بیست و هفتم) میهن، بهمثابهٔ معشوق
به یاد دارم که در جایی خواندم که یکی از محققان فرنگی گفته است: به میهن باید بهمثابهٔ معشوق نگریست و نه بهمثابهٔ ملک. قاجاریه به ایران بهمثابهٔ ملک خود مینگریستند و حاصل آن، شد آنچه شد و نباید میشد و اگر بهوش نباشیم شدنِ آنچه نباید بشود در کمین است! وقتی از ضرورت عشق به میهن سخن میگوییم بدیهی است میهن، عشق ماست؛ معشوقِ ماست. با چنین نگرشی است که برای حفظ وطن تا پای جای ایستادگی میشود. هر جا پای عشق به میان آید غیرت نیز چونان محافظی نیرومند، با انگیزهای که پشتوانهٔ آن نیروی عشق است، حضور مییابد و عاشق را به مدافعی بدل میسازد که تا پای جان در کار دفاع میکوشد. به یاد داریم که غیرت، دو سو یا دو بُعد دارد. یکی آنکه معشوق به دیگری جز عاشق توجه نکند که اگر توجه کند دیگر برای عاشق، معشوق نیست؛ دوم آنکه دیگری به معشوق توجه نکند که این توجه همانا تجاوز است، بهویژه وقتی معشوق، وطن باشد.
آیا این پدیده ــ که به میهن باید بهمثابهٔ عشق (معشوق) نگریست ــ پدیدهای است برآمده از عصر جدید و مدرنیسم و اینگونه امور یا کهن است؟
برآنم که پدران ما این معنا را نیک درمییافتهاند و به ایران بهمثابهٔ معشوق مینگریستهاند. بنگرید:
۱) بیش از ۱۵۰۰ مورد آشکارا نام ایران بر زبان و بر قلم راندن و از عظمت ایران سخن گفتن و با تأسف و اندوهی که به وصف درنگنجد بر ویرانی ایران دریغا گفتن، اینسان (شاهنامه فردوسی):
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
آیا جز از عشق مایه میگیرد؟
۲) این احساس و این باور که ایران، بهمثابهٔ دل و روح جهان است آیا جز از عشق میتواند مایه بگیرد؟ بنگرید (نظامی، مقدمهٔ هفتپیکر):
همه عالم تن است و ایران، دل
نیست گوینده زین قیاس، خجل
چونکه ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بوَد، یقین باشد
نظامی در این بیتها از یک سو دل را در معنی مرکز به کار میبرد تا به طرح یک نظریهٔ کهن هموطنان خود، ایرانیان، بپردازد که بر آن بودند ایران، دل (مرکز) عالم است و از سوی دیگر، دل را به شیوهٔ اهل حکمت و عرفان در معنای روح به کارمیبرد تا بگوید جهان در پرتو ایران، زنده است که سراسر عالم چونان تن است و ایران، روح (دل) این تن به شمار میآید. آیا اظهار چنین نظریهای میتواند جز از عشق مایه بگیرد؟
آثار نظامی، بهویژه آثاری چون خسرو و شیرین و هفتپیکر ــ که آثاری است سراسر ایراندوستانه ــ اثباتکنندهٔ نظریهٔ ما مبنی بر عشق نظامی چونان عشق فردوسی به ایران است و نگاه به ایران بهمثابهٔ عشق (معشوق).
۳) پس از دوران سامانی، که دوران ایرانگرایی بود و عصر فردوسی، دورهٔ حکمرانی ترکان غزنوی و سلجوقی فرامیرسد؛ دوران سرسپردگی به خلیفهٔ بغداد و روزگار ستیز با حکیم فردوسی و درواقع روزگار ستیز با ایرانیّت!
اما آیا این حکمرانان ــ که سرسپردهٔ خلیفه بودند ــ توفیق یافتند؟ هرگز! زیرا گذشته از آنکه خود مجبور بودند به گونهای از ایران سخن بگویند و تظاهر به ایرانگرایی بکنند، شاعران و نویسندگان هم ــ که اگر مداح حاکمان بودند به نوعی زبان مردم هم بودند ــ از عشق به ایران و مظاهر ایرانی سخن میگفتند. من در این یادداشت توجّهتان را به سه نمونه جلب میکنم:
الف) فرخی سیستانی، مداح سلطان محمود غزنوی، فریاد برمیآورد که در سراسر جهان جرئت ندارد سخنی علیه ایران بگوید و به تعبیر مردم نگاه چپ به ایران بکند که اگر چنین کند با شیران (پهلوانان) ایراندوست و مدافع ایران طرف است:
هيچکس را در جهان آن زَهره نیست
کاو سخن راند ز ایران بر زبان
مرغزار ما به شیر آراستهست
بد توان کوشید با شیر ژیان
ب) ناصر خسرو، شاعر ایدئولوژیست، که رفتار و کردارش بر ایدئولوژی استوار است، در عین توجه به باورها و تأکید بر آنها، اینسان از ایران سخن میگوید:
برون کردهست از ایران دیو دین را
ز بیدینی چنین ویران شد ایران
در جهانبینی ناصرخسرو دیو و دیوان، عربهای دستگاه خلافت هستند و در راس آنها خلیفه عرب و ترکان یار و یاور عربها و در این مقام سلجوقیان.
در این بیت، ناصرخسرو، هم نسبت به دین غیرت میورزد، هم به ایران (ملّیت) و نشان میدهد که این دو، قابل جمعاند و در اصطلاح اهل منطق، لایجتمعان نیستند. بر اهل ادب و بر سخنشناسان پوشیده نیست که علاوه بر این معانی، نحوهٔ بیان شاعر و تأکید وی بر ایران از مهر او نسبت به میهن حکایت میکند. من در جایی دیگر از ایرانگرایی ناصرخسرو نیز سخن گفتهام.
ج) گاه عشق ورزیدن به ایران، با استفاده از نمادهای ایرانیای مثل نمادهای اساطیری و تاریخی صورت میگیرد. از جملهٔ این نمادها «رستم»، پهلوان اساطیری ایران است که نماد برجستهٔ عشق به ایران است... .
@a_daadbeh
Post #46
5.09K