بیست و چهارم) عشق، مادر زیبائی
در برابر نظریهٔ افلاطونی، مبنی بر اینکه زیبائی، علت عشق است و «هر چیزِ زیبا عشق میانگیزد»، نظریهٔ دیگری مطرح است منسوب به اسپینوزا، حکیم هلندی سدهٔ هفدهم میلادی، که بر طبق آن و به تعبیر ویل دورانت، «عشق، مادر زیبائی است، نه فرزند آن»؛ یعنی که عشق، علت است و زیبائی، معلول. بدین معنا که ما بدانسبب یک چیز را زیبا میدانیم و زیبا میشماریم که بدان میل داریم و آن را میخواهیم و در نهایت بدان عشق میورزیم. پاسخ مجنون به آنان که بر لیلی عیب میگرفتند و او را نه زیبا، که بسی زشت میشمردند، آنسان که وحشی بافقی آن را منظوم ساخته است، بیانگر این دیدگاه تواند بود:
به مجنون گفت روزی عیبجویی
که پیداکن به از لیلی نکویی
که لیلی گرچه در چشم تو حوریست
به هر جزوی ز حُسن او قصوریست
ز حرف عیبجو مجنون برآشفت
در آن آشفتگی خندان شد و گفت:
اگر در دیدهٔ مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبینی
این دیدگاه مبتنی بر اصل نسبیت است. بر طبق این اصل هر مجنونی لیلی خود را زیبا میپندارد و دل بدو میدهد و با او نردِ عشق میبازد. سعدی در غزلی کمتر مشهور، اما شورانگیز و کممانند، به مطلع:
کس درنیامدهست بدین خوبی از دری
دیگر نیاورَد چو تو فرزند مادری
اینسان ادامه میدهد:
خورشید اگر تو روی نپوشی فرورود
گوید دو آفتاب نگنجد به کشوری
اول منم که در همه عالم نیامدهست
زیباتر از تو در نظرم هیچ منظری
هرگز نبردهام به خرابات عشق راه
امروزم آرزوی تو درداد ساغری
یا خود به حُسن روی تو کس نیست در جهان
یا هست و نیستم ز تو پروای دیگری
تأمل در این ابیات تأملکننده را بدین نتیجه میرساند که:
یکم) در نگاه گوینده، محبوب مورد وصف بهترین است و هیچ مادری چون او نزاده و نخواهد زاد. همچنین اگر او جلوهگری کندخورشید او را بهتر از خود و دستکم همتای خود میبیند و غروب میکند.
دوم) در بیت دوم و چهارم «در دیدهٔ مجنون نشستن و محبوب خود را زیباترین دیدن» آشکار است: این منم که تو را زیباترین میبینم (بیت دوم). بر من روشن نیست که تو در همهٔ جهان زیباترینی یا در چشم من زیباترین مینمایی (بیت چهارم) و اینکه من تو را زیباترین میبینم «به خرابات عشق راه بردهام و شوق دیدار و وصال تو به من می عشق نوشانده است» (گزارههای هنری = استعارهٔ مرکب). خلاصه اینکه تا امروز که تو را دیدم و عاشقت شدم، عاشق نشده بودم.
از این دیدگاه ــ که برآمده از اصل نسبیت است ــ بسا زیباروئی ــ که در نظر آنکه دوستش دارد، زیباست ــ در نگاه دیگری زشت بنماید؛ درست همانسان که منتقدِ حُسن لیلی، لیلی را زیبا ندید و به مجنون اعتراض کرد و به گناه انتقاد، به صفت عیبجویی موصوف شد. این معنا را سرخوش تفرشی (شاعر نیمهٔ اول سدهٔ ۱۴ق) بهخوبی منظوم ساخته است:
ای بسا زشت که در دیدهٔ عاشق زیباست
عشق فرقی نکند زشتی و زیبائی را
این معانی، آشکارا، بیانگر نظریهای است که حدود چهار سده پس از زمان سعدی از سوی اسپینوزا ( سدهٔ ۱۷م) طرح شده است و سعدی چهار سده پیش از اسپینوزا، بر اساس تجربههای هنری و زیبائیشناسانهٔ خود، بدان توجه کرده و به بیان شاعرانهٔ آن پرداخته است. ابیاتی از این غزل شورانگیز را پایانبخش یادداشت میسازم تا خوانندگان خود در التذاذی که در وصف نمیگنجد، شرکت جویند:
اول منم که در همه عالم نیامدهست
زیباتر از تو در نظرم هیچ منظری
یا خود به حُسن روی تو کس نیست در جهان
یا هست و نیستم ز تو پروای دیگری
بر سروِ قامتت گل و بادامِ روی و چشم
نشنیدهام که سرو چنین آورد بری
رویی که روز روشن اگر برکشد نقاب
پرتو دهد چنان که شب تیره اختری
همراه من مباش که غیرت برند خلق
در دست مفلسی چو ببینند گوهری
من کم نمیکنم سر مویی ز مهر دوست
ور میزند به هر بن موئیم نشتری...
@a_daadbeh
Post #38
2.51K