شکنجه و شکنجهگریز!
عیسی سحرخیز
حال که تبوتاب حمله به محمدرضا جلائی پور بابت پاسخ فیالبداههاش به شرایط خاص "سلول انفرادی"،
"شکنجه سفید"، "امکان خودسازی در زندان" و... اندکی کاهش یافته و آنان که "شکنجهی سرخ و سفید" را در دوران پهلوی یا ج.ا. یا هر دو نظام تجربه کردهاند به گوشههایی از آن تجاربشان پرداخته اند، بیفایده نیست که کمی عمیقتر به ماجرا پرداخته شود.
پیش از آن بگویم که با پدر و پسر دوستی دیرینه دارم و هیچگاه لحظهای را که حمیدرضا جلائی پور، در گیرودارِ بگیروببندها، دستگیری و بازداشتهای سال ۸۸ با من تماس گرفته و مضطربانه جویای وضعیت محمدرضا بود و درخواست میکرد که در فضای رسانهای محدود آن دوران کاری برای فرزندش انجام شود را فراموش نمی کنم؛ رویدادهایی که به دوبار بازداشت پسر انجامید و از جمله پشت سر گذاردن دوران بازداشت، سلول انفرادی، زندان و...
خطمشی سیاسی این دو، به ویژه سال های اخیر را درست نمیدانم، اما اتهام "وابستگی یا مزدوری برای خوشایند راس حاکمیت"، به آنها و دیگر "روزنهگشایان" نمیزنم.
برای بیان بهتر موضوع، نقبی میزنم به گذشته، دوران حاکمیت اصلاحطلبان در دولت و مجلس؛ آن زمان که آقای محسنی اژهای در جایگاه معاون قوه قضائیه و... به مرحوم بورقانونی گفته بود که "این همه قانون، قانون نکنید، با همین قانون پوستِ سرتان را میکنیم." چندان هم بی راه نگفته بود، رویدادهای بعد تصمیم حاکمیت برای اجرای چنین برنامهای را نشان داد.
پیامد این شیوه برخورد با فعالان سیاسی، کنشگران مدنی از جمله روزنامهنگاران و دیگر اهالی مطبوعات و... ، پیش از رسیدن دوران "جنبش سبز"، اغلب خبر اول رسانههای داخلی و خارجی بود.
با هدف انتقال تجربههای داخلی و خارجی از "شکنجه سرخ و سفید" که سلول انفرادی یکی از مصادیق آن است، دیدارهای خاص فردی یا چندنفره، به ویژه با جوانان فعال در جنبش دانشجویی، جنبش زنان، کنشگران مدنی، فعالان صنفی گوناگون انجام می شد تا آمادگیهای لازم برای مقابله با شرایط خاص زمان بازجویی و زیرشکنجه قرار گرفتن و گذراندن در سلول انفرادی و... فراهم آید، از جمله ضرورت "خودسازی انقلابی" که محمد رضا جلائی پور اشاره ای به آن داشته است، بدون آن که عامدانه بخواهد شکنجه سفید و سلول انفرادی را به نفع حاکمیت سفیدشویی کند.
"در تکهای از گفتگو با «آوش» در پاسخ به این پرسش بداهه که تجربهٔ شخصیام از انفرادیهایی که گذراندهام چگونه بوده، گفتم انفرادی شکنجه سفید است، باید برچیده شود و برای بعضی تجربهای تروماتیک و شبیه به مرگ میشود و زخمش پایدار میماند و البته میتواند تجربهٔ بالنده و مفیدی هم بشود و برای من چنین بود."
در راستای این هدف بود که در سال ۱۳۸۳ "به کوشش مرتضی کاظمیان" کتاب "اسرار تاریکخانهها" توسط انتشارات "قصیده سرا" انتشار یافت، که البته به فوریت "مجوز آن لغو"، "فروش آن ممنوع"، "از کتابفروشیها جمع" شد و چندی بعد جزو کتابهای به اصلاح "جلد سفید" در آمد.
انتشار کتاب در نگاه اول برای حاکمیت چیز خطرناکی نبود، به این دلیل هم مجوز نشر آن در ابتدا صادر شد.
اما به فوریت مشخص شد که در عمل یک "جزوه آموزشی" برای مقابله با بازجویان، گذراندن دوران حبس انفرادی و در یک کلام راه درست مبارزه با شکنجه و شکنجهگر است و تبدیل شدن به یک "شکنجهگریز".
محتوای کتاب، گزیدههای ویژهای بود برگرفته از ، متون "زندگینامهها"، "خاطرات"، "رمان"ها و ...های داخلی و خارجی، با جزئیات کاملی از موارد "بازجوئی و شیوه های کار بازجویان"، "انواع شکنجه و نوع کار شکنجهگران"، "شرایط سلول انفرادی و چگونه گذراندنِ این ایام"، "انواع اعترافگیری و راههای مبارزه با آن" و بالاخره "شیوههای خودسازی".
آموزش مناسبی بود برای افراد کمتجربه و اشخاص در معرض "بازداشت و بازجویی"، "شکنجه سرخ و سفید".
به این دلیل مجبور شدم فصول کتاب را با جزئیات شرح دهم تا نتیجهگیری کنم این موارد حلقههای یک زنجیرند و بیان یکی لزوما نافی وجود دیگر حلقهها نیست.
گمان میکنم محمدرضا که حال بیش از اندازه دل به "امکان اصلاح حاکمیت" بسته، با تصدی پست دولتی و کسب جایگاه بالای حزبی(عهد)، در عمل قصد "حفظ موقعیت" از راه "سفیدشویی" را نداشته باشد.
حال که در این تجربهی سیاسی "فیالبداهه" به "حلقه آخر" زنجیر رسیده، بدون آنکه به صورت کافی به"حلقههای پیشین" بپردازد، لازم بود یادی می کرد از "شکنجههای سرخ و سفید" یاران و دوستان قدیمی که اکنون دلشان از سخنان او خون است.
امیدوارم که این مصاحبه تجربهای باشد برای این جوان محجوب و دلسوز تا در دنیای سیاست نیز چنین "گاف بزرگی" ندهد و بداند که در این وادی "زنجیرهای خطرناکتر و خونبارتر" وجود دارد، که رسیدن به "حلقهی آخر" معادل سالم بودن کل "زنجیر" نیست؛ معمولا جوجه را در فصل پائیز میشمارند!