«اؤزوٌن دن کوٌسموٌس اینسان!»-Özündən küsmüş insan
(8)
روشن خیاوی
در یک ترانه ی آذربایجانی این جمله را شنیدم:
«اؤزوٌندن کوٌسموٌس اینسان!»:
«انسانی که از خود» و یا «با خود قهر کرده است!»
این جمله ساعت ها فکر مرا مشغول کرد!...
در باره ی این جمله خیلی اندیشیدم...
و محتوای آن را با وضعیت فرهنگی و انسانشناختی جهان معاصر سنجیدم
و در ذهن خود مورد بحث و تحلیل و تفسیر قرار دادم....
---------------
و جمله ی آخر بخش پیشین:
انسان ابتدا با جهان بیگانه میشود،
سپس:
بیگانگی جهان وارد درون او میشود.
و سرانجام انسان:
با خویشتن خویش بیگانه میشود.
این همان مسیری است که از: بیگانگی از جهان
به: بیگانگی از خود-میرسد- ادامه دارد،
و ادامه:
۴- اما کامو از کافکا جدا میشود:
اینجا کامو وارد میشود.
کامو نیز انسان را در برابر جهانی قرار میدهد که معنای نهایی را به او تضمین نمیکند.
اما پاسخ او این نیست: «پس تسلیم شو!»
برعکس.
کامو از دل همین وضعیت، آگاهی، آزادی و طغیان-شورش را بیرون میکشد. در تفسیر فلسفهی کامو، مواجهه با پوچی به جای تسلیم، میتواند به بیداری، آزادی و زیستن آگاهانه منجر شود.
پس اگر کافکا میپرسد:
«اگر جهان مرا نمیپذیرد، چه کنم؟»
کامو میپرسد:
«اکنون که جهان تضمینکنندهی معنای من نیست، چگونه زندگی کنم؟»
این تفاوت عظیم است.
۵-« بیگانه»: انسانی که حتی با «خودِ اجتماعی» خود قهر نیست
«بیگانه»(رمان) از یک جهت بسیار جالبتر است.
«مورسو» انسانی است که با قواعد عاطفی و اخلاقیِ مورد انتظار جامعه هماهنگ نیست.
او در مراسم خاکسپاری مادرش آن واکنشی را که جامعه انتظار دارد نشان نمیدهد.
در دادگاه نیز بخش مهمی از محکومیت اخلاقی او به همین «عدم انطباق» با هنجارهای اجتماعی مربوط میشود. پژوهشهای فلسفی دربارهی رمان نیز آن را صورت ادبی اندیشهی «پوچی» کامو میدانند.
پس مورسو از یک جهت با:
«اؤزوندن کوسموش انسان» نزدیک است،
اما از جهتی بسیار مهم، برعکس آن است.
چرا؟
چون مورسو لزوماً با «خودِ واقعی»(: The true self
: Das wahre Selbst) خود قهر نکرده است.
او بیشتر حاضر نیست برای خوشایند جامعه، خودش را جعل کند.
یعنی:
کافکا: من دیگر نمیتوانم خودم را در جهان پیدا کنم.
مورسو: من حاضر نیستم خودم را مطابق خواست جهان جعل کنم.
این دو، دو قطب بسیار متفاوتاند.
6-«افسانهی سیزیف»: نقطهی مقابلِ «از خود قهر کردن»:
به نظرم برای بحث سخن ما، «افسانه ی سیزیف» از همه مهمتر است.
کامو در اینجا با مسئلهی پوچی مواجه میشود:
انسان تشنهی معناست،
(-Human beings thirst for meaning.
Der Mensch dürstet nach Sinn.)
جهان پاسخ قطعی نمیدهد.
اما نتیجهی کامو:
خودکشی یا تسلیم نیست.
بلکه: آگاهی + آزادی + ایستادن + زیستن-است،
پس اگر «اؤزوندن کوسموش انسان» یعنی:
انسانی که از خویشتن و زندگی روی گردانده است،
سیزیف کامو تقریباً نقطهی مقابل اوست.
سیزیف میداند جهان تضمین معنایی برای رنج او ارائه نمیکند،
اما باز هم سنگ را بالا میبرد.
این یعنی:
«با وجود پوچی، با خویشتن و زندگی وارد آشتی میشوم.»
In spite of the absurdity, I reconcile myself with myself and with life.
Trotz der Absurdität versöhne ich mich mit mir selbst und mit dem Leben
ادامه دارد...
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Post #30821
382