فاطمه_ ملک_ زاده
این گلها که از دلِ سنگها روییده اند
به بچه هایی میمانند که
در زندانها بدنیا میآیند
به دختری که مشق هایش را
سرِ قبرِ مادرش مینویسد
به ساعتِ شومِ پنجِ صبحِ روسپی خانه ها
بایست ساعتِ دیوانه من!
در درهایِ خالی سکوت زندگی میکند
در سیاه چادری دور
رویِ خطِ باریکِ یک مرز
آنجا که ترک خوردگیِ پوستِ درختان
خطِ چینی را میمانَد
ماه که از کشتزار ِ قهوه برگشته
گفت که تاریکی
با ترانه رمز آلودی که بر صورتش
خالکوبی شده
شاعران را به حرف در میآورَد
بایست ساعتِ دیوانه من!
گذرِ زمان جستجویِ دور دستها را
به اغما برده
دستم آمده که کلمه ها خسته اند
خدا یادش رفته بود
واکسنِ bcj را یادِ ماه افلیج بیاورِد
بایست ساعتِ دیوانه من!
میروم که اُکسی کدون ام را بخورم
آدمی به تنگنا که بیافتد
همه چیز را میگوید
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Post #30617
527
