بیستم) شیوههای تبیین چیستی عشق
گفتیم که پرسش از چیستی پدیدهها پرسشی منطقی است که با هدف تبیین ماهیت (چیستی) پدیدهها طرح میشود، اما بازشناسی ویژگیهای بنیادی و بهاصطلاح، ویژگیهای ذاتی پدیدهها بسی دشوار و گاه ناممکن است و به همین سبب، برخی پدیدهها تعریفناپذیرند.
پارهای مفاهیم، از جمله عشق، در شمار تعریفناپذیرها هستند و تنها تجربۀ شخصی میتواند چیستی آنها را بر تجربهکننده روشن سازد، اما تجربهکننده از انتقال آن به دیگران فرومیماند؛ زیرا ابزار انتقال ــ که همانا بیان چیستی عشق از راه تعریف است ــ ممکن نیست. این امر، غیر از دعوت به تجربۀ عشق از راه عاشقی، موجب شده است که اولاً، عشقْ مفسّر عشق گردد؛ ثانیاً، تفسیرهایی از عشق به دست داده شود که در واقع، آثار و نتایج عشق است:
۱) تفسیر عشق با عشق: بدین معنا که چون پرسشِ چیستی عشق طرح میشود و عقل ــ که منطقگرا و تعریفساز است ــ از تعریف عشق فرومیماند، این عشق است که پای به میدان میگذارد و چنانکه مولوی بیان کرده است، به «شرح عشق و عاشقی» میپردازد:
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگر است
لیک عشقِ بیزبان روشنتر است
چون قلم اندر نوشتن میشتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت...
سخن حافظ در غزل معروف به مطلع:
یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
نیز بیانگر همین معناست؛ این معنا که شارح عشق و عاشقی هم عشق است:
دل چو از پیر خرد نقل معانی میکرد
عشق میگفت بهشرح آنچه بر او مشکل بود
۲) آثار و نتایج عشق: ازآنجاکه تعریف منطقی عشق ــ چنانکه گفتیم ــ ممکن نیست، میکوشند که با طرح آثار و نتایج عشق، ذهن شنونده را ــ تا حد ممکن ــ به چیستی (ماهیت) عشق نزدیک سازند یا دستکم شنونده را به تأمل در باب چیستی عشق برانگیزند. بهعنوان نمونه:
الف) عشق، آدمیت است: سعدی عشق را چونان علم به آدمیت تفسیر میکند و آن را فصل ممیز (ویژگی بنیادی جداکننده) انسان از چهارپایان میداند. اگر فیلسوفان فصل ممیز انسان از حیوان را نطق (تفکر) میدانند و انسان را به «حیوان ناطق» تعریف میکنند، تو گویی سعدی انسان را «حیوان عاشق» میشمارد و انسانیت انسان را برآمده از عشق میداند:
عشق آدمیت است گر این ذوق در تو نیست
همشرکتی به خوردن و خفتن دواب را
سعدی همین تفسیر را از علم نیز به دست میدهد تا بگوید عشق و علم اگر آدمیت و جوانمردی و ادب به بار نیاورد به چیزی نمیارزد و به کاری نمیآید:
علم آدمیت است و جوانمردی و ادب
ورنه ددی به صورت انسان مصوّری
به عبارت دیگر، عشق و علم چیزی است که از آن آدمیت و جوانمردی و ادب به بار میآید، اما آن چیز چیست، معلوم نیست؛ یعنی میتوانیم بدانیم که آثار عشق و علم چیست، اما نمیتوانیم دریابیم که ماهیت (چیستی) آن دو، بهویژه ماهیت عشق چیست!
ب) عشق، فداکاری و جانبازی است: وقتی میپرسند: «عشق چیست؟» در پی فهم چیستی عشقاند و چون، فیالمثل از زبان حافظ، پاسخ میشنوند:
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
یا
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
درمییابند که عشقْ چیزی یا پدیدهای است و یا گوهری است که به عاشق توانائی جانبازی و جانفشانی میبخشد.
بسیاری ابیات در دیوان حافظ هست که مضمون آنها بیان هنری یکی از ویژگیهای عشق است که هر بیت بهگونهای پاسخی است به این پرسش که «عشق چیست؟». مثلاً این بیت که بیان میکند عشقْ گوهری است که ممکن است بتوان آن را در حالت مستی و بیخودی به دست آورد:
عشق دردانهست و من غوّاص و دریا میکده
سر فروبردم در آنجا تا کجا سر برکنم
اما چنانکه گفتیم اساسیترین پاسخی که به پرسش چیستی عشق دادهاند این پاسخ است که عشق یعنی بیباکی و جانبازی و جانفشانی؛ پاسخی که شاید شورانگیزترین و تکاندهندهترین آن را از زبان حسین منصور حلاج میشنویم، در تذکرةالاولیا:
«نقل است که درویشی در آن میان [در میان هیاهوی بر دار کردن حلاج] از او پرسید که: عشق چیست؟ گفت: امروز بینی و فردا بینی و پسفردا بینی. آن روزش بکشتند و دیگر روزش بسوختند و سوم روزش به باد بردادند یعنی: عشق این است».
@a_daadbeh
Post #33
2.14K