«دوکتور روشن خیاوی»
(7)
«اؤزوٌن دن کوٌسموٌس
اینسان!»-Özündən küsmüş insan
در یک ترانه ی آذربایجانی این جمله را شنیدم:
«اؤزوٌندن کوٌسموٌس اینسان!»:
«انسانی که از خود» و یا «با خود قهر کرده است!»
این جمله ساعت ها فکر مرا مشغول کرد!...
در باره ی این جمله خیلی اندیشیدم...
و محتوای آن را با وضعیت فرهنگی و انسانشناختی جهان معاصر سنجیدم
و در ذهن خود مورد بحث و تحلیل و تفسیر قرار دادم....
-------------
... و جمله ی پایانی بخش پیشین:
قهر با خود، آغازِ فاصله از خود است،
و فاصله از خود، اگر ادامه یابد، میتواند به بیگانگی از خویشتن بینجامد- ادامه دارد...
و ادامه:
محتوا و درون ی این جمله با آثار کافکا و آلبرت کامو را بررسی کنیم:
و کدام آثار این دو نویسنده ی متفکر به این سخن نزدیک است و یا برعکس؟:
اینجا به نظرم باید یک قدم مهمتر برداریم: «اؤزوندن کوسموش انسان» را نه فقط بهعنوان یک جملهی عاشقانه یا روانشناختی، بلکه بهعنوان یک «صورتبندی فشرده از وضعیت انسان مدرن» بخوانیم. در این صورت، کافکا و کامو دو پاسخ بسیار متفاوت به همین زخم ارائه میکنند.
و نکتهی بسیار جالب این است که کافکا بیشتر انسانِ «از خود بیگانهشده» را نشان میدهد، در حالی که کامو بیشتر انسانِ «در برابر بیگانگی ایستاده» را.
۱- کافکا: انسانی که دیگر در خانهی خویش نیست
در جهان کافکا ، انسان غالباً با چیزی مواجه است که نمیتواند آن را بفهمد:
قدرتی ناشناخته،
قانونی نامفهوم،
دادگاهی بیچهره،
خانوادهای که او را نمیفهمد،
جامعهای که زبانش را نمیشنود،
و حتی بدنی که دیگر با «منِ» او هماهنگ نیست.
به همین دلیل، اگر جملهی «اؤزوٌن دن کوٌسموٌس اینسان» را کنار کافکا بگذاریم:
این جمله:
در جهان کافکایی میتواند به این معنا نزدیک شود:
انسانی که از خویشتن خویش فاصله گرفته و دیگر نمیتواند خود را در جهان بازشناسد.
نزدیکترین اثر: «مسخ» در The Metamorphosis این وضعیت تقریباً به شکل عینی و جسمانی ظاهر میشود.
«گرگور سامسا» صبح از خواب بیدار میشود و درمییابد که به موجودی حشرهمانند تبدیل شده است، اما نکتهی شگفت این است که مسئله فقط «تبدیل بدن» نیست. او هنوز در درون خود همان انسانی است که مسئولیت، کار و خانواده را بر دوش داشته، اما این جهان، دیگر او را انسان نمیشناسد. ناشر نیز این داستان را صریحاً داستانِ مردی توصیف میکند که به بیگانهای در خانهی خودش تبدیل میشود.
اینجا پرسش بسیار مهمی پدید میآید:
اگر دیگران مرا انسان ندانند، آیا من هنوز همان «خود» هستم؟::
؟“If others do not regard me as human, am I still the same ‘self’
و این دقیقاً به جملهی ما نزدیک میشود.
گرگور فقط از خانوادهاش جدا نشده است،
از تصویر انسانیِ خودش نیز جدا شده است.
او در بدن خویش زندانی است.
پس:«از خود قهر کردن»-(: To turn away from oneself
: Sich von sich selbst abwenden) در عالم کافکا میتواند به معنای «از خود بیگانه شدن» باشد.
2-«محاکمه»:
این بار خودِ انسان تبدیل به دادگاه میشود
اما اگر بخواهیم جملهی « اؤزوٌندن کوسموٌش انسان » را عمیقتر به کافکا وصل کنیم، به نظرم کتاب «محاکمه» حتی از «مسخ» هم مهمتر است.
یوزف کا. دستگیر میشود، اما نمیداند جرمش چیست.
دادگاه وجود دارد،
قانون وجود دارد،
اتهام وجود دارد،
اما حقیقت اتهام برای او آشکار نمیشود.
در نتیجه، یک وضعیت هولناک شکل میگیرد:
انسان نمیداند چرا محکوم است، اما کمکم خودش را در جایگاه متهم میبیند.
پژوهشهای معاصر دربارهی «محاکمه» نیز دقیقاً بر همین پیوند میان «گناه، بیگانگی، قدرت بوروکراتیک و بحران فرد» تأکید کردهاند.
و اینجا یک گام فلسفی بسیار مهم:
در «مسخ»: جهان گرگور را بیگانه میکند.
در «محاکمه»: جهان کاری میکند که خودِ انسان به قاضیِ خویشتن تبدیل شود.
یعنی: من ← متهمِ خودم-و این دیگر بسیار نزدیک به: «با خود قهر کردهام» است.
-3 کافکا: «من با خودم قهر نکردهام، جهانی در من قهر کرده است»(: “I have not fallen out with myself; the world has fallen out with me.”
این تفاوت ظریف اما بسیار مهم است.
اگر بگوییم:
انسان کافکایی با خودش قهر کرده-ممکن است کمی سادهسازی کرده باشیم.
زیرا در کافکا غالباً علتِ شکاف درونی فقط «خودِ فرد» نیست.
خانواده، قدرت، قانون، جامعه، کار و ساختارهای نامرئی، در ساختن این بیگانگی دخیلاند.
انسان ابتدا با جهان بیگانه میشود،
سپس:
بیگانگی جهان وارد درون او میشود.
و سرانجام انسان:
با خویشتن خویش بیگانه میشود.
این همان مسیری است که از: بیگانگی از جهان
به: بیگانگی از خود-میرسد- ادامه دارد،
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Post #30798
361