/فاطمه ملک زاده/
گلدانی پشتِ فرفورژه ام
با گلهایی به رنگِ مرزنگوش
می بینم آنانی که فقط بلدند انگشت تکان بدهند
وقتی با تبرزین هایشان نجوا میکنند
می بینم وقتی دروغ میگویند
درختان سقوط میکنند
پرندگان پر میکشند
آنها دلخوشی های شان
مثلِ سوت زدن در مستراح ست
و عشق شان مثلِ سگی که مدفوعش را
هر جا رها میکند
من شاهدِ حیرانیِ مردم هستم
من گلدانی روبرویِ لنت کوبی ام
و خرخاکیِ پیری هر روز دورم می چرخد
روزها با بخورِ گلهایم بیدار میشوم
زیرِ آسمانی که تب خالش مچاله شده
سایه جِر خورده آدمها را
با میلِ غریبی به زدنِ همدیگر
نگاه میکنم
هر روز کارگران با لباسی پر از شتک هایِ دوغاب
از کنارم رد میشوند
دیروز کارگرِ صحاف با بویِ سریشِ گرم شده
گلهایم را با نوکِ انگشت پراند
زنی را دیدم که شلنگِ سوندش را
در جیب جابجا میکرد
گلدانی پشتِ فرفورژه ام
خیلی روزها فقط مرگ بازارِ خوبی دارد
دوست دارم مثلِ خورشید
در ظهرِ لیچِ تابستان
به راش هایِ عریان بتابم
بد اقبالی را باش
بادی تند وارونه ام میکند
و دختری با بویِ تینر
و قلم موهایِ خوابیده در آن
مرا به بومش میکشانَد
حالا کنارِ عکسِ مایا کوفسکی ام
در اتاقِ زنی که هر روز
هزار کلمه مینویسد
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Post #30708
534