغر ایزدی جیران
نویسنده: عادل محبتیان، ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
ماجرا برای من با یک جای خالی شروع شد.
در نخستین پاره از پنج یادداشت «ترومای دانشگاه تهران»، #اصغر_ایزدی_جیران روایت میکند که در بهار ۱۳۹۵ از پلههای دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران بالا رفته، به اتاقش رسیده و دیده تابلوی فلزی نامش از دیوار کنده شده؛ آنقدر خشن که گچ دیوار هم ریخته است. جای خالی نام، او را به یاد #هاله_لاجوردی میاندازد؛ استادی که سالها پیشتر از همان دانشکده کنار رفته بود.
ابتدا فکر میکردم با پروندهای درباره اخراج یک استاد روبهرو هستم. اما هرچه دادهها را کنار هم گذاشتم، فهمیدم مسئله بزرگتر است.
پنج یادداشت فقط نقطه آغاز بودند.
در روایت ایزدی جیران، ماجرا از تابلو و اتاق شروع میشود، به مناسبات گروه، رأیهای منفی، ندادن فرصت دفاع، اتهامهای هویتی و امنیتی، مناقشه با انجمن انسانشناسی بر سر «یکسویه بودن» روایت و سرانجام احساس «بیخانگی» میرسد. او حتی ده سال بعد، دانشگاه را خانهای توصیف میکند که دیگر در آن جایی ندارد.
بعد کامنتها را خواندم. استوریها را یکییکی ذخیره کردم. نسخههای تکراری را از هم جدا کردم. بعضی تصاویر فقط همان واکنش قبلی را از زاویهای دیگر نشان میدادند؛ بعضی بازنشر بودند؛ بعضی یک جمله تازه روی روایت دیگری گذاشته بودند.
در میان واکنشها، یک ساختار مرتب تکرار میشد: «من هم».
آدمهایی میگفتند تجربهای شبیه این را در گروهی دیگر، دانشکدهای دیگر یا رابطهای دیگر با قدرت دانشگاهی داشتهاند. این شهادتها نمیتوانستند ثابت کنند در سال ۱۳۹۵ دقیقاً چه اتفاقی برای ایزدی جیران افتاده است. اما چیز دیگری را نشان میدادند: روایت او توانسته بود حافظههای دیگری را فعال کند.
از اینجا «من» آرامآرام به «ما» تبدیل شد.
بعد #حسن_محدثی آمد و زبان دیگری به پرونده داد. او گفت رنجنامه ایزدی جیران او را به نوشتههای قدیمی خودش درباره «اختاپوس دانشگاهی» برگردانده است؛ مفهومی که سالها قبل ساخته بود برای توضیح شکلهایی از قدرت سازمانی که بازتولید میشوند و خود را پشت ظاهر موجه پنهان میکنند.
کنار هم گذاشتم: ایزدی میگفت «مافیا»، بعضی واکنشدهندگان میگفتند «باند» و «قبیله»، محدثی میگفت «اختاپوس».
اینها اثبات وجود یک شبکه مخفی نبودند. اما نشان میدادند کنشگران برای توضیح تجربه قدرت در دانشگاه، مرتب به استعارههایی پناه میبرند که قدرت را نه فردی، بلکه شبکهای، چندبازویی و غیررسمی تصور میکنند.
#الهام_مراد مسئله دیگری را روشن کرد. او نوشته بود نام ایزدی جیران در دانشکده بیواکنش نمیمانده؛ برای بعضی با سکوتی معنادار و برای بعضی با پرخاش همراه بوده است. در عین حال دفاع از روایت را مساوی با پذیرش آن بهعنوان کل حقیقت نمیدانست. همین خط بعداً برای من حیاتی شد: حق روایت، با حق پرسش و پاسخ منافاتی ندارد.
سپس #مهدی_حمیدی بحث را به «مشروعیت» برد. استدلال او این بود که حذف فقط حذف یک فرد نیست؛ گاهی پیش از آن، تصویر فرد تغییر میکند، برچسب ساخته میشود و صاحب یک اثر به جای خود اثر داوری میشود. او با اتکا به مفهوم میدان دانشگاهی بوردیو، حذف را منازعهای بر سر سرمایه علمی و نمادین خواند.
بعد سند عصر ایران به قلم #محسن_سلیمانی_فاخر در این زنجیره جای گرفت.
اهمیت آن برای من این بود که یک رسانه عمومی، روایت را از زبان شخصی شبکههای اجتماعی به زبان یک مسئله نهادی ترجمه میکرد. سلیمانی فاخر صریحاً احتیاط میکند: حتی اگر ماجرا را فقط از زاویه ایزدی جیران بخوانیم، مسئلهای بزرگتر به نام «فرهنگ حذف» مطرح میشود. سپس کانون توجه را به عدالت رویهای میبرد: آیا میتوان درباره سرنوشت حرفهای یک فرد تصمیم گرفت، بدون اینکه امکان دفاع داشته باشد؟
او بعد به نکته دیگری میرسد: اگر محبوبیت دانشجویی، استقبال از کلاسها، فعالیت علمی و نوآوری واقعاً جزو دلایل مخالفت بوده باشند، آنوقت مسئله میتواند به رقابت بر سر سرمایه نمادین و منزلت دانشگاهی مربوط شود؛ جایی که شبکههای غیررسمی و روابط دیرپا بر معیارهای رسمی سایه میاندازند.
اما مهمتر، عصر ایران همان مرزی را گذاشت که در تحقیق من هم ضروری بود: شنیدن رنج یک فرد، تأیید همه ادعاهای او نیست. برای تصویر کامل باید روایت طرفهای دیگر هم شنیده شود، و در پایان نیز از دانشگاه تهران خواسته میشود روایت خودش را منتشر کند.
اینجا بود که رسانه از یک «تقویتکننده» ساده فراتر رفت. #عصر_ایران در واقع ترجمهکننده گفتمان بود: مافیا را به فرهنگ حذف، تحقیر را به فقدان عدالت رویهای، محبوبیت را به سرمایه نمادین و سکوت را به مسئولیت نهادی تبدیل میکرد.
@AdelMohabatian
Post #77
614
- ❤ 5