شروع شد
آدم ها کمکم شروع کردند به تغییرِ کالبد؛ برخلاف چیزی که ازشان انتظار میرفت، روی دیگری از خود نشان دادند!
جایی
دیگر مغزشان را قضاوت پر کرده بود. همگان نخست با نگاهی پر از قضاوت به تو خیره میشدند و سپس، هنگامی که حرف هایت را میشنیدند، شاید کمی آرام تر برخورد میکردند؛ هرچند که ظاهری بیش نبود.
از
وقتی متوجه شدم آدم ها میتوانند میان عمیقترین احساساتم خودشان را وسط بیندازند و زخم هایشان را به رو بیاورند، گویی که هیچوقت به آنها گوش نداده باشم و هیچ زمانی فرصت نداشتند مشکلاتشان را بیان کنند تا من هم شنونده باشم، چشمانم را بازتر کردم.
انگار مسابقهای بود برای
« چه کسی از همه بدبختتر است »
من
فاصله گرفتم از آدم هایی که سعی در ناامید کردنم داشتند!
مدام میگفتند :
« مثبتنگر نباش. این همه امید برای چه؟ اگر امیدی نباشد، ذوقی نیز کور نمیشود! »
آری، میخواستند مرا به خوردِ هیولای منفیِ وجودشان بدهند.
پس...
سکوت
را پیشه گرفتم، تا روابطم یکییکی محو شدند.