شب فرومیافتد و من اسیر وحشتی ناگفتنی میشوم. قوی بودم و پاهایم بر زمین استوار بود. حالا ببین که چگونه به فضای بیکران و تهی پرتاب شدهام.
تنهایی من بهغایت وسیع و سخت خوفانگیز است. پیشِرو، پشتِسر، به هر جا که نگاه میکنم جز خلئی بیمنتها نمیبینم. این تنهاییِ هولانگیزِ کسی است که میزیَد، میاندیشد، احساس میکند و بهطرز درکناپذیری تنهاست.
شعلهای چنان کوچک و ضعیف و میرا شدهام که خاموشیاش همین آن و دم است. تنهایی و عزلتی نحس گریبانگیرم شده است.
درونِ خودم جزئی ناچیز هستم از بیشمار اجزا. دشمنانم در اندرونِ خودم بیصدا و مرموز، گوشتاگوش، محاصرهام کردهاند و راه نفس را لحظهبهلحظه بر من بیشتر میبندند؛ به هر جا میروم با مناند.
در برهوتی پهناور، چنان تنها هستم که راز دلم را حتّی به خودم هم نمیتوانم گفت. بیش از همه، به خودم بیاعتمادم. این از انزوای جنون است و حتّی راهی هم برایم نمانده تا بدانم کیستم. در خویشتنِ خویش تنهایم. لبها، ذهنم، و صدایم همگی اجیرِ بیانِ سخنِ بیگانه است؛ اویی که با فکر من میاندیشد و با دهان من میگوید.
آدم اینطور نمیتواند زندگی کند. در این اثنا، جهان به خواب میرود و شوهرانْ زنانشان را میبوسند و فُضلا سخنرانی فردایشان را مرور میکنند و گدایی از بذل سکّهای خوشحال میشود. آه، ای جهان دیوانه، بدان که از این عوالم دیوانگی و سفاهت اگر بیدار شوی، خوف و وحشت در انتظارت خواهد بود!
کجاست قدرتمندی تا یاریام کند؟ هیچ جا، هیچ جا! باید برگردم پی آن چیز استوار و جاودان تا بیاویزم به آن این کمترین «من» را. این کوچک و بیچاره، این تنهای تنها را؟ هیچ جا، هیچ جا، هیچ!
[ لِئانید آندرهیِف || تنگنا (حکایت یک سرگشتگی روانی) | ترجمهی رضا بهرامی / نشر چشمه / چاپ هشتم: ۱۴٠۴ / صص۹۱—۹۲ ]
@AConfederacy_of_Dunces#لئانید_آندرهیف / #لیانید_آندرییف
#تنگنا