بیست و ششم) وطن ما، ایران
وطن کجاست؟ وطن، خانه است و شهر و کشور؛ یعنی که وطن سه معنا دارد، معانی پیوسته به یکدیگر:
یکم) خانه و کاشانه: در بسیاری از شهرها این تعبیر رایج است که «فلان یک خشت وطن ندارد»؛ یعنی خانه ندارد یا مالک خانه نیست. واژهٔ خشت هم ازآنرو در تعبیر میآید که پیش از ظهور و حضور مدرنیسم و ساختن خانههای جدید با مصالح جدید، بنایان هنرمند خانهها را با خشت خام میساختند.
دوم) شهر (زادگاه): پس از خانه آنجا که زادگاه شخص است وطن به شمار میآید. صباحی بیدگلی میگوید:
وطن به بیدگل اما کسی ندیده صباحی
به دست دستهٔ گل یا به فرق سایهٔ بیدم
در اشعار سعدی و حافظ هم وطن، شیراز است، مثل وطن در این بیت سعدی:
خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز
که برکند دل مرد مسافر از وطنش
یا در این بیت حافظ:
من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش
در عشق دیدن تو هواخواه غربتم
توصیفهای شورانگیزی که سعدی و حافظ از شیراز بهدست میدهند، بهویژه توصیفهای سعدی، بیانگر وطندوستی، یعنی شیرازدوستی آنهاست:
سعدی اینک به قدم رفت و به سر بازآمد
مفتی ملت اصحاب نظر بازآمد...
میلش از شام به شیراز به خسرو مانست
که به اندیشهٔ شیرین ز شکر بازآمد
این غزل، غزلی است که هنگام بازگشت به شیراز سروده است. غزلی هم که به هنگام ترک شیراز میسراید و با درد و داغ وطن محبوب خود را ترک میکند حکایتگر شور و شیدایی او نسبت به شیراز است:
میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم
خبراز پای ندارم که زمین میسپرم
میروم خرّم و خندان و یقین میدانم
که من بیدل بییار نه مرد سفرم
خاک من زنده به تأثیر هوای لب توست
سازگاری نکند آب و هوای دگرم...
به قدم رفتم و ناچار به سر بازآیم
گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدرم...
همین حال و هوا و همین احساس را در سخنان حافظ هم میتوان دید؛ مثلاً در این بیت، آن هم با نکتهٔ طنزآمیز رندانهای که در مصراع دوم در کار کرده است:
زین سفر گر به سلامت به وطن بازرسم
نذر کردم که هم از راه به میخانه روم!
نیز در این بیت:
هوای کوی تو از سر نمیرود آری
غریب را دل سرگشته با وطن باشد
سوم) کشور: در روزگار ما وطن به معنی کشور است و وطنپرستی به معنی دوست داشتن شدید میهن!
پرسش این است که آیا این دوستداری پدیدهای امروزی است و گذشتگان چنین محبتی نداشتهاند و از این دوستداری بیخبر و بیبهره بودهاند؟
برخی از محققان بدین پرسش پاسخ مثبت دادهاند و بر این باورند که وطن در نظر قدما زادگاه است و وطندوستی هم دوستداری شهری است که آدمی در آن زاده میشود، اما به نظر میرسد چنین نیست و پدران ما از دوستی کشورشان و از عشق به میهنشان، ایران، نه بیخبر بودهاند و نه بیبهره:
الف) سخن گفتن پدران ما از ایران و ابراز دوستی و عشق نسبت بدان مُثبِت مدعای ماست. حکیم فردوسی بیش از یکهزار و پانصد بار از ایران سخن گفته است، آن هم با شور و احساسی ازایندست:
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
یا:
که پور فریدون نیای من است
همه شهر ایران سرای من است
یا:
نه از من پسندد جهانآفرین
نه شاه و نه گردان ایرانزمین
و دهها و صدها بیت از این گونه که در آنها از ایران، از شهر ایران یا ایرانشهر یا ایرانزمین سخن رفته است که جمله مراد کشور ایران است. مهر ورزیدن نسبت بدان همانا میهنپرستی و وطندوستی است. بدین نکته هم توجه کنیم که پرستیدن در تعبیر وطنپرستی در معنای محبت شدید نسبت به وطن است، نه پرستیدن در معنایی که در تعبیر خداپرستی به کار میرود.
ابیات بیبدیل حکیم نظامی نیز برهانی است استوار بر اثبات این معنا که وطن در نگاه پدران ما محدود به شهر و زادگاه نبوده است و آنان از معنایی امروزی وطن نیز غافل نبودهاند. در ابیات حکیم نظامی تأمل کنیم:
همه عالم تن است و ایران، دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
چونکه ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود، یقین باشد!
با جستجو در متون ادبی و تاریخی دهها و صدها نمونه از این گونه میتوان به دست آورد.
ب) بیتی از شیخ بهایی معروف است و برخی با هدف نفی وطن و وطندوستی، بهخطا، بدان استشهاد میکنند؛ این بیت:
این وطن مصر و عراق و شام نیست
این وطن جاییست کاو را نام نیست
در جهانبینی عرفانی، وطن ناکجاآباد عرفانی است که در اصطلاح از آن با نگاهی به «مقام وحدت» و با نگاهی به «مقام فنا» تعبیر میشود. معنای سخن شیخ هم آن است که: وطنی که من، از منظر جهانبینی عرفانی از آن سخن میگویم، وطنی نیست که با نام مصر (کشور مصر) یا با نام عراق و یا شام (مناطقی در حد و اندازهٔ کشور) از آنها یاد میشود. وطن مورد بحث من، جایی است بینام که با اینگونه نامها نامیده نمیشود؛ همان ناکجاآباد عرفانی! اما آیا «این» در تقابل با «آن» به کار نمیرود و «این وطن» بینام ما را به یاد «آن وطن» یا «آن وطن»هایی که شیخ خود از آنها نام میبرد نمیاندازد؟ و سرانجام وطن درمعنی کشور را به
Post #44
2.95K